dimanche 15 mai 2016

محمد تقی شهرام دفترهای زندان یادداشت ها و تأملات در زندان های جمهوری اسلامی دفتر اول:

دفترهای زندان تقی شهرام 1

توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. چاپ
شماره مطلب
دفترهای زندان تقی شهرام 1
صفحه دوم
تمام صفحات
محمد تقی شهرام
دفترهای زندان
یادداشت ها و تأملات در زندان های جمهوری اسلامی

دفتر اول:

اندیشه و پیکار برای نخستین بار منتشر می کند:
در پاییز 2010 دوستی گرامی تلفن زد و گفت: مسافری که چندی پیش از ایران آمده، برایت مجموعه ای از اسناد مربوط به تقی شهرام آورده است. پرسیدم او را می شناسی؟ گفت: بله. با او دوست هستم. قرار گذاشتیم و در ملاقات گرمی که داشتیم، یک سی دی که حاوی مجموعه اى از فایل هاى پ د اف (در هشتصد و بیست و یک صفحه) بود از ایشان دریافت کردم. با تشکر فراوان از کس یا کسانی که این اسناد را فرستاده بودند و نیز از دوستی که حامل این امانت بود. من این اسناد را نداشتم هرچند از همان سال 1358 می دانستم که نوشته هایی از این دست وجود داشته است. گفتنی است که این فایل هاى پ د اف دریافت شده نسخه ای منحصر به فرد نبوده و نسخه های دیگری یا بخش هایی از آن در دست کسان دیگری هم هست. 
این فایل ها دارای چهار قسمت است: 1ـ فعالیت های خانوادهء گرامی شهرام برای نجات جان او از دست حاکمیت جمهوری اسلامی که از مدت ها پیش، کینه توزانه کمر به قتل او بسته بودند. 2ـ فعالیت های وکیل او آقای دکتر هادی اسماعیل زاده و اسناد حقوقی و قضائی مربوطه. 3ـ دفترهای یادداشت خطی محمد تقی شهرام در زندان های جمهوری اسلامی در فاصلهء 14 تیر تا 26 مرداد 1358. 4- انعکاس محاکمهء تقی شهرام در روزنامه ها و نشریات رسمی یا ممنوعهء آن زمان.
از اینها آنچه برای ما در درجهء اول اهمیت قرار داشت یادداشت ها و تأملات او بود که روزانه در شرایط بسیار سخت زندان انفرادی با شور و جسارت انقلابی و کمونیستی و نهایت هشیاری و تبحر و عقلانیتی که وی از آن در درجه ای ممتاز، برخوردار بود، نوشته (و این البته غیر از نامه به دادستان انقلاب و غیره است) و به نحوی بسیار غیرعادی و با کمک کسانی که چه بسا با برخی اندیشه های وی مخالف بودند ولی اهمیت تاریخی فکر و عمل او را درک می کردند به بیرون از زندان منتقل شده، تا کنون، چون اثری نفیس و گواه بر زمانه ای سراپا ستم و فراموش نشدنی، حفظ گردیده و سرانجام به عنوان سندی تاریخی برای جنبش انقلابی و کمونیستی ایران برجا مانده است.
صفحات این یادداشت ها و تأملات در مواردی به دشواری خوانده می شد. علاوه بر این، صفحاتی هم همچنان مفقود است. بايستى خاطر نشان كرد كه نویسنده بر هر دو روى كاغذ مى نوشته و در واقع از هر گونه كاغذى كه به چنگ مى آورده استفاده مى كرده است. در اينجا، از دست رفتن يك برگه موجب از دست دادن دو صفحه مى شود. از سوى ديگر برخى صفحات به دليل جابجايى، از جاى خود خارج شده اند و ما با بررسى و تطبيق دقيق محتواى دست نوشته ها، آنها را در جاى خودشان قرار داده ايم. جمع تنظیم و انتشار آرشیو سازمان پیکار دستخط ها را بازخوانی و تایپ و ویراستاری کرده و انتشارات اندیشه و پیکار آن را در کتابی با بیش از 200 صفحه در آینده منتشر خواهد کرد. قبل از انتشار به صورت کتاب، بخش هایی از این نوشته را، در دفترهای پیاپی، به ترتیب تاریخ نوشته ها، روی سایت منتشر خواهیم کرد.
یاد آوری می کنیم که آنچه در کروشه آمده و نیز برخی تغییرات در رسم الخط و نقطه گذاری، از ویراستاری ست. همچنین از اینکه طی یک سال بعد از پایان این یادداشت ها که وی در زندان بوده، آیا اثری نوشتاری از خود باقی گذاشته یا نه و در صورت وجود نوشته ای دیگر، در کجا می تواند باشد، هيچ نمی دانیم.
با گرامی داشت یاد آن رفیق فرزانه (که همچون بسیاری از شخصیت های تاریخی حامل جنبه های متضاد بود و صرف نظر از اینکه  عملکرد های او در زمینه های دیگر نقد مسؤولانه و خاص خود را می طلبد) و با سپاسگزاری از همهء رفقا و دوستان دور و نزدیک که هریک به طریقی این سند را زنده نگه داشته اند و به تاریخ پررنج و در عین حال افتخارآمیز بشریت حق طلب و رزمنده در ایران و جهان سپرده اند.

از طرف جمع تنظيم و انتشار آرشيو سازمان پيكار در راه آزادى طبقهء كارگر 
تراب حق شناس ــ بهمن ماه 1389


دفترهای زندان
محمد تقی شهرام
یادداشت ها و تأملات در زندان های جمهوری اسلامی
دفتر اول:

پنج شنبه ۱۴ تير ۱۳۵۸
بالاخره امروز عصر بعد از چند روز اصرار كاغذ و قلم دادند و از همين امروز سعى مى كنم برخى چيزهایی را كه در روز مى گذرد يا از فكرم مى گذرد بر روى كاغذ بياورم. هر چند چيز مهمى كه قابل بيان باشد در اين جا اتفاق نمى افتد و بنابر اين بيشتر مجبورم افكارم را روى كاغذ بياورم.
من در يكى از سلول هاى انفرادى زندان قصر زندانى هستم. سلولى در حدود یک و هشتاد در دو و هشتاد كه براى خوابيدن دو نفر در طول سلول جا وجود دارد. بدنه سلول مطابق معمول سيمانى است و در ارتفاع یک و هشتاد مترى زمين پنجره اى وجود دارد كه نيمى از آن بوسيله پتوى سياه رنگى پوشانده شده است. هواى اندكى از لاى قسمتى از پنجره آن طرف كه شيشه اش شكسته و يا در واقع عمدا شكسته شده وارد مى شود و نور هم در همين حدود، البته چراغ پرنورى كه مخصوصا شب ها موقع خواب بسيار آزار دهنده است هميشه روشن است و فضاى سلول را روشن نگه مى دارد، و اين رسم زندان هاى انفرادى است كه براى ايمنى چراغ را روشن مى گذارند.
پنجره از ۴ لايه شبكه فلزى و سيمى تشكيل شده و قفل محكمى قسمت اين طرف را نيز به چارچوب فلزى مهار كرده است. سلول هيچ روزن ديگرى به بيرون ندارد. درست در مقابل پنجره و چسبيده به ديوار مقابل، در آهنى سلول وجود دارد. البته دريچه كوچكى دربالاى در تعبيه شده كه هميشه به جز مواقعى كه نگهبان كارى داشته باشد و يا من او را صدا كنم بسته است. در روز معمولا سه چهار بار براى توالت به [محل] دستشویی كه در انتهاى راهرویی كه سلول ها در آن وجود دارند واقع است، مى روم. جالب است كه همه سلول هاى ديگر خالى است و من تنها زندانى اين بند مجردى هستم. نمى دانم كسى كه اين نوشته را مى خواند تا به حال به تنهایی در سلول انفرادى زندانى بوده است يا نه. چون تنها براى يك چنين كسى قابل درك است كه زمان اينجا چگونه مى گذرد و بر مغز زندانى اى كه مخصوصا اين چنين كمر به قتلش بسته باشند چه افكارى هجوم مى آورد. 
چگونه خاطرات دانه دانه زنده مى شوند و چگونه آرزو ها و تخيلات درهم مى آميزند و زندانى دست بسته اميد را به سرزمين هاى ناشناخته اى از تفكر و تخيل و حتى ماليخوليا [یی؟] مى كشاند. بارى، از لحظه اى كه با حالتى نزار با دستى از پشت بسته و چشمانى كه از جلو تا نوك بينى و از عقب تقريبا تا تمام پشت سر به صورت عمامه اى كه آن را در وسط سر محكم پيچيده باشند بسته شده بود در سلول افكنده شدم. يعنى ساعت حدود ۱۲ شب، ۱۱ تيرماه تا الآن كه ساعت ۵ / ۷  شب پنج شنبه ۱۴ تير است، هيچكس سراغى از من نگرفته است. تنها سه نگهبان هستند كه  به نوبت و گاه دو نفرى مى بينمشان. دو نفر آنها تحقيقا زندانى بوده اند و كلا از مذهبى هاى سفت و سختى هستند كه مواضع ضد مجاهدينى دارند. همه آنها بخوبى من را مى شناسند و گويا سال هاى سال، دورادور راجع به من حرف زده و تحقيق كرده اند. از اوضاع داخلى سازمان ها و همين طور برخى اطلاعات و اخبار باخبرند. شايد يكى از آنها "على خدایی صفت" باشد؛ كسى كه قبلا در سال ۱۳۵۲ با تشكيلات ما كار مى كرد ولى بعدا با سخت شدن شرايط عقب كشيد و گفت بيشتر مى خواهد كار حاشيه اى بكند و بعدش هم گويا با شريف واقفى تماس هایی گرفته بود. به هر حال او بعدها به يكى از بزرگترين بلندگوهاى تبليغاتى عليه سازمان ما و عليه تحولات ايدئولوژيكى آن تبديل شده بود. بطور كلى رفتار همه آنها خوب و محترمانه است و برخلاف كسانى كه روز اول از كميته يا كلانترى ۸ مرا چشم بسته به يك محل كه فكر مى كنم دادرسى ارتش بود و بعد از مدتى حدود يكى دو ساعت آزار و توهين البته در حالى كه چشم ها و دست هايم بسختى و به نحور دردناكى بسته شده بود، به اينجا آوردند، من ديگر بدى اى از اين ها نديده ام. من قيافه دو نفرشان را يعنى همان دو نفرى كه قبل از بستن چشم هايم ديده بودم، يادم مانده است. ولى چند نفرى كه بعدها به آنها پيوستند و شروع به مسخره بازى هاى نوع ساواك كردند، ديگر نتوانستم ببينم. وقتى كه به يكى از آنها كه قدى بلند و هيكلى لاغر و قلمى داشت و با فرزى و چالاكى، كپيه كارهاى ساواكى ها را در اين قبيل مواقع انجام مى داد گفتم اين كه همان كارهاى ساواكه، چيزى به همين مضمون، خيلى زشت و با لحنى تحقير آميز در حالى كه چشم هايم را محكم تر مى بست، با فرياد گفت از ساواك هم  بدتره اين ساواك خمينيه!! 
وضع غذا مى شود گفت بسيار خوب است، هم نسبت به يك زندان معمولى و هم طبيعتا نسبت به گذشته اما من به شدت از خوردن پرهيز مى كنم. آنقدر كه شايد از يك دهم غذاى معموليم هم كمتر مى خورم. اين كار را براى دو هدف انجام مى دهم. يكى بخاطر حالت سكون و بى تحركى موجود در داخل سلول و اين كه اساسا اشتهایی هم به غذا ندارم، دوم اين كه به هر حال خودم را بايد براى يك اعتصاب غذاى احتمالى آماده نگهدارم. و كم خوردن خودش بهترين زمينه براى آمادگى يك اعتصاب غذاى سفت و سخت است. دو روز است كه صبح ها يعنى دم دم هاى صبح مى بينم كليه هايم درد مى كند. شايد از حالت گرماچا باشد. داخل سلول گرم است و من هم به لحاظ گرما، هم به لحاظ راحتى پيراهنم را معمولا نمى پوشم. نه روزها و نه موقع خواب، الآن هم كه اين سطور را مى نويسم در حقيقت قسمت هاى پهلوهايم آرام ذق ذق مى كند، شايد هم علت عصبى داشته باشد.
صبح ها معمولا خيلى زود از خواب بيدار مى شوم. البته در طول شب بارها و بارها از خواب مى پرم و غير از شب اول كه اصلا و ابدا خواب به چشم هايم نرفت، فكر مى كنم به دليل تشنج عصبى و هم به دليل پايبند سنگينى كه به پاهايم بسته بودند- در شب ديگر تقريبا حدود ۵ ساعتى خوابيده ام. برنامه كار تا كنون اين طور بوده است كه از موقعى كه چشم ها را باز مى كنم تا حدود ساعت هفت و نیم تا 8 كه براى توالت و شستن دست بيرون بروم، تقريبا دوساعتى وقت هست. بدين ترتيب، رشته بى پايان افكار را رها مى كنم، اين رشته آنقدر طولانى است و چنان مشغولم مى كند كه گاه فراموش مى كنم كه در سلول انفرادى اسير هستم و كسانى آن پشت، در فضاى باز اطاق ها و پشت ميزهايشان با خيال راحت نشسته اند و نقشه مى كشند كه چگونه صيدى را كه به چنگ آورده اند به قربانگاه بكشانند. بعد در مى زنم در همين موقع معمولا اين دوست نگهبانم تازه از خواب بيدار شده و من سعى مى كنم همزمان يا موقعى كه صداى پاى او را مى شنوم در بزنم كه بى جهت بخاطر من از خواب نپرد. به دستشویی مى روم آبى به سر و صورتم مى زنم و بعد از مدتى كه تقريبا ۴-۵ دقيقه اى طول مى كشد ولى براى من به اندازه يك پياده روى صبحگاهى ارزش دارد، دوباره طول راهرو ۷-۸ مترى را طى مى كنم و به سلول بر مى گردم. در اين موقع حدود ساعت هشت و نیم، معمولاً صبحانه را مى آورند كه شامل نان، كره، مربا و چاى است، سهمى كه من برمى دارم البته تنها همان چاى است و كره و مربا را حتماً و نان را كه گاهى به اندازه نيمى از كف دست از آن را كنده ام بر مى گردانم. و بعد دوباره لشكر بى پايان افكار و تخيلات گوناگون در مغزم رژه مى روند. يكى دوساعتى از اين رژه البته در حالى صورت مى گيرد كه در طول سلول راه مى روم؛ كارى كه معمولا در موقع فكر كردن به آن عادت دارم.
البته يادم رفت اين را بگويم كه تنها و همين ديروز عصر بود كه پايبندم را برداشتند؛ پايبندى كه در مدت همين ۴۸ ساعتى كه به آن بسته شده بودم، قسمتى از قوزك پا و پشت كونه، پاهايم را زخم كرد و قسمت هاى بالاى پايم را حسابى گرفته و خسته نموده بود. هر چند كه راه رفتن با آن واقعاً مشقت آور بود. شايد علتش اين بود كه من عليرغم وجود پايبند با اينكه حركت با آن بسيار مشكل، و در عين حال به خاطر برخورد زنجير ها پرسرو صدا هم بود، از راه رفتن منصرف نمى شدم. بارى همين ديروز يكى از نگهبانان آمد و آن را باز كرد. فكر مى كنم در اثر توصيه يكى ديگر از كسانى بود كه در اينجا كار مى كند. دو سه بار هم آمده بود و چند دقيقه اى حرف زده بوديم. وقتى [نگهبان] اولى داشت پايبند را باز مى كرد، دومى، يعنى همان كه مى گويم بيشتر گرم مى گيرد و پسر واقعاً سالم و مؤمن و مبارزى به نظر مى رسد، هم ايستاده بود و داشت تماشا مى كرد در اين ضمن با لهجه قشنگ شيرازى گفت: مثل اين كه ديگه زياد طاغوتى شده بود!
بارى، صبح تا ظهر به همين ترتيب و عمدتا در سكوت محض مى گذرد، نگهبان داخل معمولا نيست. نمى دانم به طبقه بالا يا در يكى از ساختمان هاى مجاور مى رود و چون عموماً نيست و وقتى در مى زنم، خيلى از اوقات هست كه نمى شنود و يا گاهى- يكى دوبار- نگهبان بيرون به او خبر مى دهد كه از تو در مى زنند.
حدود ساعت يك ناهار را مى آورند و قبل از آن معمولا سرى به دستشویی مى زنم. البته فقط براى شستن دست و صورت و تجديد قوا! در فضاى بازتر راهرو و اطاق روشویی! (از نظر توالت خيلى كم احتياج پيدا مى كنم، چون آنقدر عرق مى كنم كه تقريبا جز روزى يكى دوبار احتياج نيست. البته عليرغم اين كه در طول روز دو سه باديه آب مى خورم. فكر مى كنم به دليل تعرق زياد و همين طور بى اشتهایی كه در حين سه روز و سه شب حداقل ۴-۵ كيلو كم كرده باشم. نمى دانم شايد هم تصور مى كنم. ولى به هر حال احساس مى كنم كه خيلى لاغر تر شده ام.)
سپس بعدازظهر فرا مى رسد. بعداز ظهرى شديدا خسته و كسل كننده، گرم و مرطوب بدون آنكه كمترين نشانه اى از خواب در چشمانم پديد آيد. تقريبا بيشترين وقت زمان را از اين موقع به بعد حس مى كنم. از ساعت حدود دوازده و نیم تا يك بعدازظهر به بعد كه بالاخره ساعت هاى پنج و نیم تا شش و نیم كمرش مى شكند. حال در اين مدت ۵-۶ ساعت در اين سكوت محض، كه فقط گاهگاهى صداهاى خفه و عملاً نامفهومى از دوردست از پنجره بدرون مى آيد، چه بر آدم مى گذرد، بماند. راستى اين صداهاى خفه، گاهى به دليل اين كه تبديل به يك صلوات دسته جمعى مى شود، كاملا شنيده مى شود. همين طور صداى بلندى كه جماعت را دعوت به صلوات دادن مى كند، كاملا رسا است. نمى دانم اين ها چه كسانى هستند. آيا از نگهبانان و كاركنان زندان هستند يا زندانى ها؟ ولى به هر حال تقريبا هر روز چند مرتبه صداى دسته جمعى صلوات از پنجره به درون سلول نفوذ مى كند!
در اين موقع، يعنى حدود ساعت شش، من براى بار سوم در مى زنم كه بيرون بروم. در اين موقع ظرف ناهار را همراه مى برم كه بشويم و همين خودش نوعى تفنن و وقت گذرانى است. و سبب مى شود زمان بيشترى مثلا ده دقيقه در بيرون سلول باشم. و بعد آهسته آهسته، غروب غم انگيز سر مى رسد همراه با تنهایی و سكوت و باز هم تنهایی و سكوت.
از زمانى كه هوا تاريك مى شود و البته اين را بايد گفت كه روشنى يا تاريكى هواى بيرون چندان در داخل سلول مشهود و ملموس نيست ولى بطورغريزى و انعكاسى از روى ساعت احساس مى شود كه زمان بهتر و با آرامش بيشترى مى گذرد شايد به اين دليل كه ذهن به اندازه كافى خسته شده است و يا اين كه آدمى از روى عادت برايش طبيعى است كه شبها در اتاق بسر ببرد و كمتر به هوا و فضاى بيرون توجه داشته باشد.
الآن كه اين سطور را مى نويسم ساعت حدود يك ربع به ده است و چند دقيقه اى است كه صداى نامفهوم گوينده راديو را كه دارد اخبار مى گويد مى شنوم. چند لحظه پيش هم نگهبان آمد از دريچه سلول پرسيد كه كمى مى خواهم بيرون بروم؟ گفتم حدود يك ساعت بعد. بعدش از او سؤال كردم بالاخره روزنامه نمى دهند؟ سرخ شد و اظهار بى اطلاعى كرد. گفتم بيرون اخبار چه خبر؟ سرخ تر شد و باز هم حركتى به نشانه عدم اطلاع كرد. بار سوم هم پرسيدم راستى از ساندنيست ها چه خبر؟ [آن روزها مصادف بوده با پيروزى انقلابيون ساندنيست در نيكاراگوئه.] اين سؤال را به اين دليل كردم چون چند لحظه قبلش يك كلمه كه فكر مى كنم شبيه به ساندنيست ها بود از ميان آن صداى نامفهوم گوينده فهميده بودم. اين بار هم خجالت زده تر گفت نمى دانم و بعدش هم دريچه را بست و رفت.
اين سه روزى كه اينجا هستم، به كلى از اخبار بيرون بى اطلاعم و درست مثل اين مى ماند كه يك سال از اوضاع دور بوده ام. ديروز همان جوان اهل شيراز اين خبر را داد كه روزنامه ها جريان دستگيرى من را نوشته اند و اين كه اشاره به جريان فرار سارى شده است [منظور، فرار محمد تقى شهرام و حسين عزتى كمره يى ست از زندان سارى در ارديبهشت ۱۳۵۲ با همكارى همه جانبهء ستوان امير حسين احمديان، كه به سازمان مجاهدين خلق ايران پيوست. رك. باختر امروزنشريهء سازمان هاى جبههء ملى ايران در خاور ميانه، شماره ۴۷، آبان ۱۳۵۲]
همين و ديگر از چند و چون اين خبر يا خبرهاى ديگر چيز ديگرى نگفت. امروز هم موقعى كه آن نگهبان ديگر آمد، يك خبر جديد داد. همان كه فكر مى كنم على خدایی صفت باشد و گاهگاهى هم طعنه هاى كينه آميزى مى زند، بر عكس آن دو نفر ديگر كه بسيار مودب و صميمى برخورد مى كنند. البته او هم بى ادب نيست و كلا همه شان با احترام رفتار مى كنند ولى خوب رفتار تا رفتار فرق مى كند. 
خبر جديدش اين بود كه مالكيت ۵۱ كارخانه ملى شده است و ضمنا تكميل خبر ديروز حاكى از اين كه در راديو هم خبر دستگيرى من را اعلام كرده اند. خوب مى دانم كه چه نقشه هایی براى استفاده از اين موقعيت و ضربه زدن به نيروهاى چپ وجود دارد. خوب مى دانم كه همين اكنون گروه هاى مرتجع انحصار طلب چگونه مى خواهند با كشاندن من به قربانگاه ضمن انتقام گرفتن از مخالفين شان و از چپ، تبليغات پر سروصدایی هم عليه ما به راه بيندازند. فكر مى كنم اگر قادر نباشم تغييرى در سرنوشت خونبارى كه در انتظارم هست بدهم اما اين اميد و ايمان را به خودم دارم كه اين آرزو را يعنى جريان تبليغات عليه چپ را به دل اين قبيل گروه ها بگذارم. البته اين جا، جاى نوشتن اين سطور نيست چون صبح معلوم نيست كه آنها بعدا سراغ كاغذ ها را نگيرند و يا نخواهند اينجا را تفتيش كنند، مخصوصا اين كه آن نفر آورنده كاغذ ها خيلى حساب شده تنها ۴ ورق كاغذ همراه يك خودكار خيلى خراب و داغان آورده بود. به همين دليل بايد خيلى از اين افكارى را كه در اين زمينه در سردارم در اينجا درز بگيرم.
ساعت ده و نیم است و من هنوز مشغول نوشتنم. در اين فاصله البته نگهبان آمد، همان فرد كه بسيار كم حرف و ساكت است و گفتم خجالتى است و پرسيد شام چه مى خورم و اضافه كرد، شام امشب خوراك است. هويج و سيب زمينى و ... البته كره و مربا هم هست، همين طور پنير. البته پنير را به اين دليل گفت كه فكر مى كنم از روى شب هاى قبل مى دانست كه اهل پختنى و يا كره و مربا نيستم. گفتم همان قدرى پنير بدهيد. گفت پس چاى هم مى آورم. بعدا مقدارى ..... ( جا افتاده است)
.........................................................
.........................................................

يكشنبه ۱۷ تير، ساعت ۹ و ربع صبح
اين دو روزه داشتم نامه اى براى دادستان كل مى نوشتم. تقريبا تمام وقتم صرف اين كار شد. واقعاً مسخره است. حداقل بطورفورماليته هم شده بود، در رژيم سابق بعد از چند روز مى آمدند، يك ورقه قرار بازداشت كه دلايل به اصطلاح توقيف و نوع اتهام را در آن نوشته بودند به متهم مى دادند. اين آقايان حكومت كنندگان جديد مثل اينكه ديگر خيال خودشان را هم از اين فورماليته راحت كرده اند، چون امروز شش روز است كه در اين سلول مسخره زندانى هستم. شش روزى كه چهار روزش را با غل و زنجير به پا گذراندم  ــ چون البته ديروز آمدند دوباره زنجيرها را بازكردند و هيچ كسى هم نيآمد بپرسد كه آقا خرت به چند؟ البته ديروز دو نفر از اين آقايان مسؤولين بسيار متدين زندان كه محاسن مبارك، انگشتر عقيق و جاى مهر پيشانى شان خيلى چشم گير بود، آمدند اينجا با دفترى و دستكى در دست كه بعله ... و بعد از اين كه مقدارى راجع به آن نيرويى ... [الاهی؟] كه با اين هاست داد سخن دادند كه البته من هيچكدامشان را نتوانستم به جا بياورم و بعد از اين كه چند سؤال نامربوط از اوضاع افراد چپ و سازمان هاى بيرون كردند كه البته صريح گفتم لزومى به جواب نمى بينم، پرسيدند: درخواست رفاهى اگر دارى بگو، كه خب چيزى نداشتم بگويم. البته منظورشان از خواست رفاهى در چارچوب همين سلول كذایی بود. بعد از اينكه رفتند، يادم افتاد كه بايد دوباره راجع به روزنامه تذكر مى دادم كه بالاخره مى دهند يا نه؟ يا همين طور بعدا فكر كردم راجع به هواخورى در حياطى كه در مقابل بند براى همين منظور ساخته شده، مى بايست بهشان تذكر مى دادم. مخصوصا از وضع اين بيمارى هاى مختلفى كه من دارم. از بدخوابى و درد كليه، تشنج، ... و قلب درد گرفته تا كمر درد. به هر حال فكر مى كنم بازهم اينورها پيدايشان بشود. احتمالا شنبه ها نوبت بازديدشان است.
راستى راجع به آن سؤالات بى موردى كه كردند و جواب حسابى و دندان شكنى كه دادم، راجع به فعاليت ها و اسرار درون تشكيلاتى سازمان هاى انقلابى چرا حرفى بزنم؟ آيا صحيح است كه اين اطلاعات همين طور غير مسؤولانه پخش شود و دهان به دهان بگردد؟ با مقدارى  مِن مِن كه نمى شود اين قضيه تمام شود. در مملكتى كه شوراى انقلاب اش هنوز مخفى است؛ شوراى انقلابى كه ــ در اينجا بايد اضافه كنم ــ يك سپاه پاسدار و يك ارتش، شامل نيروهاى زمينى، دريايى و هوایی [دارد]، كه تمام نيروى پليس و تمام ژاندارمرى زير نگين آقايى شان هست، هر لحظه كه اراده كرده... [؟] چطور مى شود اطلاعات مربوط به اين سازمان هاى انقلابى را همين طورى پخش و پلا كرد؟! كه ديگر خاموش شدند و صحبتى در اين باره نكردند. ضمناً تقريبا تمام كسانى كه حداقل اين قسمت هاى سياسى زندان را مى گردانند از همين مذهبى هايى هستند كه معمولا زندانى هم بوده اند ــ البته از آن متعصب هاى دو آتشه اش كه در عين حال خيلى هم ضد مجاهدين هستند. مثلا يكى از همان آقايان ضمن صحبت هايش به مجاهدين كنايه زد كه ... [نمازشان؟] از روى عادت است. و اين كه مثلا مجاهدين كه از روى عادت .... [؟] و مزه هایی از اين قبيل كه جزء فرهنگ اين قبيل مذهبى ها است. ديگر اين كه همهء اين قبيل افراد ظاهرا من را مى شناسند. معلوم مى شود كه بارها دربارهء من و راجع به اين حقير در مجالس مختلف شان بحث داشته اند. همين طورهمهء آنها تصور مى كردند كه من همين مثلا ۴-۵ روز پيش پاريس بوده ام، چون هركدام مى رسيدند بعد از اولين سلام و احوالپرسى  مى پرسيدند چند روزه از خارج آمده اى؟ يكى از آنها هم پرسيد خوب آنجا چطور بود؟  عشق هايت را كردى؟ حالا آمدى؟
راستى هنوز فرصت نشده جريان دستگيرى و حوادثى كه بعد پيش آمد را در اينجا بنويسم. اما همين قدر بايد بگويم كه واقعاً يك تصادف بسيار نادر موجب شد كه اين بار به طور مسخره اى در اين سلول بيفتم و مجبور باشم در مقابل دستگاهى قرار بگيرم كه با سوظن كينه توزانه و كور و در عين حال مملو از ذهنى گرایی و تصورات باطل نسبت به ما فكر مى كنند.
اين ديگر تقريبا مسلم شده است كه آن كسى كه مى گفتم، امكانا على خدایی صفت باشد، خودش باشد و حدسم درست است. همان كه فكر مى كنم سخنان و سؤالاتش هميشه با كينه و زهر همراه است. نكته مهم اين كه او اينجا نگهبان نيست، بلكه به احتمال زياد پرونده نويس، گزارش تهيه كن و شايد هم بازجو باشد. بدليل اطلاعات زيادى كه از نيروهاى چپ و مذهبى مترقى دارد، خوب نقشى را براى آنها در پرونده سازى ايفا مى كند. چرا كه كافى است فلان اطلاع از فلان حادثه را قدرى پس و پيش كرد و يك اتهام جديد براى حريف آماده ساخت. به هر صورت او تقريبا هر روز سرى به اينجا مى زند. آن هم عموماً عصر ها كه كارش در بالا تمام شده؛ يعنى اين را الآن و امروز فهميدم. قبلا فكر مى كردم مواقعى كه دربند نيست، اصلاً بيرون زندان بوده و حال معلوم شد كه از صبح بوده، منتهى در قسمت ادارى زندان. ضمنا اشاره مى كرد كه نامه چاق و چله اى براى دادستان فرستادى كه خودش نشان مى داد [که] صبح در قسمت دفتر اين بند بوده است. و البته خودش هم به طور ضمنى مى خواست اين را وانمود كند كه نگهبان نيست و كارهاى «مهمترى»! در اينجا دارد. 
كسى چه مى داند، شايد كسى كه الآن مشغول ساختن يك پرونده نان و آب دار براى من است، همين جناب ايشان باشد كه روزگارى كه پاى عمل و كار و فعاليت در تشكيلات پيش مى آمد، ايشان پا پس كشيدند و حاضر نشدند، زندگى علنى و درس و مشق دانشكده را رها كنند و فرمودند بهتر است كه فقط در حاشيه كار كنند. در حاشيه هم بعد ها كه جريان توطئه داخل تشكيلاتى آنها بدون اطلاع ما پيش مى رفت، ايشان علامت سبز داده بودند كه انبارى كه نزدشان گذارده شده بود ــ و اين تقريبا همه كارى بود كه از او خواسته بوديم ــ به آنها تحويل بدهد. البته بدليل بازهم زرنگى بيش از حد، براى آنها هم قدرى مس و مس كرده بودند كه ببيند عاقبت قضيه چه مى شود كه بعد از اطلاع از وضعيت آنها، آمدند انبار را تحويل دادند! آنچه كه در مورد اين فرد براى من جالب است، دشمنى اش با مجاهدين است كه دقيقا پروسه و جهت طبقاتى او را در طى اين سال ها نشان مى دهد. او اينك به طور كامل و دربست از جريان خرده بورژوایی راست حاكم بر جامعه حمايت مى كند و خدا عاقبت آن را به خير كند كه با گرايش راست روزافزون تر اين حركت و تمايلات ارتجاعى روزافزونى كه نشان مى دهد، تا چند  وقت ديگر پشت سر كى قرار بگيرد.

دوشنبه ۱۸ تير ساعت دوازده و 10 دقیقهء ظهر
ديشب را خيلى بد خوابيدم - علاوه بر گرما و ناراحتى شديد جا كه دقيقا معناى پرپرزدن را بعينه برايم ملموس كرد، تشنگى شديد هم مزيد بر علت شده بود- تا قبل از اين، رسم بر اين بود كه حدود ساعت ۱۱ شب يا من خودم در مى زدم يا نگهبان (البته فقط يكى شان) مى آمد و براى رفتن به دستشویی و آوردن آب، در را باز باز مى كرد. اما تقريبا همان حدودها خوابم برد و از قضا نگهبان هم نيامد – يك مرتبه بلند شدم و ديدم ساعت حدود دوازده و نيم است و شديدا هم تشنه هستم. دو سه بار آهسته در زدم اما دلم نيامد محكم تر و بيشتر در بزنم. فكر مى كردم اين بيچاره هم از خواب مى پرد. به هرحال از خوردن آب صرف نظر كردم، تا اينكه دومرتبه حدود ساعت ۳ بلند شدم- تشنگى ديگر خيلى فشار مى آورد – البته علت اصلى اش اين است كه اينجا دائم مثل باران از تنم عرق مى ريزد. به هرحال آب گرمى كه ته كاسه بود به هر صورتى بود قورت دادم كه بعدش حدود ۸-۷ دقيقه بعد، دل درد شدم. فكر كنم علتش همان گرمى بيش از حد آب بود كه البته با آنكه شكمم را پر كرده بود اما تشنگى را برطرف نكرده بود. تا صبح حداقل ۶-۵ مرتبه خوابيدم و پريدم. ضمنا، اين كه مجبورم پتو را دور شكمم بپيچم كه كليه هايم درد نگيرد، خودش كلى شب ها باعث دردسره. به هر صورت شب نحس و سگى را گذراندم. صبح شروع كردم نامه اى به مقامات زندان درباره اوضاع اسفبار داخل بند نوشتم و تذكر دادم كه غير از نبودن شكنجه بدنى و تغيير رفتار نگهبانان، تمامى آن مناسبات ارتجاعى و ضد انسانى يى كه در دوره رژيم سابق بر زندان ها حاكم كرده بودند همچنان دست نخورده و بلا تغيير باقيمانده. در حال پاكنويس نامه بودم كه در باز شد و آقایی كه خودش را بازجو معرفى مى كرد در آستانهء درِ سلول ظاهر شد. البته معلوم بود از آن بازجو هایی است كه مدتى پيش، از دادگسترى به دادسراى انقلاب اسلامى منتقل شده است، يعنى از طرز صحبت و فرهنگش اين را فهميدم.. مقدارى صحبت كردم، اظهار همدردى مى كرد و قبول داشت كه گروه هایی پشت سر اين قضيه هستند. البته فكر مى كرد يعنى مى پرسيد فكر مى كنى جنبشى ها ( يعنى مجاهدين خلق) باشند، كه گفتم صد درصد آنها نيستند. به هر حال قرار گذاشت كه بعدازظهر يا خودش و يا كس ديگرى كار را شروع كند. البته من يك مقدار عصبانى و يك مقدار هم احساساتى شدم و او تمام مدت به من حق مى داد. مخصوصا تكيه من به روى اين موضوع بود كه چرا و به چه دليل سرنوشت انقلاب را به اينجا مى كشانند و اين كه برايم به هيچ وجه مسئله فرد خودم مطرح نيست. تمام اين ها را با علامت قبول، حسن استقبال و تاييد مى كرد. پرسيد چه كسى را مى خواهم ببينم. ازاقوام و كسانى كه دارم، گويا مى خواهند من را به يك نفر نشان بدهند، كه خوب معلوم است كه در اين شرايط چه كسى از همه بيشتر در هول و ولا است. گفتم فكر مى كنم مادرم الان درحال فوت باشد. گفت حتما ترتيبش را مى دهد. به هر حال اگر او نمى خواست ظاهر سازى كند كه بعيد مى دانم چنين قصدى داشته [اما] اظهار همدردى داشت بعلاوه جز اين كه ... كه خود اين ها هستند كه بشدت قدرت و مسؤوليتشان را تحت تأثیر و جهت خود دارند. 
* نكته جالبى كه امروز فهميدم اين است كه نگهبان ها حق ندارند با متهم صحبت كنند!! درست عين همان برنامهء قبلى رژيم سابق. به همين دليل، اين جوان خوب و خجالتى نگهبان ما، خيلى با ترس و لرز گاهى چند كلمه حرف مى زد و بعدش، روزها دريچه را مى بندد و مى رود و سر جايش مى نشيند. البته براى على و آن دوست شيرازى اش گويا اين مخالفت وجود ندارد، چون اولاً اين ها نگهبان نيستند و به احتمال زياد كارمند دفترى اند. ثانياً اصلاً فكر مى كنم اين على را – كه البته من که همين طورى مى گويم على، چه خود طرف باشد چه نباشد ــ مشخصا براى همين جور كارها و همين مراقبت از نگهبان ها و شايد هم احتياطاً براى نظارت بيشتر روى من اينجا گذارده باشند.
تا آنجا كه فهميده ام اين جوان خجالتى، اهل گرمسار است. بايد امسال سوم نظرى باشد كه مدرسه نرفته و در سال پيش ۵ ماه را در زندان سمنان به جرم شركت در تظاهرات گذرانده. او تقريبا تمام وقت اينجاست، يعنى استخدام شده و بقول خودش بايد يك جورى خرج زندگى را درآورد. به او گفتم حيف است همه وقت را اينجا صرف مى كنى، اولا درس ات را تمام كن، ثانيا نرو توى اين محافل و مجالس سياسى. برو دانشگاه، ببين دانشجوها چه مى گويند، چكار مى كنند، نشرياتشان را تهيه كن و اينجا كه بيكار هستى بخوان. در تمام اين مدت كه اين حرف ها را مى زدم همين طورى با تعجب و بهت، به من نگاه مى كرد. فكر كردم واقعاً چه نيروهایی براى چه كارهاى احمقانه و ارتجاعى اى بكار گرفته شده و دارد هرز مى رود. اين جوان با يك آموزش سياسى سه چهار ماهه، مى توانست برود در همان گرمسار خودش كلى كارهاى مفيد سياسى و اجتماعى انجام دهد. در حالى كه اين جا از ايمان، سادگى و احتياجش، دارند [تا چه حد] سوء استفاده مى كنند. طفلك همه اش مى خواهد به نوعى به من محبت كند. گويا بطور غريزى، كه البته در مدت چند روز اخير با مقدارى آگاهى همراه شده، حس كرده است كه آدم هایی مثل من نبايد ديگر در اين قبيل زندان ها باشند. البته اين كه مى گويم، بطور غريزى، چون تمام مدتى كه على با آن دوست شيرازيش مى آيند اينجا صحبت مى كنند، نمى گذارند او به داخل بند بيايد. امروز هم كه بازجو آمده بود، آن دو تا همراهش آمده بودند و دو طرف در ايستاده گوش مى دادند و گاهى كه صداى من بلند و عصبانى مى شد از لاى در سرك مى كشيدند تو، اما اين رفيق خجالتى ما را بيرون بند جا گذارده بودند كه چيزى از صحبت ها دستگيرش نشود! و او تنها بعد از رفتن بازجو و آن دو نفر بود، كه آمد توى بند و از طريق دريچه سراغى از من گرفت.
* نكته ديگرى كه بازهم رونوشت برابر اصل كارهاى اين ها را با سلف نامرد و نامردم شان نشان مى دهد اين است كه نامه هاى زندانى را هر چند كه پاكت بسته باشند و هر چند كه نامه خطاب به مقامات قضایی و مثلا دادستان و غيره باشد، باز مى كنند، مى خوانند و بعد مى فرستند !! به عبارت ديگر متهم نمى تواند نامه دربسته به هيچ كجا بفرستد! نامه ديروز من را هم كه خطاب به "هادوى" نوشته بودم باز كرده اند و بعد از خواندن، مجددا در پاكتِ باز گذارده و ارسال كرده اند!! 
البته من روى پاكت عمداً نوشته بودم محرمانه ـ مستقيم، كه اولا اگر مخفيانه خواستند اين كار را بكنند – البته اين را بيشتر حدس مى زدم – قدرى ترديد كنند كه مبادا گند قضيه دربيايد و اگر رك و راست اين كار را كردند، لااقل جناب دادستان گوشى دستش باشد كه نامه هاى خطاب به او را هم بالاخره نوعى سانسور مى كنند.
* هنوز ناهار كه چند قاشق برنج به اضافه قدرى كدو سرخ كرده و گوجه فرنگى پخته بود از گلويم پايين نرفته بود كه احساس دل پيچه و دل درد شديدى كردم. البته علائمش از صبح نشان داده شده بود - اما به هر حال دردش اين موقع آمد به سراغم – بعداز اين كه رفتم دستشویی به دوستم گفتم كه مريض شده ام و ازش دو تا قرص ضد اسهال گرفتم. البته گنجه اى آنجا هست كه داروهاى اوليه را دارد و نوع بيمارى همراه داروى مورد نظر روى قفسه چسبانده اند، كه حدود ۳۵ قلم دارو مى شود، ضد ترشى معده،  [داروى] ملیّن، [داروی] ضد اسهال. اما هنوز از خوردن قرص اولى فارغ نشده بودم كه رفيقمان دريچه را باز كرد، يك كاسه كوچك ماست به اضافه يك ليوان چاى داغ هم آورده بود. اين كار را البته به ابتكار خودش انجام داده بود، چون معمولا غير از صبح ها وقت ديگرى چاى نمى دهند و همين طور آوردن ماست كاملا به تصميم خودش بستگى داشت. خيلى ازش تشكر كردم اما حيف كه بعدا ليوان چاى را كه در عين حال خيلى هم هوايش را كرده بودم، نفهميده با پاى خودم واژگون كردم و آرزويش به دلم ماند.

* ديشب از على شنيدم كه توى روزنامه ها نوشته اند، من ضمن دستگيرى اقدام به فرار كرده ام كه موفق نشده ام، همين طور ۲ نفر دختر ( يا زن) هم با من بودند كه هر دو[ى] آنها فرار كردند. واقعاً چقدر بى شرمى مى خواهد كه كسى خبر را به اين گونه به مطبوعات بدهد. من نه با دو نفر زن، بلكه تنها با M بودم و نه تنها اقدامى براى فرار نكردم بلكه اساسا در آن خيابان شلوغ كه در عرض مدت كمتر از ۲ ثانيه ۲۰ نفر در آن جمع مى شوند، در حالى كه نه مسلح هستم و نه امكانى براى فرار وجود دارد، [نمی شود فرار کرد]، ثانياً اصولا كسى نمى خواست M را دستگير كند. آن دو نفر با من " كار"! داشتند و وقتى ديدند، مردم مى گويند آقا شما كه حكم دستگيرى نداريد، حق نداريد ايشان را بگيريد، گفتند از اين آقا شكايت داريم و بدين ترتيب من را با پاى خودم، و البته نه اين كه داوطلبانه، همراه آنها به كميته واقع در كلانترى ۸ رفتم، تازه آنجا بود كه آنها با تلفن به يك مركز سرّى كه گويا همان بخش نيروهاى چپ كميته مركزى يا سپاه پاسداران باشد، آدم خواستند كه بيايد مرا دستگير كند. رئيس كميته ۸ هم آن موقع نبود و موقعى كه آمد و قضيه را فهميد خيلى اظهار تاسف كرد كه آنها قبل از آمدن او تلفن كرده اند و كارى از دست او در اين ماجرا كه بقول خودش به نفع انقلاب و به نفع موقعيت كنونى دولت نيست بر نمى آيد. بارى اين را بايد به آن آقایی كه يك شب همراه دكتر ممكن، معاون وزير به اصطلاح ارشاد ملى به تلويزيون آمده بود و همراه با يك شوى تلويزيونى مى خواست مطبوعات آزاد را لكه دار كند و مردم را نسبت به آنها بدبين نمايد گفت كه جناب، آيا اين از جمله همان تيترهایی نيست كه به زعم شما به انقلاب خدمت مى كند و شايسته تشويق و جايزه است [؟] من مطمئن هستم كه آنها عمدا اين خبر را خيلى سريع از راديو و همين طور مطبوعات پخش كرده اند كه اولا پيش دستى كرده و آن را آن طور كه مى خواهند بنويسند، كما اينكه نوشتند. ثانيا راه را براى آزادى من و براى هر مقام و مسؤولى كه مى خواهد در اين باره تصميم بگيرد مشكل تر كنند.
چون در واقع آنها كارى را كه از نظر قانونى اجازه انجام آن را نداشتند، يعنى بازداشت من، انجام داده بودند و  با پخش خبر، مقامات بالايى را در مقابل يك كار انجام شده قرار مى دادند!! در حالى كه اين مقامات هنوز نه جرات و نه توان چون و چرا در بارهء كارهاى آنها را ندارند، آن وقت معلوم مى شود كه هدف هاى آنها از پخش فورى خبر چه بوده است. من در شرح ريز به ريز واقعه نشان خواهم داد كه متن خبر تا چه اندازه مغرضانه تهيه شده است.

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire