dimanche 15 mai 2016

بخشی از ویژه نامه آرش - taghi_roozbeh

بخشی از ویژه نامه آرش - taghi_roozbeh

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ
شماره مطلب
بخشی از ویژه نامه آرش
آن گم شده ای که این همه بحث برانگیخته است - تراب حق شناس
در راه آرمان رهاییِ مردم - ناصر جوهری
نقدی برتجربه گذشته - تقی روزبه
هشیاری سیاسی - اصغر ایزدی
فضائی مالامال از باورهای شیرین - ناصر پایدار
و نگاهی به زمینه های همکاری در تجربه‌ی مبارزاتی آنان نوار گفتگو هاى بين دو سازمان - بهروز جليليان
تمام صفحات
نقدی برتجربه گذشته: 
پیرامون نوارمذاکرات دوسازمان
تقی روزبه

انتشار نوار مذاکرات سازمان چریکهای فدائی خلق و مجاهدین خلق( م- ل)، از این نظرکه بخشی از اسناد تاریخی چپ بخصوص دردهه 50 محسوب می شود، بویژه برای علاقمندان نسل جدید وپژوهشگران در این حوزه جهت آشنائی ملموس تر با مواضع وعملکرد بخش مهمی ازچپ‌های آن دوره واجد اهمیت است. چراکه آنها، چه خوب و چه بد، در هرحال بخشی از تاریخچه، پراتیک و واقعیت وجودی نیروهای چپ هستند. بی شک بازخوانی تاریخ اگر با نقد ریشه ها همراه باشد، برای امروز هم حاوی نکات و درسهای مفیدی خواهد بود. از قضا صرفنظر از مصادیق و اشکال خود ویژه ای که رویدادها به خود می گیرند، بخشی از نارسائی‌های امروزی چپ ریشه در باورها و میراث  گذشته دارد. فقط کافی است ازپدیده ها بااشکال وشمایل معین فاصله گرفت، ازسطح به رژفا وماهیت مشترک پدیده ها رفت، تا معلوم شود بازخوانی تاریخ گذشته نه فقط بازخوانی دیروز ما بلکه هم چنین بازخوانی امروزمان نیز هست. پویائی امروز می تواند برنقد گذشته و آن چه تجربه شده استوار باشد وگرنه جز حاکمیت گذشته بر ذهن زندگان نخواهد بود. ما از بیرون به نقد نمی نشینیم بلکه با نقد گذشته خودمان را نیز نقد می کنیم و مورد انتقاد قرار می‌دهیم، برای فراتر رفتن از آنچه که بوده ایم و هستیم. از این منظر هر نقد واقعی به معنای تلاشی برای تغییر و بهنگام کردن خود با واقعیت‌های تاریخی روبه جلو و درحال تحول است. سنت ما را تعریف نمی کند بلکه این ما هستیم، یعنی زندگی، گرایش ها و واقعیت های نوین که سنت را نقد می کند برای گشودن راهی به جلو.  
موضوع اخص این نوشته ارزیابی از محتوای نوار است در بستر نگاهی به وضعیت عمومی چپ در آن دوره  و در حاشیه آن بیان تجربه شخصی‌ام از رویدادهای فوق. باین ترتیب مجموعا شامل دو بخش است: بخش اصلی به نقدوبررسی برخی از مواضع و رویکرد های چپ مدافع مشی مبارزه مسلحانه دردهه قبل ازانقلاب بهمن57 اختصاص دارد، و بخش فرعی‌تر به گوشه هائی از مشاهدات و تجربه های شخصی خودم مربوط می شود دربرخورد با تحولات یکی ازاین دو جریان در آن مقطع معین (تحولات مجاهدین م.ل).

بخش اول:
محتوای نوارهای انتشار یافته شامل حوزه ها وزوایای گوناگونی از مسائل مبتلا به  ریز و درشت مربوط به بخش مهمی از چپ در آن دوره زمانی است. از جمله مهم ترین آنها می‌توان به چالش های مربوط به همکاری دو سازمان و مناسبات کمابیش آمیخته با رقابت و کسب هژمونی، جبهه متحد توده ای ضد استبدادی-ضد امپریالیستی و رویکرد طرفین به آن، مشی چریکی و نقش و وزن مبارزه مسلحانه، چگونگی برخورد درون تشکیلاتی با مخالفان اتوریته و مواضع حاکم وبویژه تصفیه های سیاسی-ایدئولوژیک و خشونت آمیز مجاهدین خلق مارکسیست شده، جایگاه موازین دموکراسی در مناسبات درونی این سازمانها، نظر سازمان فدائی نسبت به تحول ایدئولوژیک و پی آمدهای آن در درون سازمان مجاهدین، و هم چنین درک خود مجاهدین چپ نسبت به این تحولات، درک از طبقه و نمایندگی آن وجایگاه مبارزه طبقاتی در نگرش آنها، نگاه جبرباورانه نسبت به تاریخ و تحولات آن، و مهمتر از همه درک آنها از سمت و سوی تحولات و واقعیت‌های در حال عروج جامعه و از ماهیت این تحولات (اینکه کدام گفتمان و پایگاه اجتماعی متعلق به آن در حال عروج بود و دارای چه ماهیتی بود و چه تاکتیک و سیاستی در برابر آن  وجود داشت). شاید بتوان به این لیست  نکات  دیگری را هم اضافه کرد. اما بدیهی است که برخورد به همه آنها در یک نوشته بهر حال محدود ممکن  نیست و تنها می توان حول پاره ای از مسائل و گره‌گاه های مهم آن مکث کرد. ناگفته نماند که نوارها دارای اشکالات فنی نیز هستند و کیفیت صدا و فهم دقیق آن در مواردی دشوار می گردد و گفتگوها نیز دارای روال طبیعی نیست و تداخل های بیش از حد دارد. با این همه تلاش می کنم که بطور فشرده نگاهی به مهمترین مسائل مطرح شده درآن داشته باشم:
علیرغم آنکه هر دو جریان در حال مبارزه جانفشانانه علیه استبداد حاکم بودند، و علیرغم آنکه هردوی آنها به استراتژیک بودن مبارزه مسلحانه تأکید داشتند، و هر دو زیر فشار شدید دشمن مشترک قرارداشتند و ضربات سنگینی هم در مقاطع گوناگون خورده بودند، و بیش از پیش نیاز به همکاری مؤثرتر با یکدیگر داشتند، و حتی علیرغم آنکه هر دو (دراین زمان) خود را چپ می دانستند و مدافع مارکسیسم- لنینیسم بودند، با این همه بدلیل برخی سوء تفاهمات انباشته شده و حل نشده، که موارد متعددی از این گونه سوء تفاهمات تقریبا در سرتاسر نوارها مشهود است، وجود برخی اختلافات و نیز رقابت پیرامون نقش و هژمونی هرکدام از آنها درپیشتاز بودن و در مناسبات فی مابین، روی هم‌رفته همکاری دو جریان در سطح مطلوبی نبود. انتقاد و شکایت طرفین نسبت به عدم همکاری لازم نظیر مبادله نظر و یا مبادله کتب و اسناد مورد نیاز و یا تنظیم یک جانبه اطلاعیه های عملیاتی و یا بعضاٌ سر قرار نیامدن ها و.... علیرغم وجود برخی همکاری های موردی، از جمله آنهاست. در این مورد تقی شهرام سازمان فدائیان را مورد انتقاد قرار می دهد که چرا نتوانسته است سمت وسوی تحولات درونی سازمان مجاهدین بسوی چپ و مارکسیست شدن را علیرغم- به ادعای او- درجریان قرارداشتن فدائی‌ها در چندوچون تحولات دریابند و اینکه چرا نتوانسته اند نقش مثبتی از موضع مارکسیستی در تقویت چنین روندی  داشته باشند. در حالی که حمید اشرف بطورکلی چنین ادعائی را رد می کند و پاسخ به برخی موارد مشخص از این نوع انتقادها را به مراجعه به فاکت‌های مشخص، موکول می کند. این مسأله درمورد طرف دیگرهم نسبت به برخی انتقادهای متقابل نیز صادق است. بی اعتمادی و اختلاف در این حوزه ها چنان است که حتی تقی شهرام می‌گوید که ما با مشاهده چنین نمونه هائی نسبت به شما (حسن نیت شما) دچار بی اعتمادی شده بودیم و مدعی می‌شودکه گویا سازمان فدائی از سمت وسوی تحولات درونی ما به سمت چپ، چندان هم خشنود نیست. حمید اشرف و فدائیان نیز متقابلا مدعی هستندکه در جریان چندوچون وقایع نبوده اند و علاوه براین نسبت به شیوه  برخورد مجاهدین م- ل با مجاهدین مذهبی (چنانکه در سطور بعدی خواهد آمد) انتقاد داشته و بر این نظربوده اند که به مناسبات (طبیعی) چپ ها وخرده بورژوازی ضربه زده است. البته این نیز واقعیت دارد که تحولات سازمان مجاهدین و سمت و سوی چپ شدن آنها، صرفنظر از انتقاداتی که به چگونگی آن وارد است، رابطه  کلاسیک بین خرده بورژوازی و طبقه کارگر و نگاه جاافتاده فدائیان خلق پیرامون مناسبات درونی صفوف خلق را بهم ریخته بود. طبق این نگاه سازمان مجاهدین در سیمای مذهبی خود نماینده خرده بورژوازی (سنتی) محسوب می شد که البته چنین رویکردی هیچگاه مورد قبول مجاهدین مذهبی نبود و چه بسا موجب حساسیت آنها نیز می گردید. چرا که آنها کمتر از فدائیان خلق خود را نماینده طبقه کارگر به عنوان بخشی از خلق نمی دانستند. حمید اشرف برای اثبات این ادعای خود در مورد مجاهدین، علاوه برخود جهان بینی آنها، به شواهدی هم چون وابستگی مادی آنها به خرده بورژوازی سنتی و بازار و عضوگیریشان از آنها وحتی نوع عملیات نظامی آنها نظایر حمله به بانکها (ازجمله بانک عمران) و ترور طاهری و شعبان بی مخ و... اشاره می کند. اواین نوع عملیات را درانطباق با روانشناسی و خوش آیند طبع خرده بورژوازی سنتی می داند و درعین حال مدعی می شود که عملیات چریک های فدائی علیه سرمایه بزرگ و کمپرادور، به گونه ای است که  طبقه کارگر آن را حس کند و در انطباق با روانشناسی آن است.
جبهه متحدتوده ای ازجمله  پیشنهادات مجاهدین م-ل دراین مذاکرات است که  توسط تقی شهرام مطرح می شود که به نوبه خود چالش برانگیزاست: اولا ادعاهای مطرح شده درآن که شامل نیروهای دموکرات و نیروهای مذهبی و.. هم است، دوگانگی داشته و با عمل و شیوه برخورد شان با مذهبی های درون سازمان خوانائی نداشته است. ثانیا شامل نیروهای باصطلاح سیاسی کار نیز بود که مورد قبول طرف فدائی نبود. از نظرفدائی ها جبهه ضداستبدادی و دیکتاتوری باید شامل نیروهای موافق و حامی مبارزه مسلحانه و در افشاء حزب توده می بود. بی جهت نیست که در نوار شاهدیم که از یکسو مجاهدین را مورد پرسش قرار می دهد که مگر در مورد مشی مسلحانه تردید دارید؟و از سوی دیگرآنها را تشویق می کندکه علیه حزب توده که نسبت به تغییرایدئولوژی مجاهدین نظر مثبت ابراز داشته و در مورد مشی چریکی نیز ابراز امیدواری کرده اند که چنین تحولی صورت پذیرد، موضع قاطعی بگیرند. توضیحات تقی شهرام مبنی بر اینکه آنها در بیانیه خود با حزب توده مرزبندی کرده اند، برای آنها کافی نبود.
بنظر من علیرغم چنین رویکردی به حزب توده، بخشی از پیش زمینه ها و دلائل گیج سری و آچمز شدن اکثریت بزرگی از سازمان فدائی و بطورکلی بخش مهمی ازچپ ها پس از انقلاب بهمن را که با تغییر شرایط سیاسی و صف آرائی های پیشین صحنه سیاسی همراه بود، می توان در این گفتگوها بخوبی مشاهده کرد که عبارتنداز:
حمید اشرف در ارزیابی از مجاهدین آنها را نماینده خرده بورژوازی سنتی می داند. ازنظر او در ایران برخلاف خرده بورژوازی جدید که گویا بدلیل وابسته بودن به بورژوازی کمپرادور، اصلا مبارز (وانقلابی) نیست، این خرده بورژوازی سنتی است که انقلابی است (حمیداشرف:خرده بورژوای انقلابی درایران خرده بورژوازی سنتی است. خرده بورژوازی جدید وابسته است و اصلا مبارز نیست). واقعیت آن است که ایده انقلابی بودن خرده بورژوازی سنتی بی توجه به اینکه آنها از موضع ارتجاعی علیه امپریالیسم و یا سرمایه داری [کمپرادور] و دست آوردهای جوامع نوین مبارزه می کنند، مورد بی اعتنائی چپ آن زمان بود. بدیهی است که با توجه به برآمد نیروهای سنتی در جامعه و غفلت از خطر عروج آنها، این نگرش تاچه اندازه می توانست و چنانکه دیدیم توانست، چپ را در برابر این جریان مافوق ارتجاعی آن زمان که در حال تدارک برای کسب هژمونی جنبش و کنترل آن درچهارچوب بینش و منافع واپسگرایانه خود بود خلع سلاح کند. درمبارزه یک وجهی علیه "بورژوازی کمپرادور"، خطر بروز یک استبداد مذهبی بجای استبداد سلطنتی بسیار دست کم گرفته می شد. درواقع در این جا معیار و ملاک اتحاد و خلقی دانستن، صرفا ضدیت ظاهری با "امپریالیسم وسرمایه بزرگ" و همخوانی بیشتر با تاکتیک یا استراتژی مبارزه مسلحانه است، بی توجه به آنکه چنین چالشی از کدام منظر تاریخی صورت می گیرد. بدیهی است که با چنین رویکرد و ذهنیتی، پس از سرنگونی رژیم شاه و "پیروزی انقلاب" که همراه بود با فرادستی و تسلط روحانیت و حمایت فعال خرده بورژوازی و سایرلایه های سنتی از آن، و با توجه به تداوم ستیز آنها با استکبار (امپریالیسم) و لیبرالها از همان مواضع واپسگرایانه، و با عنایت به این که مبارزه مسلحانه در شرایط جدید دیگر آن نقش گذشته خود را هم از دست داده بود، عملا آن شاخصه ها و مرزبندی های گذشته در برابرن ظام استبدادی سلطنتی که با صف آرائی های جدید مترادف با حاکمیت استبداد مذهبی بود،کاملا بی خاصیت شده بود. بدیهی است که برپایه آن مقولات و مفاهیم شالوده، ممکن نبود تا لحظه سرنگونی همراه و همسو با جریانی واپسگرا وسنتی به عنوان یک جریان خلقی و متحدکارگران قرارگرفت و پس از پیروزی بلافاصله علیه آن به مبارزه قاطع پرداخت. شتر بحران هویت که سالها بود پشت در خوابیده بود، با پیروزی قیام به پاخواست و امکان کنشگری دقیق و به موقع را سلب کرد. درحقیقت لازم بود که پیش از انقلاب مبارزه علیه استبداد و امپریالیسم بطور تنگاتنگی با مبارزه طبقاتی و مبارزه برای آزادی بی قید و شرط گره می خورد، و با حفظ تمرکز اصلی مبارزه علیه استبداد حاکم (سلطنت)، همزمان علیه آن جنبه های ارتجاعی و نیرومند اقشار و لایه های سنتی و مذهبی موجود در صف اپوزیسیون و علیه مصادیق ارتجاعی مشخص آن (ازجمله تلفیق دین و دولت و مدینه فاضله آن) به سیاست افشاگری و منزوی کردن پرداخته می شد و از نظر پایگاه اجتماعی هم به سازمان یابی وگسترش آگاهی طبقه کارگر و زحمتکشان اهمیت لازم داده می شد، و در کنار آن توجه لازم را به همکاری با سایر لایه‌ها و جریانات و دموکرات های مبارز حول اشتراکات در عرصه های سیاسی و اجتماعی (که لااقل مستلزم مطلق نکردن مبارزه مسلحانه بود) می داد. و گرنه به همان اندازه شاهد رسوخ هژمونی گفتمان لایه های سنتی در سپهر جامعه و حتی صفوف انقلابیون چپ و رادیکال می بودیم (مثل انقلابی و... معرفی کردن آن). در عین حال چنین رویکردی به معنی بذل توجه به اقشار موسوم به خرده بورژوازی جدید بود (که البته مفهومی است کشدار و در نگاه سنتی شامل مزدبگیران و کارگران غیر یدی و باصطلاح یقه سفید و باصطلاح طبقه متوسط نیز می شد). همانطورکه ملاحظه می شود این یک استراتژی و جهت گیری کاملا متفاوتی می بود با نتایج متفاوت از آنچه که صورت گرفت. بنظر من نطفه ها و عناصر رویکرد درست در آن دوره هم (چه درلابلای مواضع خود این جریانات و چه در بیرون از آنها) وجود داشت که تحت الشعاع فضای دوقطبی خلق و امپریالیسم و یک وجهی شدن مبارزه علیه استبداد حاکم قرارگرفت.
ناگفته نماند که در انتقاد به نقد از گذشته، گاهی ایرادگرفته می شودکه باید شرایط آن زمان را در نظر گرفت. چنین ایرادی نادرست است.چرا که اولا نقد اساسا با به پرسش گرفتن واقعیت های تجربه شده شروع می شود و در پرتو تجارب و نتایج حاصل از پراتیک، از آنچه که هست فراتر می رود و گرنه نه نقد که توصیف وقایع خواهد بود (که البته توصیف هم جای خود را دارد) و در این صورت حاصلش نیز جز حقیقت پنداشتن واقعیت و اجتناب ناپذیری آن چه که اتفاق افتاده نخواهد بود. و ثانیا به معنی نادیده گرفتن همه جنبه های واقعیت و ازجمله برخی گرایشهای دیگری است که گرچه وجه غالب نبودند، اما بهرحال وجود داشتند و باتوجه به پی آمدهای پراتیک جنبش مسلحانه می توانستند نیرومندتر بشوند. گرایش هائی که ضمن مرزبندی قاطع بامواضع و عملکرد سازشکارانه حزب توده و وابستگی آن، یعنی در اشتراک با دو نقطه قوت جنبش چپ مسلحانه، درعین حال پای بندی خود را به مبارزه و سازمان یابی جنبش طبقاتی واهمیت آزادی های کامل سیاسی به نمایش می گذاشتند. 
نکته دیگرآن که علائق "خرده بورژوازی جدید" (ومن آن را مسامحتا بکارمی گیرم) وکشش آن به مدرنیسم و جامعه مدنی و دموکراسی و... به معنی مبارز نبودن آن نبود. بلکه حداکثر به معنی زاویه داشتن با نوع معینی ازمبارزه (مسلحانه) و در تمایز با علائق خرده بورژوازی و بورژوازی سنتی در مقابله با استبداد سلطنتی و دورنمای ناکجاآباد آن بود. هم چنان که علائق بخش های پیشرفته تر پرولتاریا نیز در همین راستا بود. بگذریم  از اینکه چنین تصوری حتی قادربه تبیین واقعیت وجودی این گروه ها و پایگاه اجتماعی آنها (در حدی که وجود داشت) نبود: از قضا پایگاه اجتماعی بالفعل سازمانهای چپ چریکی و بطور مشخص سازمان فدائی اکثرا در همان لایه‌های باصطلاح جدید و غیرسنتی (موسوم به خرده بورژوازی جدید) ریشه داشتند. تعبیر پایگاه اجتماعی سازمان مجاهدین مذهبی آن زمان به خرده بورژوازی سنتی، نیز چندان دقیق  نیست. چرا که  این جریان چه بدلایل خاستگاه و ریشه های پیدائی خود که از درون جنبش ملی و نهضت آزادی  نشأت می گرفت و چه به لحاظ بافت ایدئولوژیک و جهان بینی التقاطی و قرائت‌شان از قران و سایر متون مذهبی، چندان قرابتی با ایدئولوژی بسته و واپسگرای خرده بورژوازی سنتی نداشت و از نظر عضوگیری هم اساسا از آنها تغذیه نمی کرد. گرچه در آن زمان بدلیل فضای سرکوب و ضعف گردش اطلاعات، نفس رنگ و بوی مذهبی مجاهدین، تصورات و توهماتی را  در میان اقشار سنتی و برخی روحانیون برانگیخت، اما میدانیم که  حتی در همان زمان خمینی حاضر نشد از آنها حمایت رسمی بکند و بدبینی خود را نسبت به آنها ابراز داشت. پدیده مجاهدین مذهبی همواره برای لایه ها و اقشارسنتی- مذهبی مسأله برانگیز بود و به محض برخورد و آشنائی بیشتر جاذبه خود را از دست می داد.گرچه بحران و تغییر ایدئولوژیک و برخورد آنچنانی با عناصر مذهبی در آن مقطع به این حساسیت ها و فاصله گیری ها شتاب بخشید، اما تنها عامل آن نبود. خلاصه آنکه اساسا بین مذهب به روایت  سنتی و مذهب به روایت مجاهدین (که رژیم سلطنتی آنها را مارکسیسم اسلامی می نامید) تفاوت اشکاری وجود داشت که اقشارخرده بورژوازی سنتی با مشاهده آن روی ترش می کردند. بگذریم از این نکته نیز که نفس این گونه گذار از یک سازمان مذهبی به سازمان مارکسیستی خود بی اشکال نبود. چرا که بیشتر مبین حرکت در سپهر ایدئولوژی توسط یک سازمان است بجای آنکه به مثابه یک جنبش سیاسی- طبقاتی با برنامه و تاکتیک و سازمان یابی طبقاتی متولد شود.گوئی ایدئولوژی مذهبی را بر می‌داریم و جایش ایدئولوژی مارکسیستی را می گذاریم. اما کمونیسم در ماهیت خود ایدئولوژی نیست بلکه یک جنبش طبقاتی- سیاسی است. بسیاری از عملکردهای نادرست مجاهدین م- ل و از جمله تلاش برای تسخیر و کنترل کامل سازمانی با پیشینه مذهبی و تصفیه ها و نظایر آن، ریشه در همین نوع دگردیسی دارد.  
گرچه حمید اشرف در این گفتگوها بطور مشخص‌تری نسبت به خرده بورژوازی سنتی وانقلابی بودن آن موضعگیری می‌کند، اما واقعیت آن است که مواضع تقی شهرام نیز در این مورد دچار تناقض و دوگانگی است. او از یکسو خرده بورژوازی و از جمله نیروهای مذهبی را مترقی و انقلابی و خلقی عنوان کرده و مدعی است که باید با آنها در یک جبهه استراتژیک همکاری کرد و تقویتشان نمود (اساسا مذهب مبارز- اسلام سیاسی- باور به تشیع انقلابی و عنصر ترقی خواهانه و مراسم و سنن مذهبی از باورهای آن دوره این جریان است)، و از جانب دیگر در همین گفتگوها او تحول ایدئولوژیک سازمان را نشانه تجزیه و تلاشی آن می شمردکه کمر خرده بورژوازی را شکسته و دیگر آینده ای برایش متصور نیست! خرده بورژوازی چنان ضعیف و پراکنده شده که دیگر فاقد شرایط عینی است که بتواند خودش را تحمیل کند (دراین رویکرد هردوجریان اشتراک نظردارند.چنانکه حمید اشرف هم می گوید: خرده بورژوازی در حال تجزیه و اضمحلال است و شرایط عینی که مبارزه را رهبری کند ندارد.)، که مبین قراردادن اصول ومواضع  تئوریک عمومی بجای واقعیت ها و تحلیل مشخص است. 
صرفنظر از نادرستی چنین نظری در برابر واقعیت عروج گفتمان واپسگرایانه و ارتجاعی متعلق به این لایه های سنتی (که ریشه درشیوه آمرانه و سرکوبگرانه پیش برد سرمایه داری از یکسو و خلاء حضور اجتماعی چپ از سوی دیگر داشت)، و امروزه بانگاه به پشت سر تردیدی در مورد ماهیت ارتجاعی گفتمان آن نمانده، چنین رویکردی بازتاب دهنده نوعی نگاه جبرباورانه  نسبت به تاریخ و روند خطی آن نیزهست. بینشی که خود را در برقراری رابطه خطی بین طبقه (خلق) و سازمان و این که گویا حامل اراده تاریخی آن است و مبعوث شده تا با جان فشانی و فداکردن خود، طبقه وخلق را بیدار کند و اراده تاریخی آنها را متحقق کند، نیز نمایان می شود. در این رویکرد خود طبقه به مثابه کنشگر اصلی وجود ندارد، بلکه این اراده تاریخی و حلول کرده در این یا آن سازمان و این یا آن رهبر رسالت زده است که به نیابت از آن سخن می گوید، و در شناخت شناسی نیز متناظر با نشاندن "اصول واحکام" به جای تحلیل مشخص از واقعیت های مشخص است.ریشه بسیاری از برخوردهای تمامیت گرایانه و آمرانه را  باید در همین نوع رسالت زدگی ها دانست. 
این واقعیت دارد و نوارها نیز مؤید آنست که تا چه حد مبارزه ضد استبدای- ضد امپریالیستی صرفنظر از تفاسیر مختلف، درون مایه و وجه مشترک نیروها و سازمانهای رزمنده  آن زمان، برغم ایدئولوژی های مختلف را تشکیل می داده است وآنها اساسا با این مشخصات قابل تعریف بوده اند.تضاد کاروسرمایه تحت الشعاع سرمایه وابسته به امپریالیسم(سرمایه کمپرادور) قرارداشت ودرقالب تضادبین خلق ونئو کلونیالیزم درنظرگرفته می شد ونه درمناسبات فراگیر سرمایه داری. گوئی که سرمایه  ملی وناوابسته هم وجود داشت.گسست بین مبارزه ضداستبدادی ازمبارزه طبقاتی  ومعطوف به سوسیالیسم وگسست بین نان وآزادی،آشکارا وجود داشت.مقوله کلیدی درهردوجریان کمابیش کلمه"خلق" بود ونه طبقات ومبارزه طبقاتی.امپریالیسم واستبداد بیش ازآنکه تبلورسرمایه باشند، فراطبقاتی تصورمی شدند. البته  تأکید به مبارزه طبقاتی ومطالبات مشخص،جداناپذیری نان وآزادی، به معنی نفی همسوئی وحتی همکاری های ممکن و لازم درحوزه های مشترک ومشخص معطوف به مطالبات آزادی خواهانه ومطالبات معیشتی دربرابردشمن مشترک نیست.اما این مرزیندی ها ویا همکاری های مشخص با چک سفیددادن تحت عنوان خلقی بودن و اتحاد خلق ها ونیروهای انقلابی بالکل متفاوت است.رویکردی است که هویت ها واهداف متفاوت(ویا حتی متضاد) را درسایه نمی بردوجهت گیری های استراتژیک و متفاوت را درتبلیغ وترویج مستمر کمرنگ نمی کند و مچ نیروهای ضددموکراتیک را درعمل  وتجربه مشخص برای آزادی وعلیه سرمایه داری وامپریالیسم بازمی کند.اماخلقی گرائی مانع شفاف شدن سیمای واقعی درسپهرسیاست می شود.بیهوده نبود هردوسازمان پسوند خلق را درعناوین خود داشتند که حاکی از فداشدن ویا مجاهدت آنها برای خلق بود.گوئی که "خلق" نباید بدست خود و با مبارزه وآگاهی خود، رهائی خویش را بدست بیاورد و اینکه سازمان ها نمی توانند ونباید جایگزین آن بشوند، چه با فداکردن خود  وچه درتصمیم گیری به نیابت از آن ها. وحال آنکه نقش سازمان ها و نیروهای پیشرووآگاه ترمی توانست(ومی تواند) در دامن زدن به بیداری ویافتن افق های روشن وتقویت توان سازمان یابی وخود رهائی آنها باشد.واکنون خوب می دانیم درشرایطی که تئوری مافوق ارتجاعی ولایت فقیه و صغیرانگاری مردم درحال تکوین برای خیزش آتی بود،چنین رویکردی  درمقابله با فاجعه درحال تکوین، برای تقویت روح خودباوری وخوداتکائی وتوهم زدائی درجامعه تاچه حد دارای اهمیت بود.چنان رویکردی حتی اگربرای نسلی که درگیرآزمون وخطای خودهستند قابل درک باشد،برای آنها که پس ازاین تجارب به گذشته می نگرنداصلا قابل درک نیست. بهرحال باچنان ذهنیت وپراتیکی عجیب نیست که  باسرنگونی استبداد سلطنتی وتداوم مبارزه "ضدامپریالیستی" با فرادستی روحانیت وبنیادگرایان، این چپ-علیرغم داشتن حضورونفوذدرمیان جوانان ولایه های ازجامعه عملا مات شده بود و چیزی برای گفتن نداشت وحتی  نمی توانست، دادگاه های فرمایشی واعدام ها را قاطعانه محکوم کند ویا ازمقاومت زنان علیه حجاب تحمیلی وحق پوشش آزاد و... حمایت فعال نماید. لاجرم بخشی ازچپ وسازمان فدائی دنباله روی ارتجاع حاکم و حزب توده شدند و بخش دیگرآن درصفوف پراکنده تنها به مدد احساسات وسرشت انقلابی وباالهام ازسنت رزمندگی دربرابروضعیت جدید پایداری کردند،اما بدون داشتن افق وتاکتیک واستراتژی متناسب با وضعیت.ودراین میان مبارزات ماجراجویانه وسکتاریستی مجاهدین خلق مذهبی پس ازانقلاب از جمله بدلیل ارزیابی نادرست ازتوازن نیرو رویکردسکتاریستی، بامبادرت به نبرد مسلحانه(آنهم ازبدترین نوع آن)،بیش ازپیش زمینه یکه تازی حاکمیت ضدانقلابی جدید را هموارساخ.بگذریم ازاین که خودنیز درکوران این تنازع بقاء بیش ازپیش مسخ شد وتبدیل به المثنای حاکمیت گردید.

درک نادرست ازتحولات دهه 50 
وازآنچه که درزیرپوست جامعه می گذشت
درک جبرگرایانه وخطی ازتاریخ به شکل گریزناپذیرجائی برای درنظرگرفتن خطرصعود نیروهای نابهنگام وغیرتاریخی،که می تواندتحت شرایط معینی صورت پذیرد، باقی نمی گذاشت. بطورکلی  چپ و سایرنیروهای مترقی علیرغم رخداد شورش 15 خرداد 42(رخدادی که به روشنی می شد درآن نقش ووزن روحانیون واقشارسنتی را که نادیده گرفتنش توسط نیروهای بالنده تاریخی،نقش مهمی در فاجعه شکست انقلاب بهمن 57 را درپی داشت،ردیابی کرد)،نتوانست برانگیختگی لایه های سنتی بورژوازی وخرده بورژوازی و نقش مراجع و"حزب  سراسری روحانیت" وعمق مواضع ارتجاعی  آن را-که برخلاف سایرگروه های اپوزیسیون ازقضا ازسرکوب گزنده استبدادسلطنتی کمابیش درامان بودند- دریابد وسؤال تاریخی و راهگشای مبارزه ضداستبدادی(وضدامپریالیستی) ازکدام سو را برای خود ودرسطح جامعه مطرح نماید.نتوانست بدلیل تمرکزمطلق ویک جانبه اش علیه استبدادحاکم افشاگری های لازم علیه گفتمان وماهیت این نیروهای واپسگرا وحاضردرصفوف جنبش وهژمونی طلب وتمامیت خواه را دردستورکارخود قراردهد. بی تردید ندیدن چنین روندی یک خطای مهم و استراتژیکی محسوب شود. آنچه هم  که مجاهدین م-ل درجریان تغییرایدئولوژی وتصفیه های درونی انجام دادند،صرفنظرازتوجیه وتفساسیر خود آنان، عملا جزریختن نفت به روی آتش وتقویت مواضع ارتجاعی موجود درصفوف جنبش  نبود.
- درنگاه حاکم برهردوجریان، پیرامون نقش استراتژیک وتعیین کننده مبارزه مسلحانه دررهائی وآگاهی وگشودن راه ورود خلق به متن مبارزه،اشتراک نظر وحتی فراترازآن رقابت وجود داشت. مبارزه مسلحانه درتئوری به عنوان یک استراتژی براساس داده ها وتجارب تاریخی، وبدورازارزش گذاری های ذات گرایانه اعم از مثبت ومنفی، تنها یک شکل از مبارزه بوده است  که تحت شرایطی  که راه های دیگربسته می شد و آگاهی و تجربه  ملموس کارگران وزحمتکشان و(یادهقانان) زمینه توده ای شدن آن را فراهم می ساخت وتعادل قوا اجازه می داد،دردستورکارجنبش های رهائی بخش قرارمی گرفت.ازهمین روهیچگاه نمی توانست جایگزین نقش بی بدیل کارگران وزحمتکشان، اشکال سیاسی مبارزه وبطریق اولی مبارزه طبقاتی بشود،گرچه می توانست تحت شرایط معینی(وبه گمان من باهدف دفع خشونت حاکم ونهادی شده وبدورازکیش تقدیس خشونت)درپیوند ارگانیک باسایراشکال قرارگرفته وبخشی ازمبارزه طبقاتی باشد.چرا که مبارزه طبقاتی اساسا یک مبارزه چندوجهی درهمه سطوح اقتصادی،سیاسی وفرهنگی ومبتنی برآگاهی طبقاتی وسازمان یابی طبقاتی است واشکال گوناگون مبارزاتی نیزدرخدمت بالیدن آن است.نفس مشی مسلحانه توسط شماری ازروشنفکران انقلابی، صرفنظرازبرانگیختن احساس همدردی و تحسین ازخود گذشتگی، نمیتوانست برسازمان یابی وآگاهی طبقاتی کارگران وجنبش انقلابی درطی این سالهای  آکنده از جانفشانی (اگراز تأثیرمنفی آن برتشدید فضای خفقان و سرکوب سخن نگوئیم)تأثیرشتاب دهنده بگذارد.ودرمقابل موجب ازدست دادن شمار کثیری از نیروهای ارزنده وانقلابی وباتجربه وآگاه درمصافی نابرابرمی گشت(همان عمرشش ماهه ای که برای یک چریک درنظرگرفته میشد!).این سخن حمید اشرف درنوار که مدعی است جنبش مسلحانه تثبیت شده است،چندان سخن دقیقی نیست.چراکه شواهدی ازتوده ای شدن آن درمیان صفوف کارگران وزحمتکشان(ونه عناصری منفک ازآنها) وجود نداشت. مشکل آن بودکه  برای مدافعان دوآتشه، مشی مسلحانه فی نفسه تبدیل به یک ارزش انقلابی شده بود واستراتژی مبارزه سیاسی-طبقاتی مترادف با تسلیم طلبی وهم سنخ شدن با حزب توده بود وهمین مسأله راه نقد رادیکال آن حتی پی آمدهای تجربه مستقیم خود را مسدودمی ساخت(گرچه درسخنان تقی شهرام واسناد مجاهدین م-ل کورسوها و نشانه هائی دراهمیت قائل شدن به وجوده دیگرمبارزه نیزوجود داشت، اما روح عملکرد عمومی برای مدت طولانی همان بود).البته عجیب هم نبودکه این چپ پس ازسرنگونی استبداد سلطنتی ودربرابرتغییر  اساسی شرایط سیاسی وصف آرائی ها که درآن اشکال مبارزه بالکل تغییرپیداکرده بود،غافلگیرگشت و ازنفس افتاد. بخش مهمی ازسرگشتگی وآشفتگی سازمان فدائیان به مثابه مهمترین نیروی چپ و غلبه اپورتونیسم راست برآن، ازاین سرگشتگی تغذیه می کرد. بذرهائی که طی یک دهه با آنهمه جانفشانی وفداکاری پاشیده شده بود،محصول لازم ومورد نظررا ببارنیاورده بود.البته این ارزیابی نافی رشد وحضورقابل توجه چپ وسازمان فدائی(ونیزمجاهدین) درجامعه آن روز وبخصوص پس از پیروزی انقلاب نبود.بی شک چنین نفوذی وجود داشت،اما شکننده بود.سخن ازیک چپ اجتماعی-طبقاتی وسنگرگرفته درپایگاه اجتماعی معین ودارای استراتژی وجهت گیری مشخص است.
- البته بررسی عملکرد چپ انقلابی ایران واستراتژی( ویاتاکتیک) مبارزه مسلحانه درآن زمان رانمی توان صرفا براساس شرایط  داخلی وبه عنوان واکنشی نسبت به فضا وشرایط پس ازکودتای 28 مرداد32  وازجمله به عملکرد حزب توده به عنوان مهمترین نیروی چپ وحتی نیرومندترین حزب کشوردرآن دوره تبیین کرد. بلکه درعین حال درمقیاس بین المللی ودردوره جنگ سرد متأثراز "پارادایم" استراتژی مبارزه مسلحانه بویژه درکشورهای آمریکای لاتین نیزبود که ورود به این خرده پارادایم ازحوصله این نوشته خارج است. 

برقراری رابطه خطی بین سازمان با تحولات جامعه
بی شک سازمان وتحولات جامعه بی ارتباط باهم  نیستند، اما برقراری یک رابطه مستقیم وخطی جزدرک مکانیکی میان طبقه وسازمان ویا سیاست واقتصاد نیست.این رویکرد بدرجات متفاوتی دردیدگاه رفقای هردوطرف موجوداست اما بویژه درمواضع تقی شهرام ملموس تراست.او دربخشی  ازنوارها،تحولات درونی خودشان وشیوه رفتار با مخالفین را(که به تصدیق خودش ونیزسندبیانیه تغییرایدلوژی با تصفیه 50 درصدی همراه بود) عینا بازتاب غلیان جامعه و برآمد پرولتاریا،اضمحلال وشقه شقه شدن خرده بورژوازی می بیند.حتی درجائی اسب توهم را تازانده ودرپاسخ انتقاد حمید اشرف نسبت به استفاده ازامکانات خرده بورژوازی می گوید،ما خرده بورژازی را خلع مالکیت می کنیم، پول و خونه را... می گیریم و(آنها) رالات وآش وپاس می کنیم.درجائی دیگردرهمین رابطه می گوید"منافع خرده بورژوازی را خدشه دارکردیم. رفیق!پدرخرده بورژوازی درآمده، ضربه خورده کمرنمی تواند راست کند!مشخصا ازنظرایدئولوژیک داغون شده وطرف الآن نمی تونه متشکل بشه ازنظرایدئولوژیک، (تا)بخواهد ازموضع انحرافی درجنبش ادامه بدهد".واقعیت این است که همه این فلسفه بافی ها درتوجیه ودفاع ازتصفیه  ایدئولوژیکی،توجیه ترورو خذف فیزیکی و اساسا حفظ منافع فرقه ای وکسب فرادستی صورت می گیرد.آنچه هم که درحال پوست اندازی بود،تولد فرقه جدیدی بود بدون درنظرگرفتن منافع عمومی جنبش.او درپاسخ به انتقادات حمید اشرف نسبت به آن می افزاید "میخواستیم نشان بدهیم که مارکسیسم حقانیت دارد ودرجریان انقلابی خودش را تحمیل می کند.مامنافع طبقه اشان را خدشه دارکردیم.". بی تردید بیرون کشیدن حقانیت تاریخی مارکسیسم ازدل چنین پراتیکی-اگربتوان اسمش را پراتیک نهاد- متأسفانه چیزی جزآسیب زدن به همان حقانیت و تجلی تنگ ترین منافع فرقه ای که می کوشد لباس اصول ورسالت تاریخی برتن کند نیست.
- بنظرمن یکی از مهمترین پروبلماتیک های  آن زمان که به نام چپ هم صورت گرفت، همانا نحوه برخورد جریان م-ل با جریان مذهبی ومبادرت به تصفیه های ایدئولوژیکی وفیزیکی بود که باید درکانون توجه ونقد همه نیروهای چپ وهمه دموکراتها قرارمی گرفت که آنچنان که باید قرار نگرفت. انتقاد به  چنین فاجعه ای باید بیش ازاین ها، برجسته می شدوبشدت محکوم می گردید،ریشه یابی می شد وحتی به بحث ایدئولوژیک علنی گذاشته می شد.بی شک اگرچنین میشد چپ را درنقد منش های  تمامیت خواهانه وآمرانه  یک گام مهم  به جلومی برد. ای کاش مباحثات درونی سازمان فدائی دراین رابطه باهمه کاستی ها یش علنی می شد. البته دربرخورد با این فاجعه ازحق نباید گذشت که فدائیان وحمید اشرف، همانطورکه درهمین نوارگفتگوها نیزدیده می شود، موضعی کمابیش انتقادی(اما درونی) دارند. چنانکه مطرح می کند که رفقای آنها دربحث درون سازمانی پیرامون آن موضع انتقادی دارند واین سؤال برایشان مطرح است که آیا این حرکت جدید، بنیادا اصولی است  وآیا طرق بهتری برای اعلام مواضع وجود نداشت؟ودرپاسخ پرسش تقی شهرام که چطور؟، می گوید که جناح م-ل، سازمان جدیدی را اعلام می داشت و به قطع پیوند خویش با گذشته غیرمارکسیستی اش می پرداخت که انتقادهای بسیاری بهش وارد بود.تقی شهرام درپاسخ می گوید حفظ همان اسم حقانیتی می شود برای نقطه نظر مارکسیستی که بجزاین، مطلوب همان عناصرخرده بورژوائی می شد که منکرنارسائی وتناقضات تاریخی خودش است.بزعم وی  تأثیرتاریخی تغییرمواضع ،بدون نشان دادن پوست اندازی خوداین سازمان به سمت گیری مارکسیستی ناممکن بود.ومهم هم نبودکه این تحول چه گونه وبه چه قیمتی صورت می گیرد واینکه50% ویابیش ازآن با مخالفند(اودرجائی ازنوارمی گوید:تصفیه ها عمدتا روی خصلت های ابدئولوژیکشان بود،روی خصلت های منفی اشان، یعنی نتوانستند مارکسیست بشوند.همین دلیل برای تصفیه ونیزصدورحکم اعدام دوتن  دربیانیه آنها نیزآمده است). باچنین باوری برای  نشان دادن حقانیت تاریخی مارکسیسم است که او،باشنیدن نظر فدائیان برانگیخته شده و آن را  لوث شدن حقانیت مارکسسیم می داند ومی گوید شماهمان حرفی را می زنید که عاصرخرده بورژوازی بازارمی زنند. پاسخ  حمید به وی که آنها حق دارند رفیق!قاعدتا باید او را شوکه کرده باشد.
دراینجا ماشاهد این نگرش هستیم که چگونه یک جریان کوچک بطورخود خوانده،عملکرد خود را معادل پراتیک طبقه کارگروبازتاب اراده تاریخی و نماینده مطلق(وتام الاختیار)آن می پندارد وبخود اجازه می دهد درمتن یک بینش جبرگرایانه،آئینی وایدئولوژیک ازسوسیالیسم، حقانیت مارکسیسم را باثبات برساند وکمرخرده بورژوازی رادرهم بشکند.درچنین نگرشی اگرهرکس ایدئولوژی مارکسیستی، آن هم به روایت وی را نپذیرفت بخاطر ضعف های خصلتی است(ونه حتی باورو تعلق اش به طبقه ای دیگر) ولاجرم ضدانقلابی وخائن است.واین درحالی است که براساس همان پیش فرضهای خوداین چپ، خرده بورژوازی جزو نیروهای خلق محسوب می شد وتضادهای درونی خلق را نمی توان ونباید به شیوه قهرآمیزحل وفصل کرد.اما دروراء این حجاب ایدئولوژیک واقعیت ها به نحو دیگری درجریان بود: نه فقط  کمرخرده بورژوازی نشکسته بودبلکه موجب تقویت آن هم شده بود. دراینجا ما با نمونه برجسته ای ازعملکرد بینشی مواجهیم که گرایش تمامیت خواهانه خود را بنام مارکسیسم ودرلفافه آن بیان می کند وآزادی نظروآزادی گرایش را تحمل نمی کند. والبته نشان دادن حقانیت مارکسیسم با توسل به شیوه های استالینیستی، سترون و ناممکن بود. تصورش دشوارنیست که پی آمدهای این رویکرد درصورت وجود آب بیشتربرای شناکردن،فاجعه بارترمی شد وچه خوب که چنین آبی نصیب امان نشد!
گرچه همانطورکه اشاره کردم مواضع حمید اشرف وسازمان فدائی نسبت به فاجعه صورت گرفته، انتقادآمیزوتاحدی محکوم کننده است،اما متاسفانه آنگونه که لازمه برخورد با چنین فاجعه ای بود نیست.دلایل آن را بشرح زیرمی توان برشمرد:
اولا صرفنظراز پی آمدهای اجتناب ناپذیراستراتژی مسلحانه وپیش بردآن توسط گروه های کوچک وسازمان های بسته که اعمال خشونت و انضباط سربازخانه ای واطاعت آمیزرا بناگزیرتحمیل می کرد و خارج ازبحث این نوشته است،ووجود برخی مواضع نظری-تئوریک توجیه کننده آن، بطورمشخص تصفیه فیزیکی،اگرنه الزاما بخاطر نظرمخالف بلکه به دلایلی همچون خطرلودادن ویانفوذ پلیسی و... امری فراگیرترازیک سازمان بود و متأسفانه خود جریان فدائی هم  به درجاتی آغشته به آن بوده است. وثانیا این انتقاد نه ازمنظردفاع ازدمکراسی و سوسیالیسمی که دموکراسی ازعناصر ذاتی آن است، ودرآن حق گرایش وآزادی نظروبیان سرکوب نمی شود ودرصورت بروزاختلافات پایه ای هم موازین دموکراتیک مبنای جدائی متمدنانه قرارمی گیرد، صورت نمی گیرد. بلکه اساسا خدشه دارنشدن مناسبات فی ما بین خرده بورژوازی  وپرولتاریا درمدنظراست وسؤال حمید اشرف هم برهمین اساس مطرح می شود(چنانکه او درنوارمی گوید:همکاری خرده بورژوازی بانیروهای مارکسیستی را برعلیه دشمن مشترک دچار اختلال می کند).وسومین دلیل هم که حتی دامن  چپ های دیگر وچپ های زندان را هم دربرمی گرفت، بیم از سوء استفاده رژیم درصورت انتقاد علنی وقاطع به این تصفیه ها بود.درهرحال گفتن ندارد که هیچ کدام ازاین دلایل  نمی توانستند توجیه کننده  بی اعتنائی به موازین پایه ای دموکراسی باشند.موازینی که درسازمانهای آن دوره-ونه فقط آن دوره- جایگاه لازم را نداشته است. گرچه انکارنمی توان کردکه انتقاد به این گونه تصفیه ها وبطوراخص تصفیه های درونی مجاهدین خلق م-ل توسط چپها ویا برخی نیروهای غیرچپ درخارج کشور وبعدها درداخل کشورتوسط برخی افراد و گروه ها وازجمله پس ازتبدیل سازمان مجاهدین به سازمان پیکارتوسط خود این جریان صورت گرفت،اما بهرحال به موقع  و درتناسب باعمق فاجعه وآنگونه که لازمه برخورد با تک تک همه موارد آن و ریشه های آن باشد، نبوده وهنوزهم نیست.
نظرحمید اشرف(درنوار)مبنی براینکه سازمان مجاهدین مذهبی چون نماینده خرده بورژوازی (سنتی) است،نمی تواند به یک سازمان پرولتری تبدیل شود نیزچندان دقیق ودرست نیست وآن روی سکه ای است که باکشیدن خط مستقیم بین طبقه و"سازمان"(آنهم سازمان های کوچک ومحدود بابافت روشنفکری ودرشرایط سرکوب و...وبااستناد مثلا به چند سمپات ویاعضو بازاری ) نافی استقلال نسبی ورابطه پیچیده"سازمان" وطبقه است.واین آنسوی سکه ومنطقی است که  تقی شهرام برهمان اساس خود وهمراهانش  را نماینده تاریخی طبقه کارگرومبین حقانیت آن میداند، گوئی که تحولات یک جزعینا همان تحولات کل است. به نظر من مسأله اصلی  نه ساده سازی رابطه طبقه وسازمان و نه انکارامکان تحولات درونی این نوع  سازمانها ازمذهب بقول نوار به مارکسیسم-لنینیسم  ویا هرایسم  دیگری، که درموردمجاهدین آن زمان احتمال وقوعش به دلیل التقاط نظری وجود داشت،بلکه نکته اصلی نقد مناسبات درونی و فقدان مناسبات مبتنی  برموازین دموکراتیک وعدم برسمیت شناختن حق گرایش ونظروحق تشکل بود. کسی نمی تواند ازتحول فکری و ایدئولوژیک دردرون این یا آن سازمان جلوگیری کند. ناف یک سازمان را برای همیشه با یک طبقه پیوند نزده اند بخصوص اگرالتقاطی هم باشد وبخصوص اگرکوچک ودرفضای سرکوب هم باشد وهیچ قرابتی با یک سازمان جایگیردرطبقه نداشته باشد وصرفا با استناد به مواضع ایدئولوژیک خود را تعریف نماید. بجای نقد وانتقاد به تصفیه ها بااستناد تعلق سازمان به این یا آن طبقه، درست ترآن بود که این نقد براساس نقض موازین دموکراتیک وبکارگیری شیوه های متمدنانه وقتی که انشعاب بهردلیل اجتناب ناپذیرگردد،وتقسیم امکانات وتوافق مشترک حول نام ونظایرآن صورت می گرفت.درعین حال که پیشنهاد مشخص حمید اشرف مبنی بر ترک سازمانی که با پیشینه مذهبی شناخته می شد وایجاد سازمانی جداگانه وجدید نیز امرنادرستی نبود. 
گرچه من درسطوربالا ازویژگی روحیه رزمنده وانقلابی چپ درمبارزه بااستبداد وامپریالیسم سخن گفتم، اما نباید پنداشت که بین چپ انقلابی پیش ازانقلاب بهمن وسازش بخش مهی ازآن پس ازسرنگونی سلطنت وپیروزی قیام، دیوارچینی وجود داشت. درواقع همانطورکه اشاره شد گسل ها وحفره ها دراندیشه ورویکرد(ازجمله درمورد ماهیت "سوسیالیسم موجود" ومواضع شوروی وماهیت مرزبندی با آن که درهمین نوارهم مطرح شده ) همواره وجود داشتند.اما در فضای دوقطبی واستبدادی قبل ازانقلاب، گسل های مزبورفعال نبودند.باتغییرشرایط پس ازانقلاب وتوهم سنگینی که نسبت به خمینی وروحانیت وماهیت نظام جدید وجود داشت زمینه مناسبی برای فعال شدن آن فراهم گشت. دراین زمان این چپ بجای ایفای نقش روشنگرانه،اسیرامواج توهم توده ای وسلطه مقولاتی چون تضاد خلق و امپریالیسم  وکم بها دادن به دموکراسی و آزادی وافسون حزب توده گردید.لاجرم  خلقی گرائی و پوپولیسم انقلابی پس ازانقلاب بهمن 57، به  پیروی ازتوهم خلقی رنگ باخت وتدریجا سرگشته و شقه شقه شد وازرمق افتاد.
 خصوصیت ها ضعف ها واحیانا خیانت های افراد نیزباید دربسترچنان فرایندی موردتوجه قرارگیرد.
تحلیل تحولات مهم را -چه پیش ازانقلاب وچه پس ازآن - نمی توان صرفا به خصوصیات مثبت ومنفی افراد نسبت داد. گرچه نمی توان انکارکرد که این خصلت ها و رویکردها نیزبسهم خود مهم اند وبویژه درشرایط فقدان دموکراسی درجامعه و در درون سازمان ها وفقدان ابزارهای نظارتی ویا بدلیل خلأهای ناشی ازسرکوب وجابحائی هائی که بطوراجتناب ناپذیر دررهبری این گونه جریانات-درمقطع استبداد- صورت می گرفت،تأثیرات وپی آمدهای ناشی از ویژگی ها ویا ضعف های فردی بازهم بیشترمی شد. بنابراین بدون آنکه نقش مثبت یا منفی هرکس را متناسب با جایگاه ومسؤلیتش نادیده بگیریم،همیشه این سؤال مطرح است که پس نقش دیگران چه؟ وچه عوامل سیستمی موجب می شودکه مشخصات ورویکرد یک فرد(که درهرحال هموارچنین افرادی وجود خواهند داشت)تااین حد تعیین کننده شود؟ برای یافتن ریشه نهائی باید ازافراد فراتررفت وبه مشخصات شرایط تاریخی و مناسبات حاکم برافرادیک سازمان ونقش سیستم پرداخت که  چه بسا یکدیگررا بازتولید می کنند. ازاین رو درنقد  عملکرد چپ (ازجمله دراین دوره مشخص)،هم باید شرایط داخلی وبین المللی گفتمان آن دوره را درمدنظرداشت وهم گسست های موجوددرمواضع نظری-تئوریکی، وهم مختصات سیستم و مناسبات درون سیستمی را و هم البته دراین بسترنقش افراد وخصلت های مثبت ومنفی آنها را درتناسب با مسؤلیت ها یشان درنظرگرفت. به عنوان مثال اگرسیستمی براطاعت محض بدنه وتشکیلات ازرهبری استوارباشد(نظم سربازخانه ای)،وچنین اطاعتی را ارزش بداند وتقدیس کند، آنهم درشرایطی که ابزارهای کنترل نظارتی و مجامع عمومی تصمیم گیری بهردلیل وجود نداشته باشند،طبعا نقش آفرینی ویژگی های  فردی رهبران بیشترمی گردد.دراین گونه سیستم ها رهبری وتبعیت کردن مکمل وبازتولید کننده یکدیگرهستند. اما ازآنجاکه رهبران خطاناپذیروجود خارجی ندارند،درعمل سرنوشت یک سازمان وبسیاری امیدهای بیرون ازسازمان به آن گره می خورد.آنها که ازتبعیت بدنه ازرهبری سخن می گویند، درواقع پیشفرض خود را برامرموهومی بنام رهبران خطاناپذیر و ذاتا انقلابی می گذارند.بدیهی است درچنین سیستمی، سازمان هم چون ماشینی خواهد بودکه برسرنشینان خودمسلط است ونه عکس آن.سازمان خود به هدف تبدیل می گردد وطبعاهرکسی ولو انسانهای شریف وخوب وقتی  بررأس چنین ماشینی  قرارگیرند به تدریج به همان رهبران خطاناپذیر تبدیل می گردند.فقط فریاد اعتراض است که می تواند آنها را بخود بیاورد و این که درآن زمان فریادبلند اعتراض ازسوی قاطبه نیروهای چپ صورت نگرفت،وآن مقدارهم که صورت گرفت بازتاب وسیعی پیدانکرد،مسأله درخورتأملی است.
به گمان من یکی ازدرسهای مهم  دربررسی گذشته آن است که ماهمواره به دنبال نوعی ازروابط جمعی وهمکاری باشیم که تحت هیچ شرایطی کنش آزاد و آگاهانه را ازاعضاء خود نگیرد وسازمان هم چون نیرو و اراده ای بیرون ازآنها وبرفرازآنها عمل نکند.تبعیت واطاعت آگاهانه مفهومی متناقض است.اگرآگاهانه باشد دیگراطاعت نیست وممکن است حتی "نه اطاعت" باشد.مهم آن است که به جستجوی مناسباتی باشیم که درآن هیچ کس نتواند به نام اراده جمع،بدون آنکه چنین اراده ای واقعا بیان شده باشد،سخن بگوید.

بخش دوم
سابقه آشنائی من با تقی شهرام

فازاول-آشنائی من باوی ازطریق قرارگرفتن دریک حوزه مشترک بود.هردوازعضوهای سال 1348مجاهدین بودیم.هم چنین  گاهی درکوه پیمائی های هفتگی باهم همراه می شدیم. اودرهمان موج اول ضربات  سال 50 دستگیرشد و به اوین وسپس به زندان قصرشماره 3انتقال یافت.من درموج بعدی دستگیرشده ودرسال 51 پس ازیک بازجوئی ازکمیته مشترک به زندان قصرمنتقل شدم که تقی شهرام هم درآنجابود.درآن زمان تقرییا اکثریت بسیاربزرگی ازاعضاء باقی مانده هردوسازمان فدائی ومجاهدین از کمیته مرکزی وکادرها واعضاء وسمپات ها ومحافل نردیک به آنها درزندان قصرجمع شده بودند و زندان ازکثرت جمعیت درحال ترکیدن بود.البته این وضع پایدارنماند و پس ازمدتی آنها را عمدتا درزندان شیرازومشهد ودرسطح محدودتری در شهرهای کوچکتر تقسیم کردند. تقی شهرام به زندان ساری منتقل شد وتعدادی هم درتهران ماندگارشدند. تازمانی که درقصربودیم درادامه همان آشنائی قبلی باهم حشرونشرداشتیم. درکل تقی شهرام فردی بود علاقمند به بحث وگفتگو واهل ورق زدن کتاب (درآن زمان ورق زدن هم خود نعمتی بود،چون درآن  فضای  پرهیجان ومتراکم،مجال وحوصله خواندن کامل ودقیق یک کتاب کمترنصیب کسی می شد).تبیین ضربات وعلل ناکامی سازمان ها وبروزبرخی ضعف ها دربازجوئی ها وگسترش ضربات(باتوجه به جمع شدن دریک جا وامکان مبادله بیشتراطلاعات ونظرات) مسأله روزبود وذهن همه را بخودمشغول می کرد.بدیهی است که تبیین ها نیزمتفاوت بودند.دراین میان تقی شهرام تلاش می کرد که درعلت یابی ضربات وارده به سازمان ونارسائی هایش،ریشه وعلت اصلی را درنفوذ ایدئولوژی وبافت خرده بورژوائی آن توضیح دهد وتبیین های دیگر را نیزبهمین دلیل مورد انتقاد قراردهد(البته نفس مذهبی بودن سازمان  را درآن زمان موردانتقاد قرارنمی داد). او درمحیط خانوادگی غیرمذهبی بزرگ شده بودودرنتیجه مذهب دروی چندان ریشه عمیقی نداشت وازاین حیث با تیپ هائی که ازسنین کوچکی مذهبی بارآمده بودند تفاوت داشت. البته این تیپ اعضاء درمجاهدین کم نبودند.می توان گفت که درنزد او وزن عنصرطبقاتی (صرفنظرازدرک وی ازطبقه وسازمان)نسبت به عنصر خلق-واژه کلیدی آن دوره- وزن بیشتری داشت. اینکه چرا چنین افرادی مجذوب یک سازمان مذهبی می شدند را باید درشرایط عمومی آن زمان جستجوکرد.درواقع تقی شهرام مثل بسیاری ازفعالین آن زمان ضمن داشتن انگیزه های قوی مبارزاتی، بهنگام عضوگیری فاقدآگاهی واطلاعات تئوریک اولیه بود.فقرآگاهی وتئوریک درنسل تازه به میدان آمده (منظور نسل مبارزه است ونه الزاما نسل سنی) وسیع بود.درشرایط سرکوب ودیکتاتوری بین نسل پیشین مبارزان(وازجمله چپ) ونسل جدید  گسست وجود داشت.درآن فضای سرکوب واختناق، کمتر امکان انتخاب وجود نداشت.ازسوی دیگرسازمان مجاهدین درآن زمان یک سازمان مذهبی سنتی وفاناتیک وباآموزه های یک جانبه مذهبی نبود.بلکه بیش ازآن به لحاظ عملی ونظری ازمطالب وادبیات مارکسیستی وتجربه مبارزاتی آنها تغذیه می کرد ومتون مذهبی را نیز درهمان راستاها تأویل وتفسیروتألیف می نمود وطبعا خواندن همین کتب مارکسیستی وپیوند باتجارب پیشین درشرایطی که امکان دسترسی آسان به آنها وجود نداشت، برای بسیاری جذاب و ارضاء کننده بود.می توان گفت برای این تیپ ها،دلیل اصلی جذب شدن بیشترانگیزه های  مبارزاتی وسیاسی  بود تامذهبی.
درهرحال ازنظرمن تقی شهرام فردی بود پویا و خوش استعداد و علاقمند به مباحث نظری و البته مثل بسیاری از اعضاء جوانتر مجاهدین از نظرآگاهی مبتدی بود و دارای انگیزه قوی مبارزاتی و علاقمند به تحلیل رویدادها از منظرطبقاتی و یا بهتراست بگوئیم از وجه ایدئولوژیک تا طبقاتی. رگه‌هائی از درک خطی از مبارزه طبقاتی و رابطه فرد و طبقه، و سازمان وطبقه (بزعم من رویکرد مکانیکی به آن) از همان زمان در وی وجود داشت. این رویکرد وی را می‌توان به لحاظی هم نقطه قوت و هم نقطه ضعفش دانست. تأکید نسبی برعنصر طبقاتی در مقابل عنصر تمام خلقی مثبت بود، اما در همان حال برقراری رابطه خطی و مکانیکی می توانست به بیراهه و نتیجه گیری‌های نادرست منجر شود. مثلا گاهی تلاش می کرد که کیفیت و میزان مقاومت افراد در بازجوئی‌ها را نیز براساس پایگاه و یا ایدئولوژی طبقاتی توضیح دهد، اما توضیح و تبیین وی در مورد اینکه چرا فلانی بهتر مقاومت کرده است و بهمانی نه (علیرغم آنکه ممکن بود پایگاه طبقاتیشان یک سان باشد و یا حتی پایگاه بهمانی کارگری تر باشد)، نمی توانست قانع کننده باشد. با این وجود باید اضافه کنم که بین وجود یک گرایش نظری، و تصور پیش برد یک اراده و رسالت تاریخی ، فاصله بلندی  وجود دارد که قاعدتا باید با حلقات دیگری پرشود وگرنه بخودی خود هرنظری به توهم داشتن رسالت تاریخی تبدیل نمی شود.
در بار اول دستگیری، من به سه سال زندان محکوم شدم که  درقیاس با معیارهای آن زمان کم بود. البته کابوس برملاشدن اطلاعات رونشده مثل بمب منفجرنشده‌ای همواره با من بود. بهر حال بدون این که این بمب منفجرشده باشد در پایانه سال 53 از زندان آزاد شدم.

فازدوم
پس از رهائی اززندان:

این مقطع چنانکه اشاره خواهم یکی از دشوارترین لحظات زندگی من بود. چرا که می بایست در شرایطی سخت و پیچیده، در حالی که زمان تنگ می شد، باید تصمیم مهم و نهائی خود را نسبت به پیوستن یا نه پیوستن به سازمان و مخفی شدن می‌گرفتم. این درحالی بودکه  روند رویدادها براساس تصورات قبلی پیش نرفته بود و در این فاصله رویدادهای مهمی در سازمان اتفاق افتاده بود. تصور بدیهی و اولیه در میان رفقای زندان آن بود که من با کوله باری از تجربه تماس با صدها عضو و کادر سازمان‌ها و آشنا به چم وخم بازجوئی و چند سال کار درون تشکیلاتی در زندان و با سابقه آشنائی با رفقای بیرون، از جهت پیوستن  مشکلی در پیش نخواهم داشت. تشکیلات بیرون هم زودتر از آنچه تصورش می رفت و با عجله  تماسش را بامن برقرار کرد و خواهان مخفی شدن سریعم شد. چرا که خطر لورفتن  و دستگیری مجدد را در فضای آن موقع جدی می‌دانست. آنچه که این روند طبیعی را مختل کرد چه بود؟ البته درآن زمان تغییر مواضع ابدئولوژیکی دیگر فی نفسه برای من مسأله‌ای نبود، چرا که درزندان هم کمابیش محتوای چنین روندی ولو با شکل و آهنگی متفاوت، درجریان بود. در مورد مشی مسلحانه هم گرچه سؤالات و ابهامات و انتقاداتی جدی مطرح بودند، اما می شد آن ها را به بحث وگفتگوی پس از پیوستن موکول کرد. اما آنچه عامل اصلی و بازدارنده محسوب می شد و حکم پیش شرط را پیدامی کرد، همراه شدن تغییرایدئولوژی با تصفیه‌ها و خشونت‌های درونی و در آن زمان بطور مشخص ترور شریف واقفی و صمدیه لباف بود که از قضا درست در همان مقطع، یعنی پس از بیرون آمدن من از زندان و برقراری تماس های اولیه، بوقوع پیوسته بود و در روزنامه ها و رسانه های  آن زمان هم  با آب وتاب منعکس گشته بود. واقعه ای که بسیاری و ازج مله مرا که دارای پیوند هائی با این جریان بودم بهت زده و خشمگین ساخت. برآن شدم که قبل ازهرگونه قضاوت نهائی چندوچون واقعه را اززبان خود رفقا بشنوم.رابط اصلی بهرام بود.اطلاع ازنظرمحمد اکبری آهنگران هم باتوجه به اینکه تپپ مذهبی بود و زودترازمن ،ازهمان زندان شیراز آزادشدبودوباآنها ارتباط داشت وضمنا روابط نزدیک وصمیمی باهم داشتیم، وفردی بسیارپرشور وخالص بود،نیز برایم مهم بود.توضیحات مستقیم ومبسوطی که دراین رابطه بویژه توسط بهرام آرام داده شد،وقوع حادثه را(وبزعم من فاجعه را) مورد تأیید قرارمی داد.والبته می کوشید که با ارائه توضیحات وذکردلایل اجتناب ناپذیرشدن آن، به سؤالات وانتقادهای من جواب بدهد ومرا اقناع نماید. بارها وساعت های طولانی به گفتگو نشستیم.اما آنچه که گفته شد نه فقط برایم قانع کننده نبود،بلکه حتی برانتقاداتم هم افزود.دراین گفتگوها بهرام تلاش می کردکه علت اصلی را فعالیت تؤطئه گرانه آنها (سازماندهی روابط ودرواقع ایجاد یک سازمان مخفی ازچشم آنها،مصادره امکانات وسلاح و...) و ضعف های خصلتی آنهاعنوان کند ونه دلایلی چون نپذیرفتن مارکسیسم.اومدعی بودکه مسأله اصلی شریف واقفی تغییرایدئولوژی سازمان نبوده وانگیزه های دیگری درکاراست وحتی به ادعای او دراوائل با این تحولات همراهی نیزکرده است. او حتی برقراری رابطه ومناسبات حسنه با محمد آهنگران  به عنوان یک فردمذهبی که مشغول جمع آوری ومتشکل کردن افرادمذهبی باهمکاری خود سازمان( م.ل) است وسازمان ازهرنوع کمک به آنها دریغ نمی ورزد را مورد استناد قرار می داد. تصورشان این بود که شکل گیری  یک جریان مذهبی توسط مجید وصمدیه لباف و...  باچنان انگیزه هائی،درضدیت ودشمنی با بخش چپ مجاهدین خواهد بود که مورد سوء استفاده رژیم قرارگرفته ودارای عواقب پلیسی وامنیتی وخیمی نظیردرزاطلاعات ونظایرآن خواهد بود. آنها به موازات این تصفیه ها،درعین حال درتلاش برای ایجاد یک جریان مذهبی وهمسو باخودشان نیز بودند.     
ناگفته نماند که قبل ازشروع گفتگوها،تمایل داشتند که ارائه توضیحات خود را به پس از مخفی شدن من موکول نمایند.اما با امتناع من واینکه قبل ازپیوستن خود نیازبه تصمیم گیری و حل وفصل این موضوع دارم،این گفتگوها (وبدیهی است بادرنظرگرفتن یک سری ضوابط امنیتی) ادامه یافت. درخلال آن بهرام بارها به تلویح ویا تصریح پیشنهاد دیدار با تقی شهرام را نیزمطرح ساخت.من که بطورکامل درجریان ماوقع قرارگرفته وابهامی درمورد آن ها نداشتم،این دیدار وهم چنین پیوستن خود راغیرضروری دانسته ومشروط به پذیرش انتقاد ازخود سازمان کردم.
اما ازسوی دیگرباید مخفی می شدم! در آن فضای سرکوب و بگیرو به بند، شمارش معکوس برای دستگیری من و برخی زندانیان آزاد شده، شروع شده بود. زمان به سرعت درحال سپری شدن بود و روشن بود که آزادی من (و امثال من) دیگر مدت درازی نمی پاید. شاه حتی تحمل احزاب فرمایشی خودساخته را نداشت و آنها را منحل اعلام کرد و درن طقی تهدید آمیز نسبت به مخالفان و مبارزان، ایجاد حزب واحد رستاخیز را اعلام داشت. معلوم بودکه دوره ای یخ بندان و سرشار از سرکوب درپیش رو داریم. در فروردین همان سال 9 نفر از زندانیان قدیمی و جدید را به جرم فرار از زندان تیرباران کردند. با بسیاری ازآنها درزندان شیرازآشنا بودم وبابیژن جزنی هم ازنزدیک،به هنگام احضارم اززندان شیرازبه کمیته مشترک در تهران واقامت نسبتاکوتاهی که درزندان قصر پیش ازبازگشت به شیراز داشتم،آشناشده بودم. پیرامون کشمکش ها وبعضا درگیری نیروی رژیم با زندانیان قصر که آن موقع جریان داشت، وهم چنین درباره درگیری معروف زندان شیراز-تاحدی که درجریان آن بودم- گفتگو داشتیم ودربازگشت هم بیژن نوشته ریزشده وجاسازی شده ای برای  رفقای فدائی در شیراز را به من داد. دونفرازآن 9 تن ازمجاهدین بودند.کاظم ذوالانوار ومصطفی خوشدل.مصطفی ازدوستان دیرین،هم دانشکده ای وبسیارنزدیک بهم  بودیم وتا هنگام دستگیری هم ارتباط داشتیم و او بخانه امن من نیزرفت وآمدداشت(ودرواقع اتاق سکونت من ازامکانات وی بود). خبرهائی ازآزادنشدن برخی از زندانیانی که زندانشان تمام شده بود به گوش می رسید وپدیده "ملی کشی" مطرح شده بود.هم چنین جسته گریخته خبرهائی ازدستگیری وبازداشت مجدد زندانیان آزادشده شنیده می شد.خطرروشدن اطلاعات برملانشده من هرلحظه می رفت(هم چنانکه درمورد کاظم ذوالانوار و مصطفی خوشدل چنین شد).روشن بودکه خطردستگیری مجدد بالاست ورفقا نیزدایما آن را گوشزد می کردند.باید هرچه زودترمخفی می شدم. ولی تناقض پیش شرط انتقاد ازخود ومخفی شدن چگونه باید حل می شد؟.البته درحوزه تجرید بین مخفی شدن وپیوستن می شد تفاوت گذاشت. اما آنقدرتجربه داشتم که بدانم پیوستن به یک سازمان زیرزمینی مورد انتقاد بامحدودیتها وتنگناها والزامات واجبارهای شاخته شده آن،بابسته بودن گردش اطلاعات ودیدارها وده ها عوامل محدودکننده دیگر،عملا به معنی مسدود شدن گزینه انتخاب بود وچه بساموجب انطباق فرد با جریان حاکم وحل شدن تدریجی درسیستم می گردید.سرانجام باطرح این معضل(ضرورت مخفی شدن وپیش شرط انتقاد ازخود) با محمدآهنگران،ضمن آنکه اومی دانست با گرایش وجمع او هم نظرنیستم، راهی یافته شد.او باطیب خاطر(وحتما پس ازصحبت با بهرام) پذیرفت که امکانات مخفی شدنم را درارتباط فردی خودش- تا هر زمانی که مایل باشم- برایم فراهم کند. باین ترتیب ولو برای مدتی تناقض بین مخفی شدن و پیوستن حل شده بود، تا من بتوانم درشرایط جدید و آسوده ازدستگیری به ادامه گفتگو وطرح انتقادات وتصمیم  گیری نهائی- و نه شتاب زده- ادامه دهم.

دستگیری مجدد
گرچه مدتی پس از مخفی شدنم، مأموران ساواک با تدارک گسترده ای برای دستگیری به در منزل خانوادگی  به سراغم رفتند و من از اینکه به موقع ازچنگشان در رفته بودم مسرور بودم، اما بدبختانه دیری نپائید درحالی که گفتگوهای انتقادی بهمراه اسنادکتبی و مطالعه آنها توسط من ادامه داشت، محل امن من که در واقع یک اتاق کوچک، یک آلونک واقعی دریکی ازگودهای جنوب شهرآن زمان تهران بود، بدلایلی که دقیقا روشن نشد لورفت و من دستگیر شدم و خوشبختانه بخاطر وجود علامت سلامتی فرد دیگری دیگر لونرفت.گرچه گریز و تیراندازی در حول وحوش آن صورت گرفت که کسی دستگیرنشد.
اما آنچه که این بار در کمیته مشترک رژیم در انتظارم بود بک جهنم واقعی بود که بازجوئی های دفعه  قبل در برابرآن شاهانه بود. آن چه را که سالها چون کابوسی مرا همراهی می‌کرد، اینک به واقعیت پیوسته بود. آنچه ناگفتنی بود تماماٌ توسط وحید افراخته و در خلال بازجوئی افرادی که در همین بازه زمانی صورت گرفته بود، برملا شدند. و باحتمال قوی ریختن به منزل خانوادگی باچنان تدارک وسیعی هم بخاطر همین بازجوئی ها بوده باشد. این بار بازجویان (که شماری آز آنها همان بازجویان پیشین بودند) به کمتر از آدرس شهرام و بهرام و... و کروکی تشکیلات راضی نبودند و گوششان هم به هیچ چیزی بدهکار نبود. می‌گفتند دوتا بازجوئی باید پس بدهی. بازجوئی دفعه قبل همه‌اش باطل شده است،که باید آن را هم ازنو پس بدهی!.کینه ها وخشم وجنون درزدن وکشتن در بیرون وشکنجه در زندان دراوج بود.وحید افراخته هم(که من حضورا او را نمی شناختم) سعی می کرد ازطریق مورس به من پیام بدهدکه همه چیزروشده ومقاومت بی فایده است! ازاینجا به بعد خود داستان درازی دارد که ربط مستقیمی به تغییرایدئولوژی وتصفیه ها، به جز برخ کشیدن دایمی آنها برای درهم شکستن روحیه، ندارد. درخلاصه ترین کلام آنکه، می‌گفتند همه چیز را می‌دانیم ولی خودت باید اقرارکنی و با برخ کشیدن سرنوشت آن 9 تن، تکرار می‌کردند این بار فکر زنده رفتن از این جا را از مغزت بیرون کن. تاکتیک این دفعه فشار فرسایشی و درازمدت بود، برخلاف فشار فشرده  دفعه قبل.
درآن زمان رژیم و ساواک، در سودای تهیه لیست ترورهای تازه ای ازمیان زندانیان به خیال بیمه کردن عمر استبداد بودند و این را بارها من بهمراه برخی از اسامی آنها می شنیدم. اما غافل از آن که "موش کور" تاریخ دور از چشم شکنجه گران و مستبدین حاکم، ریشه های پوسیده استبداد را می جوید و نقب می زد. بقیه داستان راهمه می دانیم. مسأله حقوق بشر و گشوده شدن درِ زندان ها به روی بازرسان صلیب سرخ جهانی و سرانجام، رعدی که درآسمان غرید و رهائی زندانیان باقی مانده  و قیام و بهار کوتاه و خاطره فراموش نشدنی یارانی که چه در استبداد سلطنتی در زندانها و شکنجه گاه ها و در نبردهای نابرابرخیابانی از جان شیفته و عزیز خود گذشتند و چه پس از سرنگونی آن که با داسِ مرگِ هیولای استبداد مذهبی برآمده از یک انقلاب شکست خورده، از تقی شهرام و آن صدها و هزاران رزمنده ای که دلیرانه یک به یک درو شدند. آشتی ناپذیری و مقاومت اشان را ستایش می‌کنیم و با نقد تجربیات، خطاهایشان و خطاهایمان آرمان‌های مشترکمان را زنده نگه می داریم.
راستی آیا "موش کور" تاریخ هم چنان مشغول نقب زدن است؟! از کجا، چگونه و تا کجا؟، و ما کجای کاریم؟!  
24 ژانویه 2011
  4 بهمن 1389

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire