jeudi 12 avril 2012

Training Terrorists in Nevada: Seymour Hersh on U.S. Aid to Iranian Group Tied to Scientist Killings

اصلاح طلبی دينی ؛ خطری در کمين و مزاحميِ جدی برای مسير سرنگونی
محمود خادمی

اين مقاله نوشته ای ادامه دار در مورد " اصلاح طلبی " در ايران است که در چند بخش نوشته و بتدريج تقديم می شود .

« بخش نخست »
تعريف ؛ تاريخچه و شرايط

تعريف اصلاح طلبی : راهکاری سياسی و پارلمانتاريستی است که توسط گروههای مخالف و اپوزيسيونِ خارج از حاکميت برای اصلاح و تغيير بنيادی نظام حاکم بر کشور به شيوه ای مسالمت آميز و مدنی ؛ بر گزيده می شود . در اين استراتژی اصلاح طلبان با تکيه بر نيروهای متشکله اجتماعی و با همکاری ساير جريانات سياسی ؛ اصلاحات دموکراتيک ؛ مهار و بر کناری قدرت حاکم و اصلاح قانون اساسی کشور را مد نظر قرار می دهند .

تاريخچه و شرايط : با مروری به حوادث سالهای اول انقلاب می توان گفت ؛ بسياری از نيروهای براندازِ امروزی از ابتدا و در سالهای اول انقلاب ؛ برانداز و سرنگونی طلب نبوده اند و پروژه سرنگونی رژيم را دنبال نمی کرده اند . انديشه سرنگونی رژيم ؛ بعد از 2 سال کار سياسی و اصلاح گرايانه و بعد از بن بست در اين مسير و بی نتيجه ديدن اين پيکار سياسی ؛ در دستور کار مبارزين و مجاهدين قرار گرفت . يعنی مبارزه برای سرنگونی و انتخاب استراتژی مبارزه مسلحانه با رژيم انتخاب اول نيروهای انقلابی نبوده و آنان برای دفاع از آرمانها و اهدافی که در انقلاب 57 محقق نشده بود به آن تن سپردند . بنابراين خط اصلاح رژيم و اصلاح طلبيِ واقعی در سالهای اوليه انقلاب در ميان نيروهای سرنگونی طلب امروزی هم بطور جدی مطرح بوده و طرفداران زيادی نيز داشته است .
برای مثال ؛ اصلی ترين و جدی ترين اپوزيسيونِ برانداز امروزِ نظام جمهوری اسلامی يعنی سازمان مجاهدين خلق در سالهای اول انقلاب ؛ شايد اولين ؛ جدی ترين و پيگير ترين اپوزيسيون اصلاح طلب رژيم بوده است ؛ که سعی در اصلاح رژيم داشته است . اپوزيسيونی که عليرغم شهادت بيش از 50 نفر از هواداران خود بوسيله چماقداران و ايادی نظام ــ طی دو سال مبارزه سياسی با رژيم ــ قوانين يک مبارزه مسالمت آميز سياسی ــ مدنی را نقض نکرده و در حاليکه توان مقابله و دفاع از خود را داشتند ؛ هيچوقت در اين دو سال مقابله به مثل ننمودند .
مجاهدين از بهمن 1357 تا 30 خرداد 1360 با فعاليت های سياسی و افشاگرانه خود بدنبال اصلاح همين نظام بودند و سعی داشتند با استفاده از ظرفيت های قانونی و با رعايت قوانين رژيم ؛ با کار سياسی ــ تبليغاتی و يا با شرکت در انتخابات ( مجلس و رياست جمهوری ) و سهيم شدن در قدرت به اصلاح و تغيير اين نظام مستبد دينی و باز کردن فضای سياسی کشور بپردازند . مجاهدين با آنکه به قانون اساسی رژيم رأی نداده بودند ؛ حاضر شدند با التزام دادن به آن در انتخابات رياست جمهوری شرکت کنند .
با نگاهی گذرا بدوران 33 ساله عمر استبداد دينی حاکم بر کشور ؛ در می يابيم که بدليل ماهيت دينی و ساختار استبدادی و سرکوبگرانه آن ؛ به جزء دوران کوتاه 2 ساله اوايل انقلاب که جريانات و سازمانهای سياسی سنتی ؛ عليرغم تمام محدوديت های سرکوبگرانه ؛ امکان فعاليت سياسی علنی را داشتند و برای اصلاح حکومت و شريک شدن در قدرت با هدف اصلاح نظام فعاليت می نمودند ؛ در بقيه دوران زمامداری اين رژيم به جزء تک نمونه ها و تک ستاره هائی که بدنبال اصلاح واقعی رژيم بودند ؛ در هيچ زمان ديگری شاهد فعاليت جريانی متشکل ؛ ملی و مستقل از نظام که خواهان اصلاحات واقعی باشد ؛ نبوده ايم . چرا ؟
با نگاهی واقعی به شرايط سياسی ايران در نظام جمهوری اسلامی بروشنی ديده ميشود که بخش بزرگی از خواسته ها و مطالبات مخالفين و مردم معترض نه تنها با بسياری از قوانين مندرج در قانون اساسی نظام دينی در تعارض است بلکه حتی با ملزومات قانونی برای برپائی و تدوام اعتراضات مسالمت آميز برای بيان و پيگيری آن خواسته ها ــ که از راهکارهای اصلاح طلبی است ــ نيز در تضاد است . بنابراين راه تغيير و اصلاح در کشور ؛ در قدم اول از تغيير و اصلاح بسياری از قوانين مندرج در " قانون اساسی " رژيم ــ و نه سرسپاری باين قوانين ــ می گذرد ؛ افقی که در دجاليت و تزوير بنيانگذار حکومت دينی ــ خمينی ــ و سرکوب و قلع و قم مخالفين توسط دستگاه های سرکوب ؛ ميدان بروز نمی يافت .
اکنون هم اصلاح طلبان واقعی نمی توانند و نبايد افقی جز خواست تغيير قوانين ناعادلانه و نهادهای استبداد پرورِ ناشی از آن قوانين را داشته باشند و فقط در اين صورت است که يک جنبش اجتماعيِ مدعی اصلاح طلبی در مجرای صحيح قرار گرفته است و می تواند خواستهای ملی و مطالبات واقعی مردم و معترضين را نمايندگی کنند .
و در چنين حالتی ؛ دعوت به اعتراض ؛ نافرمانی مدنی ؛ اعتصاب و ..... برای چنين مطالباتی ــ تغيير و اصلاح قوانين ظالمانه ــ و تلاش برای گسترش دامنه و تداوم آن ؛ به عنوان تنها راه ممکن برای پيگيری تحولات دمکراتيک در کشور ضروری و نتيجه بخش خواهد بود . راهکاری که متأسفانه در مبارزه و اعتراضات اجتماعی بعد از انتخابات رياست جمهوری 88 ــ که تحت رهبری اصلاح طلبان صورت گرفت ــ غايب بود . تجربه سرکوب عريان و خونين جنبش اعتراضی مردم و فرو کش کردن و رخوت بعدی آن ؛ بعد از چند ماه نشان داد که با بازی در ميدان دشمن و با تن سپاری به قوانين ظالمانه حاکمان ؛ هيچ ظرفيتی برای پيشبرد يک مبارزه دمکراتيک و مسالمت آميزِ اصلاحی وجود ندارد .

اما در چه شرايطی و چگونه می توان با مبارزه مدنی در چارچوب قوانين حاکم ؛ امر تغيير و اصلاح را در يک کشور به پيش برد ؟ و چرا مبارزه اصلاح طلبی در کشور ما شکست خورده است ؟

1 ــ بدون گذار از مرحله يک انقلاب دمکراتيک و بدون دارا بودن قوانين و ساختارهای دمکراتيک نمی توان حرکتهای اصلاحی در جامعه در کادر قوانين موجود بوجود آورد . ساختار سياسی نظام جمهوری اسلامی بدليل ماهيت استبدادی و اعتقاد به ولايت فقيه ــ به عنوان مافوق همه قوانين و نهادهای قانون گذار ــ امکان هر تغيير و اصلاحی را غير ممکن کرده است . در اينگونه رژيم ها فقط با نقض و زير پا گذاشتن قوانين ضد مردمی است که راه اصلاح و تغيير باز می شود .
بنابراين در اين رژيم تنها با تکيه بر مقاومت اجتماعی ؛ اعتراضات و نافرمانی های مدنی و سر پيچی از قوانين قرون وسطائی حاکم بر کشور است که می توان امر اصلاح و تغيير را به پيش برد و به تغيير و اصلاح اميدوار بود . و فقط چنين راهی ؛ يعنی تداوم و استمرار اعتراضات اجتماعيِ مسالمت آميز در مسير نافرمانی مدنی است که ؛ پايه های استبداد دينی را به خطر می اندازد و امر تغيير و سرنگونی رژيم را در چشم انداز قرار می دهد .
راهی که در صورت پيگيری و تداوم در اعتراضات خيابانی بعد از رياست جمهوری در ايران ؛ می توانست لرزه بر ارکان نظام دينی بيافکند و رهائی و آزادی مردم ايران را محقق کند . متأسفانه به دليل پای بندی رهبران اصلاح طلب جنبش سبز به قوانين ناعادلانه رژيم ؛ اين راه حل ؛ هر گز در اعتراضات احتماعی مردم فرصت بروز نيافت .

2 ــ تغيير و اصلاح در کادر قانون اساسی فقط در جوامعی امکانپذير است که ظرفيت تغيير و تحول بر اساس خواستهای اکثريت شهروندان در قوانين و ساختار سياسی نظام حاکم منظور شده باشد . در حاليکه در قانون اساسی اين رژيم نه تنها چنين ظرفيت و چنين قوانينی وجود ندارد ؛ بلکه در صورت وجود هم ساختار استبدادی اين نظام بگونه ای است که نهادهای نظارتی ( شورای نگهبان ؛ مجلس خبرگان و .... ) تحت کنترل ولی فقيه ؛ اجازه هيچ تغيير و اصلاحی را نمی دهند . بنابراين در کشور ما ؛ امکان تغيير و اصلاحات اساسی با استفاده از پروسه های قانونی و بازی با قوانين و قواعد حکومت ــ در حکومتی که قوانين و نهادهای نظارتی بگونه ای تنظيم شده اند که در خدمت حفظ و استمرار نظام باشند ــ وجود ندارد .
يعنی در نظام جمهوری اسلامی ؛ مهمترين مانع هر نوع تغيير و اصلاحی در جامعه پيش از هر عاملی خود قانون اساسيِ نظام می باشد . با تبعيت و پيروی از اين قانون اساسی ــ کاری که اصلاح طلبان دروغين در اين چند ساله کرده اند ــ هيچ مکانيزم واقعی برای تغيير قانون اساسی و گسترش ظرفيت های آن وجود ندارد .
بر طبق اصل 4 قانون اساسی : کليه قوانين و مقررات مدنی ؛ جزايی ؛ مالی ؛ اداری ؛ فرهنگی ؛ نظامی ؛ سياسی و غير اينها بايد بر اساس موازين اسلام باشد .
اصل 176 قانون اساسی : اصلاح و بازنگری در قانون اساسی منوط به پيشنهاد مقام رهبری است .

همانطور که مشاهده می شود شرط " موازين اسلام " دايره و محدوده تغييرات در قوانين را هر چه تنگتر و محدودتر می کند و اصل 176 قانون اساسی می گويد : ضرورت تغيير ؛ نه بر اساس رأی و نظر مردم و منافع آنان ؛ بلکه نظر و مصالح ولی فقيه تعيين می شود .
بعلاوه صرف نظر از اينکه قانون اساسی اين رژيم ؛ ظرفيت هائی برای اصلاح نظام و تغيير شرايط دارد يا نه ؛ بايد گفت بسياری از تبعيضات دينی ؛ قومی ؛ جنسيتی و ...... موجود در قانون اساسی از ماهيت قرون وسطائی و تفکرات عهد عتيقی اين نظام دينی ناشی می شود . يعنی مشکل بنيادی مردم ايران با قانون اساسی اين رژيم ضد بشری نه فقط ولايت فقيه و يا بعضی قوانين غير دموکراتيک آن است ؛ بلکه روح حاکم بر آن و مجموعه معيارها و قوانينی است که با هدف برقراری و تحکيم سلطه استبداد دينی بر کشور تنظيم شده است .

بنابراين وقتی در چارچوب قانون اساسی و ديگر قوانين نظام جمهوری اسلامی ؛ راه هر تغيير و تحقق دمکراسی بسته است . وقتی قوانين و سياست ها ناعادلانه است ؛ وقتی قوانين و سياست ها اخلاقی نيست . چه بايد کرد ؟ راه تغيير و تحقق دمکراسی در کشور چه می باشد ؟

در چنين شرايطی ؛ در اين رژيم تنها با تکيه بر مقاومت اجتماعی ؛ نافرمانی مدنی و سرپيچی از قوانين قرون وسطائی می توان امر اصلاح و تغيير را پيش برد . وقتی نافرمانی مدنی در دستور کار مبارزات اجتماعی قرار می گيرد ؛ معمولا" مرز اصلاح طلبی واقعی و انقلابيگری رنگ می بازد و ..... . بعدا" و در ادامه نوشته بيشتر توضيح خواهم داد .

محمود خادمی 10.04.2012
arezo1953@yahoo.de
23 فروردین 1391    02:25
Balatarin  بالاترين || Donbalehدنباله ||  فيس بوک

نظر شما
نام:  
ای-میل:  
00:00 23 فروردین 1391
ضمن سلام به آقای محمود خادمی، و بدون ورود به اين مقاله، و با نيت خير و با حفظ احترام برای ايشان، ضروری دانستم که چند مورد زير را بنويسم:
۱ ـ اگر ايشان ننوشته بودند که اين شروعی برای يک سلسله مقاله در اين مورد است، من از کنار اين مقاله ايشان هم مثل بقيه مقالات ايشان، خوانده يا ناخوانده عبور می کردم.
۲ ـ اميدوارم که حمله ضمنی و ناحق ايشان به آقايان موسوی و کروبی که بار ها بر موافقت خودشان با همه پرسی در مورد قانون اساسی تأکيد کرده اند، ادامه همان خط قبلی ايشان که از افراد جدا شده اما همدل مجاهدين خلق هستند نباشد.

توضيح اول مورد ۲
ايشان يک بار بعد از موضع گيری نادرست يکی از حاشيه نشینان جنبش سبز که کاره ای هم نيست، مقاله بلندبالايی نوشتند و از آن پيراهن عثمان ساختند تا کل جنبش سبز را به آنچه او گفته بود متهم کنند، و اين را حتی در تيتر مقاله خود هم آورده بودند. يادم نيست چيزی شبيه اين: دشمنی اصلاح طلبان با مجاهدين خلق. و در آخر هم از دم خدمت همه جنبش سبز رسيده بودند.

توضيح دوم مورد ۲
ايشان که معمولا مقالاتشان را برای سايت های مجاهدين و يک سايت پوششی تحت اداره دوستشان آقای ا.م می فرستند و درسايت اخير مقالاتشان به صورت گسترده و به شکل مقاله منتخب همراه با تفصيلات منتشر می شود، در مقاله ای در همين دو سه ماه پيش نوشته بودند که حمايت از تحريم های امپرياليستی مورد تقاضای مجاهدين (که ايشان آن را با پوشش تحريم ها عليه برنامه های اتمی ايران ارائه کرده بودند) وظيفه ملی همه نیرو های مردمی است! وظيفه ملی همه نیرو های مردمی!

توضيح سوم مورد ۲
ايشان در اولين يا دومين مقاله در مورد ليبی، سعی در القای اين حرف نادرست به خوانندگان داشتند که گويا ارتش مزدور ناتوساخته آزادی بخش ليبی بعداً دچار لغزش شد. در پی اعتراض ها ايشان در مقاله ای ديگر بدون پس گرفتن حرف خود چیزی ظاهراً کمی متفاوت نوشتند.

توضيح چهارم مورد ۲
شورای ملی مقاومت مجاهدين در بيانيه مضحک پايانی یکی از جلسات ميان دوره ای خود مدعی شد که موسوی و رهنور و کروبی به ميل خودشان دستگير شده اند و در زندان خانگی به سر می برند!
بلافاصه، یکی از نفرات مجاهدين، در همان سايت پوششی که به آن اشاره کردم و اصلا به همین منظور است که شکل پوششی دارد، با يک نام من درآوردی مقاله ای نوشت که همين موضوع را به عنوان يک فرد مستقل که روحش هم از بيانيه شورای ملی مقاومت مجاهدين خبر ندارد به صورت واقعاً مبتذلی مطرح کرده بود، و سايت پوششی مزبور هم آن را مثل مقالات آقای محمود خادمی، به صورت مقاله برگزيده به شکل چشمگيری منتشر ساخت.
چند روز بعد از آن، آقای محمود خادمی مقاله ای نوشتند و در آغاز هم تصريح کردند که اين مقاله را در تأييد مقاله مزبور می نويسند، و خودشان هم اين ادعای مضحک را دوباره از طرف خودشان مطرح ساختند.

توضيحات پنجم و ششم و هفتم و بيشتر هم در باره همين مورد ۲ وجود دارد که من ترجيح می دهم ننويسم.

۳ ـ اميدوارم که ايشان استقلال خود را (که لابد دارند) به بهای نازل در پيش پای کسانی قربانی نکنند که ديگر اين روز ها ترديدی در دشمنی آن ها با مردمی که حاضر به پذيرش آن ها نيستند باقی نمانده است.

همه اين ها سخنانی دوستانه و خير حواهانه بود که آقای محمود خادمی نبايد آن را خصمانه يا از سر سوء نيت تلقی کنند.

نام:  
ای-میل:  
11:30 23 فروردین 1391
و چرا اصلاح طلبی و کسانی مثل سید خندان هنوز میتوانند تأثیر گذار باشند ؟

جواب :

برای اینکه به اصطلاح رادیکالها برنامه عملی ندارند
( البته بجز انشا نویسی ) تا بتوانند مردم را جذب بکنند .

نام:   افشا
ای-میل:  
10:22 23 فروردین 1391
نووشته جالبی است.نجات ایران در بر پایی حکومتی دمکراتیک بر اساس ارزشهای حقوق بشری و رفتن بسوی خود کفایی علمی و اقتصادی است

فروردين: گزارش فايننشال تايمز از تمهيدات ايران برای خنثي‌سازی تحريم‌ها: فروش نفت با تخفيف‌های ويژه
آفتاب: روزنامه فايننشال تايمز با انتشار گزارشی مدعی شد که ايران در راستای مقابله با تحريم های نفتی غرب ، به خريداران عمده آسيايی خود تخفيف هايی ويژه می دهد.

اين روزنامه در خبری که روز پنج شنبه منتشر کرد به نقل از برخی مقامات صنعت نفت ايران که نامی از آنها به ميان نياورده مدعی شده است که ايران به خريداران عمده نفتی خود در آسيا از جمله هند با ارايه تسهيلات ويژه برای بازپرداخت قيمت نفت ، در تلاش است تا با کم اثر کردن تحريم ها ديگر صادر کنندگان نفتی رقيب خود در اوپک را در جذب مشتريان عمده ايران ناکام گذارد.

بر اساس اين گزارش ايران به برخی از خريداران نفتی خود در آسيا پيشنهاد خريد قسطی نفت ايران با باز پرداخت 6 ماه بعد پول آن را ارايه کرده است .

اين گزارش می افزايد با ارايه اين تسهيلات ايران به خريداران آسيايی اش عملا هر بشکه نفت برای خريداران نفتی ايران در هر ماه رقمی معادل 1.2 دلار تا 1.5 دلار ارزان تر می شود و با ارايه فرصت شش ماهه به خريداران برای پرداخت قيمت نفت وارداتی شان از ايران، اين خريداران در واقع نفت ايران را 7.5 درصد زير قيمت جهانی نفت می خرند.

فايننشال تايمز در ادامه اين گزارش می افزايد با توجه به تحريم های جديد و کاهش واردات نفت ايران از سوی برخی خريداران آسيايی و اروپايي، ايران به دنبال جذب خريداران نفتی جديد است و با ارايه تسهيلات ويژه در صدد است تا برای خريد نفت خود جذابيت های خاص ايجاد کند و بدين ترتيب تحريم های غرب را خنثی نمايد.

به گزارش عصر ايران،‌ فايننشال تايمز در ادامه می نويسد ارايه 6 ماه فرصت به خريداران عمده برای بازپرداخت پول نفت وارداتی شان از ايران در حالی است که ديگر کشورهای فروشنده نفت از جمله عربستان به خريداران خود تنها 30 روز فرصت بازپرداخت می دهند و ايران نيز در اين اواخر به برخی خريداران عمده خود از جمله چين فرصت 90 روزه برای بازپرداخت د
اده بود.
دو نقد در باره کتاب خازطرات رضا علامه زاده
عباس سماکار

(دستی در هنر، چشمی بر سياست) نشر کتاب لوس آنجلس. 2012
1- عباس سماکار

نقد يا تخريب
چرا رضا علامه زاده پس از 38 سال
خاطرات زندان نوشته است؟

نوشتن خاطرات زندان معمولاً يکی از راه های تقويت مبارزات مردم و دفاع از حقانيت آن و محکوم کردن عاملان شکنجه و کشتار بوده است.
رضا علامه زاده هدف اصلی از نگارش کتابش را چنين می نويسد:
«اگر نياز و اشتياق نسل تازه را به دانستن از پرجنجال ترين پرونده سياسی حکومت شاه در دهه آخر سلطنتش نمی ديدم، و اگر روز به روز شاهد انتشار گزارشاتی مخدوش از آن پرونده و بازيگرانش نمی بودم، هرگز انگيزه کافی برای بازگشت دردناک ذهنی ام به آن دوران، و گزارش کردن آن به صورت يک کتاب، در خود نمی ديدم. چشم و گوش حساس واقعيت، بر روی تک تک حرکات و حرف های ما گشوده است و پرده پوشی را به هر دليل، حتی رفاقت که شريف ترين احساس انسانی است در رديف چيزی چون دروغگوئی می آورد، خصلتی که هرگز با واقعيت جمع پذير نيست.» پشت جلد «کتاب زندان رضا علامه زاده» شرکت کتاب، 2112 [در طول اين نوشته خط تاکيد زير جملات و مطالب درون کروشه ها از من است]

با توجه به چنين گفتاري، طبعاً خواننده انتظار دانستن نکاتی تازه از اين پرونده را دارد که در کتاب « من يک شورشی هستم» ازعباس سماکار نيامده، و هم می خواهد آن گزارشات مخدوش را که روز به روز در اين رابطه منتشر شده بداند.
اما در کتاب علامه زاده، ازدانستن بيشتر در رابطه با اصل ماجرای پرونده خبری نيست، نکات تازه ای مطرح نشده و او تنها حدود 10 صفحه از کتاب 238 صفحه ای خود را به نوشتن مطالبی اختصاص داده که به نيت خط بطلان کشيدن بر فعاليت فعالين اين پرونده و ظاهراً نقد برخی اعمال و گفتار عباس سماکار و طيفور بطحائی و در واقع، خراب کردن چهره مبارزاتی آنان و ساده لوح نشان دادن يکی و دروغ گو بودن ديگری اختصاص داده است. تازه همين 10 صفحه نيز روايت دستکاری شده ديگران از اين پرونده است؛ زيرا، جز اشاره به خاطرات عباس سماکار در«من يک شورشی هستم» که 12 سال پيش منتشر شده، خبری از منبع و يا گزارش مخدوش روز به روز انتشار يافته ای در اين زمينه نيست.
اما چرا علامه زاده پس از 38 سال ناچار شده «چنين زحمتی» برای نوشتن اين کتاب به خودش بدهد؟ و بويژه آيا در طول دوازده سالی که کتاب «من يک شورشی هستم» منتشر شده چنين ضرورتی مطرح نبوده؟
در بررسی اين کتاب، من ابتدا می کوشم، هسته و انگيزه اصلی اعلام شده از سوی علامه زاده برای نوشتن آن را مورد بررسی قرار دهم و اگر لازم شد، پرداختن به نکات پر از ابهام و غيرواقعی ديگری که در آن هست را به فرصت بعدی بسپارم.
نکات و آن بخش ها که گوئی انگيزه اصلی نويسنده از نوشتن کتاب بوده اين ها ست
1- ابتدا اين که؛ علامه زاده پس از مطرح کردن مسئله گروگان گيری با من، از طرحش پشيمان شده و نه تنها ماجرا را پی نگرفته؛ بلکه اصلا خبر نداشته که ديگران (يعنی عباس سماکار و بقيه) چه حرکت هائی در اين زمينه کرده اند.
علامه زاده اعلام می کند که ناخواسته پايش به يک گروه ِ«در باطن تو خالی و در عمل خطرناک» کشيده شده است که در آن هيچ اقدامی در تدارک تحقق طرح گروگان گيری به عمل نيامده و می گويد؛ ديگر با عباس سماکار نيز در اين زمينه چيزی را مطرح نکرده است.
«ما حتی يکبار صرفا برای طراحی و برنامه ريزی و اجرای يک عمل مبارزاتی با هم [با عباس] قرار ملاقاتی نگذاشتيم. و همه حرف ها و بحث های سياسی به شکل گفتگوی دو دوست نزديک که مشغله های ذهنی شان را با هم در ميان می گذارند بوده است.» ص 15کتاب
2- رضا علامه زاده و يازده نفر ديگر اعضای اين پرونده سياسي، قربانی پی گيری عباس سماکارو طيفور بطحائی برای تدارک تحقق اين طرح شده اند.
حتی جانباختن خسرو و کرامت هم به پای سماکار و بطحائی نوشته شده و که اگر اقدامات اين دو نبود، هرگز زندگی اين دوازده نفر دچار اين نابسامانی و شکنجه و زندان و مرگ نمی شد.
«اگر عباس در آن زمان که در شيراز بود از حرکات و حرف های ضد و نقيض طيفور به جای «داغ» کردن کمی به صداقت او شک می کرد نه تنها خود، بلکه بسياری را از شکنجه و زندان نجات می داد. ص 20

اما دلايل رضا علامه زاده برای اثبات اين ادعاها کدام است؟
رضا علامه زاده با اين که نوشته های کتاب من «من يک شورشی هستم» را در اين زمينه بازگو و اعتراف می کند که؛
«همانطور که سماکار در خاطراتش با جزئيات آورده، مدتی پس از ديدار اتفاقی ما، او به اميد يافتن اسلحه اين حرف ها را با طيفور در ميان گذاشت که با پر و بال گرفتن بيشتر از طريق طيفور به افرادی که با او در تماس بودند انتقال يافت. در حالی که من پس از آن روز حتی اين فرصت را نيافتم تا به حرف هائی که با عباس زده بودم به دقت فکر کنم. و [...] درگير کاری که به آن عشق می ورزيدم شدم که همه چيز فراموشم شد.» ص 32
آيا واقعا چنين چيزی ممکن است؟ آيا کسی می تواند در زمان شاه، در آن فضای رعب و وحشت، از نظر سياسی طرحی به اين سنگينی بريزد و آن را برای اجرا با ديگری درميان بگذارد و يکی دو ماه بعد آن را فراموش کند؟ اين که بين من و او«همه حرف ها و بحث های سياسی به شکل گفتگوی دو دوست نزديک که مشغله های ذهنی شان را با هم در ميان می گذارند بوده» و يا اين ها قرار سياسی نام داشته است، تفاوتی در موضوع ايجاد نمی کند.
من در کتابم بسيار روشن آورده ام که هربار پس از گفتگو با طيفور بطحائي، با علامه زاده نيز صحبت می کردم تا چيزی در زمينه تهيه اسلحه پنهان نماند، ولی او باز با پيچاندن موضوع و ذکر اين نکته که؛ عباس اين ها را نوشته که من بعدا از او انتقاد نکنم. می کوشد طوری جلوه بدهد که اصلا خبر از پيگيری های تدارکاتی ما نداشته است. و وقتی من نشانه ای از صحبت هايم با او می آورم، می گويد سماکار «در کتاب خاطراتش جابجا تلاش می کند نشان دهد در مورد شخص من بی مسئوليتی نکرده است و گاهی برای اثبات حرفش ابا ندارد که کمی پايش را از واقعيت بيرون بگذارد. ص25.» ولی نمی گويد اين «کمی پا بيرون گذاشتن از واقعيت» چيست و کجای حرف های من برای در جريان گذاشتن او دروغ و يا کمی بيرون از واقعيت است؟ آيا کل صحبت های من در کتابم در باره در جريان گذاشتن او دروغ بوده؟ و يا کمی دروغ بوده؟ اين «کمی» به هر حال نشان می دهد من او را در جريان می گذاشته ام، پس آنجا که در ص 32 می نويسد:
«در حالی که من پس از آن روز حتی اين فرصت را نيافتم تا به حرف هائی که با عباس زده بودم به دقت فکر کنم. و درگير کاری که به آن عشق می ورزيدم شدم که همه چيز فراموشم شد.» راست نيست.
علامه زاده در مورد مسئله نيکخواه در پرونده ما نيز، مرا متهم به داشتن غرور و شکل چريکی بخشيدن به هر حرف سادۀ رد و بدل شده می کند. و در مورد تهيه اسلحه توسط خود او از يک ساواکی برای ترور نيکخواه هم، آن را «بزرگنمائی» از طرف من می نامد. ولی باز روشن نمی کند که پس لابد حرفی در اين ميان بوده که من دست به «بزرگ نمائی» آن زده ام.
او حتی برای توجيه پشيمانی اش از «پشيمانی» من هم حرف می زند. به اين شکل که با نقل بخشی از حرف من که گفته ام: «به خاطر پيدا نکردن اسلحه مايوس و پشيمان شده ام،» اين طور جلوه می دهد که حتی من هم که دنبال تهيه اسلحه بوده ام، نمی خواستم اين کار را بکنم. بنابراين، چه خود او و چه من و چه حتی خسرو گلسرخی که در دادگاه می گويد اصلا در اين زمينه اطلاعی نداشته، دال بر اين است که هيچ کس به دنبال تدارک تحقق اين طرح نبوده. بنابراين، طبيعی ست که علامه زاده از کاری که هيچ کس از آن خبر نداشته و نمی خواسته انجامش بدهد نادم باشد و در دادگاه از آن دفاع نکند.
«حتی گلسرخی که در دادگاه کمترين ترسی از بيان نظراتش بروز نداد و جانش را در اين راه گذاشت، وقتی از اتهامات ساواک به خودش ياد کرد اين چنين گفت: اتهام سياسی در ايران نيازمند اسناد و مدارک نيست. خود من نمونه صادق اين گونه اتهام سياسی هستم. ص 12 کتاب»
يک نشانۀ ديگراز ساده لوحی من از نظر علامه زاده، باورم به سخنان طيفور بطحائی است. او سه مسئله را در اين زمينه مثال می زند که بگويد:
1- طيفور آدمی گنده گو، دروغ گو و ناسالم بوده و همين خصلت او زندگی علامه زاده و ديگران را به باد داده است.
2- طيفور، گروهی بی در و پيکر داشته که گويا همه در آن از همۀ رمز و راز هائی که حتی نيازی به دانست شان نبوده، اطلاع داشته اند.
3- ادعای طيفور در مورد تهيه اسلحه يک گنده گوئی بيشتر نبوده است.

در مورد دو مسئله اول، يعني؛ يکي، مصادره يک دستگاه پلی کپی برای تکثير اطلاعيه ها و ديگري، طرح انفجار آنتن تلويزيون شيراز می گويد که در بند 4 زندان قصر، دادگاهی برای محاکمه طيفور بطحائی راه انداخته است.
من بايد اين نکته را که قبلا در کتاب «من يک شورشی هستم» آورده ام، بار ديگر در اينجا هم يادآوری کنم که دادخواست ادعائی علامه زاده که گويا ظاهرا من آن ها را در اين «دادگاه» ارائه کرده ام؛ يعنی دو طرح؛ «ربودن ماشين پلی کپی و انفجار آنتن تلويزيون شيراز» هر گز در زمان زندانی بودن ما رو نشد و من در اين زمينه با کس ديگری بجز طيفور هرگز و هرگز سخن نگفتم. زيرا طبيعی بود که نبايد از چيزی سخن می گفتم که اگر ساواک از آن بو می برد، سر و کار من در هر دو مورد و سر و کار طيفور حداقل در مورد تلويزيون شيراز باز با شکنجه روبرو می شد.
در باره دستگاه پلی کپي، شکوه ميرزادگی و ابراهيم فرهنگ که وظيفه داشته اند آن را از محلی که من قبلا شناسائی کرده بودم بربايند، در ساواک سخن گفته بودند. ولی حتی آن دو هم نمی دانستند که من، همان طور که در خاطراتم توضيح داده ام، کسی بوده ام که محل اين دستگاه و امکانات ربودن آن را شناسائی کرده ام؛ و گرنه آن ها بی ترديد اين مورد را هم به ساواک لو می داند. خود اين مطلب که من در اين باره بازجوئی نشدم نشان می دهد که نقش من در اين ماجرا لو نرفته بود و طبعا نمی بايست هم که لو برود و اين مسئله برای تمام دوران زندان بين من و طيفور باقی ماند و گرنه من در اين باره نيز در کتابم می نوشتم که لو رفته است ونيازی نبود که در اين باره دروغ بنويسم.
در عين حال، اين موضوع نشان می دهد که مسائل در گروه طيفور و شکوه و بقيه، به شکل بی در و پيکر بيان نمی شده و کسی از مطالبی که لازم نبوده بداند، اطلاع پيدا نمی کرده است. اين نکته در عين حال نشان می دهد که رضا هم در توضيح دادگاه خيالی اش به يکی بودن مسئله شناسائی من برای ربودن دستگاه پلی کپی و اقدام ناکامی که شکوه ميرزادگی و ابراهيم فرهنگ برای ربودن آن کرده بودند پی نبرده است. زيرا يک بخش از موضوع را شکوه همان زمان در زندان لو داده بود و بخش ديگر را من 28 سال بعد در کتاب خاطراتم نوشتم.
در مورد «طرح انفجار آنتن تلويزيون شيراز» هم، موضوع به همين ترتيب است. در اين مورد، هيچ کس جز من و طيفور در اين پرونده از ماجرا خبر نداشت. و همانطور که باز در خاطراتم شرح داده ام، ما در فرصتی که در زمان رفتن به دستشوئی سلول های انفرادی يافتيم، طيفور تاکيد کرد که در اين زمينه هيچ چيز لو نرفته و تو هم مواظب باش که بلوف نخوری.
(در مورد گروهی که می خواسته مواد منفجره را برای اين کار تهيه کند نيز بعدا سخن می گويم و نشان می دهم که اين مسئله هم دروغ و گنده گوئی نبوده است.)
حال به خاطر اين دو موضوع که مهمترين اتهامات علامه زاده نسبت به ساده لوحی من و دروغگوئی طيفور است، او ادعا می کند که يک «دادگاه» با حضور من و فرهاد قيصری و مرتضی سياهپوش و طيفور تشکيل داده است و در طول سه روز (دقت کنيد؛ سه روز)، اين محاکمه ادامه داشته. (دادگاه اصلی ما که رسيدگی به پرونده 12 نفر را به عهده داشت، درهر نوبتش سه روز به درازا نکشيد، حالا اين چهار کلمه حرف چگونه سه روز به درازا می کشيد، فقط بايد علامه زاده از آن خبر داشته باشد.)
«تصميم گرفتيم در يکی از سلول های در بازی که در آن بوديم به بررسی عملکرد طيفور که بيش از همه در تمامی اتهامات پراکنده اين گروه درگير بود بپردازيم. در آن جلسات علاوه بر من و عباس و طيفور، دو تن از هم پرونده های ديگرمان مرتضی سياهپوش و فرهاد قيصری نيز حضور داشتند و هر يک به تفصيل حقايق بسياری را طرح کردند [...] متهم اصلی طيفور بطحائی بود و اتهامش در يک کلام، دروغگوئی يا به زبان سياسی گنده گوئی انقلابی بود که بخش قابل ملاحظه ای از اتهامات ساواک (البته منهای خسرو گلسرخی و منوچهر مقدم سليمی که اتهامات متفاوتی داشتند) بر مبنای همان دروغ ها استوار بود. در آن جلسات، هر يک از اين موارد از سوی عباس، مرتضی و فرهاد با جزئيات طرح شد و طيفور در مقابل شواهد بسياری که ارائه می شد چاره ايی جز پذيرش اين که برای خودنمائی به عباس و ديگران دروغ گفته است نداشت.» ص 17
«جالب است که سماکار در وقت نوشتن خاطراتش بخوبی می دانست که دستکم همين بخش از فعاليت تيمی اش با بطحائی پايه واقعی نداشته باز بی آن که اشاره ای به بی پايه بودن ادعاهای طيفور بکند به آن می پردازد.» ص 18
«دارم از تعجب شاخ در می آورم که چطور عباس سماکار موقع نوشتن اين خاطرات می دانست که حرف های آن روز طيفور بطحائی به تمامی گنده گوئی و دروغ پردازی بوده است باز از افشای آن خاطرات سر باز زد. در آن روزهای سلول بند چهار زندان قصر، وقتی عباس همين موش و گربه بازی «انفجار آنتن تلويزيون شيراز» را به روی طيفور می آورد او ديگر نمی توانست همان دروغ بافی های شيراز را تکرار کند. چون آن بچه هاکه قرار بود «مواد منفجره» در اختيار عباس بگذارند و ناگهان دستگير شده بودند، حالا بايد پيش ما در زندان می بودند و طيفور بايد آن «بچه ها» را نشان مان می داد. ص 19
خب، در اين «دادگاه خيالی» که علامه زاده ادعای تشکيل آن را دارد، غير از من، بقيه اعضای محاکمه کننده اش؛ يعنی فرهاد قيصري، رضا علامه زاده و مرتضی سياهپوش، هرکدام چقدر از نقش طيفور و فعاليت های پيشينش اطلاع داشتند که به تفصيل و با تمام جزئيات اتهاماتی را متوجه او کنند؟
فرهاد قيصری حتی چيزی از ماجرای اصلی پرونده هم نمی دانست و به همين خاطر هم از شرکت در طرح گروگان گيری تبرئه شد. او حتی نمی دانست که طيفور با من در ارتباط است و در اين پرونده حضور دارد. چه برسد به اين که چيزی در رابطه با فعاليت های گذشته او را بر ملا کند و در اين «دادگاه» او را به محاکمه بکشد. اين يکی.
مرتضی سياهپوش هم که در اصل با شکوه ميرزادگی در ارتباط بود تا با طيفور. او همانطور که در پرونده اش در دادگاه مطرح شد، فقط يکی دو بار طيفور را ديده و اين يکی دوبارهم به خاطر انجام يک عمل خاص بوده است. يعنی او قرار نبود حتی در طرح گروگان گيری کاری انجام بدهد. پس او هم چندان رابطه ای را از طيفور نمی دانست که در «دادگاه » علامه زاده مطرح کند. اين دو تا.
خود علامه زاده هم که نمی گويد موضوعی را در اين دادگاه خيالی مطرح کرده است؛ پس، ماجرای اين که؛ «هريک از آن ها به تفصيل حقايق بسياری را مطرح کردند» چيست؟ و چرا علامه زاده از اين «به تفصيل ها» که طبعا بايد آن ها را هم اکنون هم به ياد هم داشته باشد کلامی در اين دادگاه ساختگی به زبان نمی آورد؟
«اين را بنويسم که بسيار متاسفم که بدون بيان اين واقعيات در مورد طيفور بطحائی امکان حقيقت گوئی در مورد پرونده ای که هنوز پس از سی و شش سال کوچک و بزرگ مردم ايران به دانستن بيشتر از آن علاقه مندند وجود ندارد. اگر می خواستم به هر دليل مثل سماکار اين واقعيت روشن را لاپوشانی کنم، هرگز زحمت خاطره نويسی را به خودم نمی دادم. چشم و گوش حساس واقعيت، بر روی تک تک حرکات و حرف های ما گشوده است و پرده پوشی را به هر دليل، حتی رفاقت که شريف ترين احساس انسانی است در رديف چيزی چون دروغگوئی می آورد، خصلتی که هرگز با واقعيت جمع پذير نيست.» ص 21
واقعيت اين است که علامه زاده پس از خواندن کتاب خاطرات من، تازه با نوع و چگونگی ارتباط من و طيفور و مسائلی که بين مان گذشته بود آشنا شده و بر اساس آن هم، سناريوئی (به قول خودش فراواقع گرايانه يا سورئاليستی) نوشته است. و اين، دردناک است.
می بينيد که من برای نقد ادعاهای رضا علامه زاده چقدر دردسر دارم. او يک جمله می گويد، و من بايد کلی مسائل را مرور کنم تا پاسخ او را بدهم. به قول شاعر کُرد، دياکو سلامي؛ «زندگی پر از گره هائی ست که تو آن ها را نبسته اي، ولی بايد به تنهائی بازشان کنی.»
علامه زاده تمام داستان شگفت آور دادگاه قلابی زندان قصر را سر هم می کند تا در پايان بتواند اين حرف را که قبلا هم آوردم بزند که:
«اگر عباس در آن زمان که در شيراز بود از حرکات و حرف های ضد و نقيض طيفور به جای «داغ» کردن کمی به صداقت او شک می کرد نه تنها خود، بلکه بسياری را از شکنجه و زندان نجات می داد. ص 20
«از تو خواننده عزيز پوزش می خواهم که ناچارم اين گفتگوی بچه گانه را در اين جا بياورم. رونويسی اين تکه ها برای من بيش از آنچه فکر کنيد شاق است. نه به خاطر اين که همين «خالی بندی ها» زندگی مرا دگرگون کرد بلکه به اين دليل که نمی توانم از سادگی سماکار رنج نبرم.» ص 4-23

من در صفحه 132 کتاب «من يک شورشی هستم» آورده ام که در سفری که به شيراز رفته بودم کرامت دانشيان را در خانه طيفورديدم؛ «در فرصتي، به تنهائی با او به گفتگو پرداختم. و از روزی که به در خانه اش رفته بودم صحبت کردم. و ماجراهائی را که در آن مدت گذرانده بودم برايش شرح دادم و در باره طيفورهم بدون اين که به فعاليت مشترکم با او اشاره کنم حرف زدم و نظرش را در مورد او پرسيدم. کرامت نظر خيلی مثبتی نسبت به طيفور ابراز کرد. و چون من برای نظر او اعتبار زيادی قائل بودم به اين نتيجه رسيدم که دور شدنم از طيفور اشتباه بوده است. و به همين دليل در فرصتی که پيش آمد ابراز علاقه کردم که دوباره با طيفور ارتباط سياسی داشته باشم.»
به اين ترتيب روشن است که من نسبت به طيفور شکی نداشته باشم. اما
بيائيد فرض را بر اين بگذاريم که همه حرف های علامه زاده در باره «دروغ های» طيفور در رابطه با ماجرای تلويزون شيراز و گشادبازی هايش درست باشد و فرهاد و مرتضی هم آن حرف ها را به تفصيل و با ذکر جزئيات زده باشند، آيا ما به خاطر اين «صفاتِ» طيفور دستگير و زندانی و شکنجه و دچار مرگ شديم؟ يا به خاطر نفوذ ساواک از طريق امير فتانت در آخرين طرح، يعنی گروگان گيري؟
نکته اصلی اين جا ست که، حتی اگر طيفور به قول علامه زاده دارای اين «صفات» هم نبود، باز وقتی برای تهيه اسلحه به سراغ کرامت رفت؛ ما دستگير می شديم. مگر اين که نمی رفت و منظورعلامه زاده هم همين است که چرا او مانند من، برای تهيه اسلحه تلاش کرده است.
اصل مسئله در رابطه با تهيه اسلحه، اين است که طيفور پس از درخواست من، به کرامت رجوع کرده بود. چون با او و امير فتانت و يوسف آلياری به عنوان شاخه ای از سازمان فدائی فعاليت می کردند. (مسئله يوسف آلياری هم که در گروه طيفور بوده جالب است که با آن همه نزديکی و اعتمادی که به او بوده، از طرح گروگانگيری اطلاع نداشته و اين نشان می دهد که برخلاف ادعادی علامه زاده؛ همه از همه چيز اطلاع نداشته اند. در غير اين صورت يوسف آلياری هم مستقيم در پرونده ما محاکمه می شد.
بنابراين، طيفور در مورد تهيه اسلحه هم گنده گوئی نکرده بود؛ چون کرامت هم در اين زمينه فعال بود و باور داشت که برای تدارک اجرای طرح، دارد اسلحه تهيه می کند. جالب است که علامه زاده در مورد نقش کرامت در اين زمينه کلامی نمی گويد؛ زيرا واهمه دارد که کسی مانند او را زير سئوال ببرد. بنابراين، بدون اشاره به کرامت، ادعا می کند که کسی برای تدارک تحقق اين امر حرکت نکرده است و حتی گروهی هم که طيفور برای تهيه اسلحه به آن رجوع کرده در باطن توخالی و در عمل خطرناک بوده است. البته منظورش از اين حرف اشاره به ساواکی و نفوذی بودن امير فتانت نيست.
در عين حال، علامه زاده ضمن ساده لوح خواندن من، گاهی هم در کتابش می کوشد با برخی تعريف ها، مرا يارگيری کند تا بتواند حداکثر فشار را روی طيفور بگذارد و از نظر خواننده کتابش کسی جلوه کند که در باره ما هم حقيقت را می گويد و هم انتقاد می کند. او به دنبال اين می گردد که کسی را در اين «بدبختی» که به آن دچار شده مقصر بداند تا راست کيشان جامعه ما که اکنون در رسانه هائی مانند بی بی سی و صدای آمريکا همه کاره اند بپذيرند که رضا از نظر سياسی آدم مبارزی نبوده و پشيمانی اش را باور کنند. اما آن ها چنان ضربه ای از اين پرونده خورده اند که تا عمر دارند هيچ يک از ما را به خاطر شرکت ِ خواسته و نخواسته مان در آن پرونده نخواهند بخشيد.
با اين حال علامه زاده حق دارد که 38 سال پس از آن حرکت سياسی آرزو کند؛ کاش سماکار فعال سياسی نبود و دنبال اجرای طرحی که او مطرح کرد را نمی گرفت؛ چون علامه زاده اين پرونده را فقط در شکنجه و محکوميت زندان و مرگ که نصيب ما شده می بيند و آن را هم در درجه نخست تقصير سماکار و بطحائی می گذارد، ولی توجه ندارد که؛ اين پرونده چه اثر شگفت آور سياسی ای بر روی مردم جامعه ما گذاشت و چه انبوهی از جوانان جامعه ما را به مبارزه کشاند. جدا از اين، آيا بدون اين پرونده، کار افراد اين گروه و حتی وجود شريف خود او در آن زمان، در آن فضای خفقان آور سال های جهنمي، به مبارزه و طبعاً به زندان و شکنجه نمی کشيد؟ و آيا همه مبارزات اين گروه اعم از مبارزه خسرو و کرامت و ديگران فقط در ارتباط با من و باورم به «گنده گوئی های» طيفور شکل گرفت و پيش رفت؟
به اين شکل، دادگاه خيالی علامه زاده که ظاهرا فقط من دادخواستش را ارائه کرده ام، بدون دادنامه می شود. زيرا هر دو مطلب دادنامه آن جزو رازهائی بود که من فقط بعدا پس از 28 سال در کتاب خاطراتم از آن حرف زدم و طبعا در آن سلول زندان قصر، اين « دادگاه» نمی توانست از آن خبردار باشد.
من فکر نمی کنم علامه زاده حتی با يارگيری از مرتضی سياهپوش هم بتواند مسئله اين «دادگاه» را اثبات کند؛ چون حداقل سه تن از افراد اين دادگاه خيالی ِ پنج نفره وجود آن را تائيد نمی کنند. (با مرتضی سياهپوش نتوانستم در اين باره صحبت کنم چون بيش از 15 سال است که ديگر به دلايلی با او رابطه ندارم.)
پس می بينيد که، اين اصلی ترين دلايل رضا علامه زاده تا چه حد بيانگر«واقعيت» و افشاگر ِ«لاپوشانی و دروغ» طيفور و نشانۀ «ساده لوحی و ابلهی» من است؟
در يک مورد ديگر هم بايد صحبت کنم و آن اين است که با تمام تلاش هائی که من و طيفور و کرامت برای تهيه اسلحه کرديم، باز اقدامات ما از مرحله حرف بالاتر نرفت. بحث ما در زندان هم اين بود و حتی وکلای ما هم می گفتند که چون تمام اقدامات تدارکاتی ما در حد حرف بوده، و ما قبل از دستگيري، به تدارک عملي، مانند تحويل گرفتن اسلحه نرسيده بوديم؛ پس اصولا درخواست اعدام برای ما بی مورد است. يعنی مطابق قانون خود رژيم شاه هم نمی شد کسی را به اتکاء تدارکاتی که از سطح حرف پيشتر نرفته بود اعدام کرد. سخن من در شب اعدام هم مبنی بر «حرف خشک و خالی»، ناظر به همين مسئله بود. (البته در آن شب ما هنوز نمی دانستيم که خود ساواک از طريق امير فتانت در جريان بوده و حتی می خواسته به نام چريک های فدائی اسلحه قلابی به ما بدهد تا بتواند به اتکاء آن ما را اعدام کند). ولی علامه زاده می کوشد، با ياد آوری اين حرف از کتاب من، همه چيز را در سطح نظر و گرايش پشيمان کيش خودش آرايش بدهد و اين پرونده را متعلق به چند انسان ساده لوح، دروغگو، بی اطلاع و پشيمان قلمداد کند. چرا؟ آيا به خاطر اين که او می خواهد ندامتش در دادگاه اصلی (منهی آن جمله اش در رابطه با مجيز گوئی از فرح) را نشانه عقلانيتش جلوه دهد که از «کار نکرده» نبايد دفاع کرد؟ او، تنها از يک جمله در دفاعيه اش ناراضی ست و بقيه را به عنوان اين که کاری نکرده تا از آن دفاع کند کنار می گذارد. ولی در ندامت، مسئله بر سر اين نيست که من اين جمله بخصوص را گفتم و يا آن جمله بخصوص را نگفتم. مسئله بر سر نفس ندامت و مقاومت است. مسئله بر سر ابعاد سياسی ماجرا و انتظاری ست که در آن شرايط جامعه از ما يافته بود! مگر خسرو آن «کار» را کرده بود که آن چنان شجاعانه در برابر بيداد رژيم ايستاد و عملا سبب درماندگی رژيم شاه در اين مورد شد؟ اگر خسرو و کرامت هم مانند من و علامه زاده رفتار می کردند که سنگ روی سنگ نمی ماند و پرونده ما فقط باعث شرمساری بود. من مطمئنم که حتی اگر خسرو و کرامت هم اظهار ندامت می کردند باز، مانند ايرج جمشيدی و منوچهر مقدم سليمی مجبور می شدند همان چند سال زندان را بکشند؛ منتهی با خفت و خاری.
بنابراين پرسش من اين است که اگر به گفته علامه زاده؛
«چشم و گوش حساس واقعيت بر روی تک تک حرکات و حرف های ما گشوده است و پرده پوشی را به هر دليل، حتی رفاقت که شريف ترين احساس انسانی ست، در رديف چيزی چون دروغ می آورد»، واقعيت داشته باشد، قضاوت اين چشم و گوش حساس با نمايشی که رضا علامه زاده به نام «دادگاه» راه انداخته چه می شود؟ و تکليف «شريفترين احساس انسانی» يعنی رفاقت ِتخريب شده در اين ميان چه خواهد بود؟

اما چگونگی ماجرای انفجار تلويزيون شيراز
من همين چند روز پيش، پس از خواندن کتاب رضا، به اين فکر افتادم که از طيفور بپرسم که دقيقا ماجرای گروهی که می خواست به ما مواد منفجره بدهد و اين که آ ن ها واقعا چه کسانی بودند چه بوده است. زيرا در اين مدت ديگر اين مسئله در ذهنم نقشی بازی نمی کرد. پاسخ طيفور به نظر من، با توجه به همه جوانبی که در اين نوشته مطرح کرده ام کاملا منطقی به نظر رسيد.
او توضيح داد که:
«من با دو تن ارتشی کُرد که از مخالفان شاه بودند رابطه داشتم که در بخش مهمات ارتش کار می کردند. پيش از ريختن طرح انفجار آنتن تلويزيون شيراز، چند دفعه در باره امکان تهيه مواد منفجره با آن ها صحبت کرده بودم و آن هم می گفتند که اگر بخواهم می توانند اين مواد را برايم تهيه کنند. با توجه به همين امر هم بود که من به فکر طرح انفجار آنتن تلويزيون شيراز در جريان جش هنر شيراز افتادم و با يکی از آن ها، بدون اطلاع نفر دوم و بدون آن که از موضوع تلويزيون شيراز و از تو برايش سخنی بگويم خواستم که برايم مواد منفجره بياورد. اما وقتی موقع عمل پيش آمد، او هم مثل جمشيدی که پشيمان شد و در آخرين لحظه اسلحه را تحويل نگرفت، با ابراز اين که اين کار برايش خطر دارد، از آوردن مواد منفجره طفره رفت.
من که در مخمصه قرار گرفته بودم و يک بار در رابطه با ربودن ماشين پلی کپی پيش تو شرمنده بودم، نخواستم برای بار دوم بگويم که در انجام اين عمل ناتوان بوده ايم. به همين دليل گفتم که گروه تحويل مواد منفجره دستگير شده است تا تو بار ديگر دچار ياس و دلزدگی نشوی.»
طيفور در ادامه توضيح داد که؛ خودش می خواسته طرح را عملی کند و به خاطر اين که قبل از عمليات در تلويزيون شيراز ديده نشود، به آنجا نيامده تا خودش از نزديک همه چيز را بررسی کند. به همين دليل، به کروکی من احتياج داشته است. اما بعد که ديده؛ در هر صورت من مورد شک قرارمی گيرم و بايد مخفی شوم؛ پس، ترجيح داده که خود من طرح را عملی کنم و بعد از آن فقط من مخفی شوم و نه هر دو ما.
پرسيدم پس، گروه حمايت کننده و تبليغاتی که می خواست در اين زمينه دست به تبليغ بزند کدام بود؟ پاسخ داد؛ «همان گروهی که شامل شکوه و ديگران می شد. البته من به خاطر مسائل امنيتی لازم نمی ديدم آن ها را از ابتدا در جريان کار بگذارم و می خواستم در آخرين روزها و پس از آماده شدن همه چيزاز اين موضوع با آن ها حرف بزنم که پس از انفجار دست به تبليغ بزنند. اما به دليل به هم خوردن طرح، شکوه و ديگران از آن خبر دار نشدند و در ساواک هم آن را مطرح نکردند.»

اين توضيحات به نظر من منطقی آمد. اگر اين مسئله گنده گوئی بود طيفور آن را در همان ابتدا برای شکوه و ديگران هم بازگو می کرد. اما آن ها هرگز چيزی از اين ماجرا نمی دانستند. در ضمن، طرح انفجار آنتن تلويزيون شيراز از طرف من مطرح نشده بود که طيفور بخواهد با پاسخ مثبت به آن گنده گوئی کند و بگويد که امکانات دارد. اين طرح از طرف خود او مطرح شده بود. طبعا اگر امکان تحقق آن را از ابتدا نداشت و فقط می خواست ارتباط هايش را مهم جلوه بدهد، بايد به اين هم فکر می کرد که در انتهای کار چگونه می خواهد از پس عملی نشدن آن برآيد. طبعا با توجه به بدبينی ای که در رابطه با ربودن ماشين پلی کپی در من پديد آمده بود، او نمی بايست يک ماجرای تازه را که حتما به همانجا ختم ميشد تکرار کند. از اين رو من ترديدی در واقعی بودن اين توضيح از طرف طيفور ندارم.
البته مشکلی که من در اين زمينه در کتاب خاطراتم آورده ام اين بود که چرا حرکت های ما به سرانجام نمی رسيد و نسبت به توانائی های گروهی که با آن همکاری می کردم دچار ياس و دلسردی شده بودم، نه دچار شک و ترديد در واقعی بودن اقدامات طيفور. به همين دليل هم داغ کرده بودم، و اين مسئله هم با ابراز نظر کرامت در باره طيفور برايم از ميان رفت.
علامه زاده حدود صد صفحه پس از شرح اين دادگاه خيالی می گويد:
عباس به دنبال کشف علت دستگيری ما بود. و در همين رابطه باز به آن دادگاه خيالی اش اشاره ای در حد کلمه می کند. گوئی پيگيری من در باره علت دستگيري، باز همان دادگاهی ست که او قبلا از آن حرف زده است. منتها اين بار ديگر مسئله بر سر گنده گوئی و دروغ گوئی طيفور نيست، بلکه در مورد بررسی علت دستگيری گروه ما ست. ولی در اين جا هم علامه زاده بازمی خواهد با دامن زدن به شکی که ما در آن زمان به آن دچار شده بوديم؛ جلوه بدهد که طيفور همه چيز را لو داده است.
«در تمام طول سال های زندان و پس از آن، من که بايد بيش از عباس علاقه مند بوده باشم بدانم چه کسی نام مرا به ساواک لو داده بود، هرگز در اين مورد کنجکاوی نکردم.»
علامه زاده با اين که ميداند اين اطلاعات تماما از جانب امير فتانت به ساواک منتقل شده، باز درذهن خواننده کتابش اين ترديد را ايجاد می کند که گوئی طيفور که از وجود او در اين پرونده اطلاع داشته او را لو داده.
من به شکل دقيقی موضوع کشف علت دستگيری مان را، نه به آن شکل که علامه زاده کشف لو رفتن نام ها عنوان می کند در کتابم شرح داده ام. من در ابتدا می دانستم که طيفور نفر اول دستگير شدگان بوده و شايد حرف زده و نام ها را مطرح کرده، اما نمی دانستم چرا او دستگير شده است؛ زيرا نه کرامت و نه حتی خود طيفور کوچکترين شکی نسبت به امير فتانت نداشتند. اما وقتی ماجرا در اثر پيگيری های من و يوسف آلياری رو شد و ما توانستيم اين رمز را باز کنيم، تازه متوجه قضاوت ناعادلانه ای که در باره طيفور کرده بودم شدم و فهميدم ساواک پيش از دستگير کردن او از همه نام ها خبر داشته و علت دستگيری خود او هم اطلاعات داده شده توسط امير فتانت بوده.
اما رضا علامه زاده اکنون پس از اين همه سال، يعنی وقتی دارد خاطرات می نويسد و می داند عامل لو رفتن نام ها و کل طرح و علت دستگيری ما، امير فتانت بوده، باز طوری در مورد لو رفتن نام خودش حرف می زند که گوئی نمی داند چه کسی او را لو داده است و از اين طريق شک را متوجه طيفور می کند. و اين هم، با آن «رفاقتی» که به عنوان «احساس شريف انسانی» از آن نام می برد همخوانی ندارد.
اين ها مهم ترين نکاتی ست که علامه زاده ظاهرا برای بازگوئی شان «رنج نوشتن» کتاب را به خودش داده است.
مطالبی که رضا به عنوان افشاگری و رو کردن لاپوشانی های من و دروغ های طيفور نوشته، در مجموع از 10 صفحه بيشتر نيست و طبعا نمی تواند در مقابل 238 صفحه کتاب او به عنوان علت اصلی نگارش آن تلقی شود. البته علامه زاده حق دارد به هر شکل و با هر توجيهی که می خواهد کتابش را بنويسد و به عنوان يک انسان از گذشته سياسی اش شادمان نباشد. اما برای محبوب شدن نزد دنيای راست کيش کنونی که فکر می کند سوسياليسم مرده است شايسته نيست که دست به تخريب چهره رفقای پيشين خود بزند و اين پرونده را که تاثير شگفت انگيزی در کشاندن يک نسل از جوانان جامعه ما به مبارزه داشت ناچيز و حرفی نسنجيده و بچه گانه بشمارد. علامه زاده می کوشد توجه همگانی را بيش از هر چيز به اين مسئله جلب کند که او طرح افشاگرانه ای داشته که بعدا به طرح گروگان گيری تغييرش داده و بعد از آن پشيمان شده و دنبال ماجرا را نگرفته است. اين که او پشيمان شده است را می شود فهميد، ولی اصرار او بر اين که هيچ چيز از تدارکات اين ماجر را نمی دانسته و ناخواسته پايش به يک گروه «در باطن توخالی و در عمل خطرناک» کشيده شده، و اين عقوبتی ست که مسببش من و طيفور بوده ايم قابل فهم نيست. او گرچه در اين ميان به نقش ساواک هم اشاره می کند؛ اما اين طيفور و من هستيم که محاکمه می شويم و او در مورد ساواک، بازجوئی که ما را شکنجه داده و رفقايمان را کشته، و فرح پهلوی که در نقش همسر شاه در ديکتاتوری نظام سهيم بوده با تفاهم سخن می گويد و می نويسد که از وقتی که خبر خودکشی عليرضا پهلوی را شنيده تا زمانی که تسليت نامه به خانواده دردمند پهلوی ننوشته، دمی از فکر دردی که بازماندگان اين جوان از يک چنين دردی می کشند در امان نبوده است. گوئی فرح پهلوی تنها مادر داغ ديده اين جهان است. همچنين علامه زاده از شنيدن نام «دادرس شکنجه گر» به شعف می آيد و او را به ديدن تئاترش دعوت ميکند و برايش بليط کنار می گذارد. او حتی تا آنجا پيش می رود که در باره اکبر گنجي، پاسدار شکنجه گر جمهوری اسلامی و قاتل مردم کردستان هم دست به تبليغ می زند و در رابطه با اعتصاب غذای او در زندان ِ همپالگی های دوران سرکوبش می گويد؛ کاش هر يک از ما کمی هم گنجی بوديم.
علامه زاده در رابطه با دادرس، خطاب به مردی از آشنايان اين شکنجه گر که از علامه زاده در باره شکنجه شدن در زمان شاه می پرسد چنين نوشته است:
«گفتم اين نيست که شکنجه نبوده، ولی اغراق هم در اين زمينه کم نشده است. شايد همين پاسخ او را واداشت که پس از چند دقيقه مقدمه چينی بگويد که با سروان دادرس آشنا ست و گه گاه همديگر را می بينند. من که گوئی پس از اين همه سال گمشده ای را يافته باشم گفتم سلام مرا حتما به او برساند. گفت بارها از سروان دادرس شنيده است که هر وقت نام مرا به مناسبت فيلم هايم می شنود يا تصويرم را در تلويزيون می بيند از اين که در آن ماجرا بی دليل برايم گرفتاری پيش آمده بود ناراحت می شود. [...] اين گذشت تا همين سه چهار سال پيش که برای اجرای نمايش «مصدق» در لوس آنجلس بودم دوباره همان آقای ميان سال [که طبعاً علامه زاده بايد حدس زده باشد که او هم ساواکی و يا سلطنت طلب است] را اتفاقی در پارکينگ عمومی يک کافه ديدم. جلو آمد و ديدار اولمان را به ياد آورد. گفت اين روزها که راديو و تلويزيون های ايرانی مرتب از شما و نمايش مصدق حرف می زنند سروان دادرس مرتب به ياد شما ست. گفتم سلام مجدد مرا به او برساند و بگويد اگر ميل دارد نمايش را ببيند برايش بليط کنار می گذارم. شماره تلفن دستی (که البته مال يکی از دوستانم بود که موقتا در اختيار داشتم) را هم دادم تا بتواند تماس بگيرد. حدود يک هفته بعد پيامی در تلفن دستی دوستم بود، از سروان دادرس که می گفت به دليل بستری بودن همسرش در بيمارستان نتوانسته قبلا تماس بگيرد. و خوشحال می شود اگر به او زنگ بزنم. ص 90
علامه زاده به جای اين که وقتی از اين شکنجه گر که ما و صدها مبارز ديگر را شکنجه کرده و پای چوبه اعدام فرستاده، يعنی اين قاتل خسرو گلسرخي، کرامت دانشيان و حميد اشرف و ده ها تن ديگر و شکنجه گر صدها زندانی نشان و شماره تلفن به دست می آورد، از او شکايت کند و او را به جرم جنايت هايش به دادگاه بکشاند، به ديدن تئاتر دعوتش می کند و برايش بليط کنار می گذارد و در پی اين است که اگر وقت کند و مشغوليت فکريش اجازه بدهد به او تلفن بزند. (در باره ديدار با دادرس بر روی صندلی چرخدار، نکات ديگری هست که اگر لازم شد می نويسم). دادرس کسی ست که به خاطر رهبری حمله ساواک به محل کنفرانس چريک ها در فرودگاه مهرآباد ضمن اين که موفق شد حميد اشرف و ياران او را به قتل برساند خودش نيز آسيب ديد و برای همه عمر بر صندلی چرخدار قرار گرفت.

واقعا چه دنيای شگفت آوری شده است. بی اختيار ياد ترانه اردلان سرفراز افتاده ام که می سرايد:
«با ياد عزيزانم، اين بام پريشانم، با زخم تن و جانم، می آيم و گريانم.»
علامه زاده در پايان کتابش نه تنها در رابطه با آن پرونده، بلکه اصولا در رابطه با مسئله زندانی سياسی بودن، ديگر نمی خواهد از او به عنوان زندانی سياسی سابق نام ببرند. او می خواهد فقط او را نويسنده و هنرمند بدانند. اين اشکال ندارد، حق او ست، ولی توضيح نمی دهد که نويسنده و هنرمندی که زندانی سياسی سابق بوده است چه بدی ای دارد.
من اميدوارم رضا علامه زاده در زندگی اش موفق باشد، ولی ديگر برای پيشرفت نيازی به اين پيدا نکند که از «رفقا»ی پيشين مايه بگدارد.
آوريل 2012
* * *


2-
چشمی بر سياست "راست"
دستی بر چشم چپ
طيفور بطحائی

اخيرا کتابی منتشر شده‌ است با نام "دستی در هنر، چشمی بر‌ سياست" که‌ البته‌ با توجه‌ به‌ محتوای آن مي‌بايست نام‌گذاری به صورت بالا باشد.
کتاب، خاطرات زندان آقای رضا علامه‌زاده است.‌ نزديک به‌ ده‌ صفحه‌ از٩٠ صفحه‌ فصل اول کتاب، نگاه‌ ايشان است به‌ چگونگی شکل گرفتن طرح "گروگان گيری ملکه‌ (سابق)" در سال ٥٢ برای آزادی زندانيان سياسی. بقيه‌ کتاب راست و ناراست داستان و نقل داستان‌هايی است که‌ اين روزها "مطاعی است که‌ بر هر سربازاری هست".
من اصولا به‌ فرديت کسی برخورد نمی کنم و خاطراتش را تا آن‌جا که‌ به‌ اين فرديت مربوط است به‌ چالش نمي‌کشم. حق هر کس است که‌ به‌ هر شيوه‌ای که‌ دلش مي‌خواهد خود را تصوير و تفسير کند. اما آن‌جا که‌ خاطره‌ نويس وارد دايره‌ فرديت من مي‌شود � به‌ ويژه‌ زمانی که‌ به‌ اتهام و ناسزا متوسل شود- حق خود مي‌دانم در مقام پاسخگويی برآيم. گرچه‌ متاسفم از اين ناچاری دشمن شاد کن.
آقای علامه‌زاده‌ در بازگويی داستان، کوشش کرده‌ است هم کتاب "من يک شورشی هستم" عباس سماکار را نقد کند و آن‌را "فيلمنامه‌ بچگانه‌ چريکی" و نويسنده‌اش را ساده‌ لوح و زود باور بخواند و هم مرا موجب بوجود آمدن آن چيزی بداند که‌ او آن‌را فاجعه‌ و تراژدی مي‌خواند و معتقد است که‌ "زندگی بسياری در اين ميانه‌ نابود يا دستکم دگرگون شد. (ص ٢٢) زندگی مرا دگرگون کرد(ص٢٣). او در تمام طول کتاب با کمک از شيوه‌ داستان نويسي‌اش، نحوه‌ دستگيری و دادگاه‌ و زندان را به‌ شکلی که‌ دلسوزی خواننده‌ را جلب کند، روايت کرده‌ است.
او خود به‌ نقل از سايت اينترنتی "ايران سرزمين مادری من" جمع بندی کل ماجرا را آورده‌ است که‌ تا حدودی مي‌تواند مورد قبول من هم باشد. (ص ٤١-٤٣) اما آقای علامه‌زاده‌ در صفحات قبل و بعد به‌ اين بسنده‌ نمي‌کند و مي‌خواهد طيفور را با چوب اتهام "انقلابی نمايي، دروغ و خالی بندی بزند و در اين رابطه‌ به‌ قول خودش، از تناقضات کتاب سماکار کمک مي‌گيرد. مثلا ماجرای انفجار آنتن تلويزيون شيراز را پيش مي‌کشد بدون اين که‌ آن قسمت از نوشته‌ سماکار را نقل کند که‌ اين ماجرا اصلا در بازجويي‌ها گفته‌ نشد و تنها در کتاب خاطرات سماکار آمده‌ است. و طرح آن در دادگاه‌ تخيلی آقای علامه‌زاده‌ که‌ چند بار به‌ آن اشاره‌ مي‌کند را، ‌ نه‌ تنها من، بلکه‌ هيچکدام از شرکت کنندگانی که‌ او نام مي‌برد، نه‌ به‌ ياد مي‌آورند و نه‌ تاييد مي‌کنند که‌ در زندان توسط آن‌ها اين دادگاه تشکيل شده‌ باشد. که‌ البته‌ بکلی ساختگی است و سناريويی است برای جلوه‌های کتاب. هر زندانی مي‌داند، چيزی را که‌ در بازجويی نگفته‌ به‌ هيج روی در هيچ زندان ديگری نخواهد گفت، آن هم در مقابل کسانی که‌ ندامت کرده‌اند. پس کل داستان بی پايه‌ است. گويا آن‌ها مرا به‌ اقرار وا داشته‌اند. تنها چيزی که‌ به‌ ياد دارم اين است: زمانی که‌ من ديگر نمي‌خواستم با نادمينی مثل جمشيدی سر يک سفره‌ بنشينم و به‌ سفره‌ عمومی کمون پيوستم. علامه‌زاده‌ با عصبانيت به‌ من گفت: تو ما را به‌ اين‌جا آوردي، حالا خودت را از ما جدا مي‌کني؟ گفتم من فکر مي‌کنم و اميدوارم که‌ شما به‌خاطر تفکر و ايدئولوژی و مبارزه‌ خودتان به‌ اين‌جا آمده‌ باشيد، نه‌ اينکه‌ من شما را آورده‌ باشم. اين حرف آن روز علامه‌زاده‌ شيرازه‌ کل اين کتاب خاطراتش هم هست. لذا بگذاريد ابتدا داستان را به‌ شيوه‌ خود کتاب و با کلمات خود آقای علامه‌زاده‌ بازگو کنم، که‌ البته‌ او برای فرار از تصوير واقعيت، از کنار هم قرار دادن آن‌ها خودداری کرده‌ و بسيار پراکنده‌ نوشته‌ است.
کارگردان جوانی به‌ نام رضا علامه‌زاده‌ از خبر حکم اعدام دوستش "داود ايوز محمدی" برمی آشوبد. اين خبر "مرا برای مدتی ديوانه‌ کرد. واقعا ديوانه‌، نه‌ اصطلاحا" ..." همان روز در خانه‌ فکری به‌ ذهنم خطور کرد که‌ نطفه‌ی "سوء قصد به‌ خاندان سلطنت" را باخود داشت. با خود انديشيدم حالا که‌ قرار است در مراسم پايانی جشنواره‌ جايی که‌ همه‌ خبرنگاران و ميهمانان خارجی حضور دارند به‌ روی صحنه‌ فرا خوانده‌ شوم، چه‌ باشکوه‌ خواهد بود (تاکيد از من اسيت) از اين فرصت استفاده‌ کنم و متن از قبل آماده‌ شده‌ای را در دفاع از زندانيان سياسی و اعتراض به‌ شکنجه‌ بخوانم. دستگير هم شدم، شدم. (ص٣٠) يکی دو روز بعد در ديدار با عباس "فکر هيجان انگيز تازه‌ام را با او در ميان گذاشتم. سخت تکان خورد و به‌ فکر فرو رفت" (ص٣١) در ادامۀ‌ گفتگو، عباس به‌ عنوان فيلمبردار ماجرا در نظر گرفته‌ مي‌شود. و "اما حالا با داشتن امکانی بدين بزرگی و استثنايي، آيا بهتر نبود که‌ به‌ جای صرف افشاگری دست به‌ عملی مؤثرتر می زديم؟ به‌ جای دفاع لفظی از زندانيان سياسی بهتر نبود برای آزاديشان تلاش مي‌کرديم؟ اين فکر که‌ من بتوانم انسان‌های شريفی مثل داود را از زندان برهانم سرمستم کرد. در نهايت پيشنهاد من به‌ عباس به‌ اين‌جا رسيد که‌ بهتر است به‌ جای هر کار ديگری از اين فرصت طلايی برای گروگان گرفتن فرح پهلوی و درخواست آزادی تعدادی از زندانيان سياسی بهره‌ بگيريم. اما بلافاصله‌ با اين پرسش روبرو شديم که‌ اسلحه‌ از کجا بياوريم، مي‌دانستيم گروگان گيری بدون اسلحه‌ بي‌معناست (ص٣١) اما قهرمان پيشنهاد کننده‌ چنان به‌ خود و فيلمبرداريش مشغول مي‌شود که‌ به‌ روستای هزار جريب می رود که "همه‌ چيز فراموشم شد." (تاکيدها از من است)
زمينه‌ اين انقلابی نمايی و خالی بندی (کلمات خود علامه‌زاده‌ است در مورد ديگران) از مدت‌ها پيش در صحبت از ترور نيکخواه‌ وجود دارد "چند روز بعد رضا تغيير عقيده‌ داد و گفت "ما که‌ دستمان به‌ آدم‌های بالاتر از نيخواه‌ مي‌رسد، چرا او را بزنيم؟" (از کتاب من يک شورشی هستم)
اما اين بار عليرغم تصور آقای علامه‌زاده‌ "حرف‌های خطرناک" جدی گرفته‌ مي‌شود. عباس برای تهيه‌ اسلحه‌ به‌ هر دری مي‌زند و به‌ طيفور مراجعه‌ مي‌کند. طيفور موضوع را با کرامت در ميان مي‌گذارد [کرامت مسلح بود، حتی ما با هم آنرا روغن کاری کرده‌ بوديم. اما چون در هنگام دستگيری آن‌را با خود نداشت، نه‌ او و نه‌ من در بازجويی از آن حرفی نزديم. آن اسلحه‌ به‌ دادگاه‌ نيامد.] طرح جديتر مي‌شود و مي‌بايست کسان بيشتری در طرح باشند و طبيعتا اسلحه‌ بيشتری لازم بود. (جزئيات را عباس به‌ تفصيل نوشته‌ است) کرامت به‌ امير، سومين عضو از چهار نفرمرکزيت گروه‌(که‌ ساوکی بوده‌ و خود را رابط چريک‌ها قلمداد مي‌کرده � طبيعتا نه‌ من و نه‌ کرامت نمي‌دانستيم‌) مراجعه‌ مي‌کند.
پيشنهاد دهنده‌ (علامه‌زاده‌) در جواب گزارش عباس به‌ او، مي‌گويد: "من نمي‌دانم تو در چه‌ گروهی فعاليت مي‌کنی و اين گروه‌ چقدر امکان اسلحه‌ دارد... ولی من چون به‌ تو اطمينان دارم... برو ببين چه‌ مي‌کنی" (ص٢٦ من يک شورشی) در مراجعه‌ بعدی عباس باز هم علامه‌زاده‌ مي‌گويد "عباس جان ريش و قيچی دست خودت.( همانجا ص ٢٦)
بقيه‌ داستان را مي‌دانيم، طرح و اسامی توسط امير به‌ ساواک داده‌ مي‌شود و قول دادن اسلحه‌ از طرف او به‌ گروه‌ مي‌آيد، رمز را شکوه‌ چاپ مي‌کند و همان روز چون جمشيدی برای گرفتن اسلحه‌ سر قرار نمي‌رود، من در حال سوار شدن به‌ اتوبوس شيراز- تهران دستگير مي‌شوم.
جدی شدن طرح در ذهن و انديشه‌ علامه‌زاده‌ نبوده‌ است، به‌ همين جهت شکه‌ مي‌شود و مدام تکرار مي‌کند ما فقط حرف زده‌ بوديم، در اين کتاب و در هيچ يک از ديگر کارهای او نديده‌ام، بگويد که‌ اگر اين (به‌ قول او) گشادبازي‌ها نمي‌شد، ما موفق مي‌شديم. هميشه‌ مي‌گويد، اگر چنين نمي‌شد ما به‌ زندان نمی رفتيم. عاميانه‌اش اين است (بابا ما يک حرفی زديم شما چرا باور کرديد و ما را توی حچل انداختيد!)
بر اساس اعترافات کتاب، مي‌بينيم، گذشته‌ از همه‌ اتفاقات ديگر حول اين پرونده‌، مانند وصل شدن گروه‌ گلسرخی و رفقايشان توسط شکوه‌، تا آن‌جا که‌ به‌ آقای علامه‌زاده‌ موبوط است، احساسات نپخته‌ ايشان شروع ماجراست. ايشان پيشنهاد دهنده‌ و بانی ماجرايی بودند که‌ "زندگيشان را دگرگون کرده‌ است" و البته‌ ٣٣ سال است (لااقل از زندان به‌ بعد) موهبت اين دگرگونی ايشان را به‌ چهره‌ سرشناس تبديل کرده‌ و از مزايای آن بهره‌مند شده‌اند. حال چرا با آشفته‌ کردن موضوع به‌ برائت از خود مي‌پردازد و با طيفور و عباس به‌ نام واقعگرايی و حقيقت جويی تصفيه‌ حساب مي‌کند; برای من يکی ناروشن است. من که‌ نخست وزير نشده‌ام که‌ بخواهد با مثلا افشاگری از منزلتم بکاهد. من بعد از زندان آنقدر مبارزه‌ در پرونده‌ام دارم که‌ برای شناساييم احتياج به‌ بازگشتن به‌ آن پرونده‌ نداشته‌ باشم.
آيا آقای علامه‌زاده‌ برای فرا فکنی آن جمله‌ای که‌ در دادگاه‌ گفت: " اطمينان دارم علياحضرت شهبانو با توجهی که‌ به‌ جامعه‌ هنری کشور دارند، با پی بردن به‌ بي‌گناهی من نخواهند گذاشت ظلمی متوجه‌ من و خانواده‌ام شود" و خود مي‌گويد " ازهمان روز در سی وهفت سال پيش که‌ در اتاق بازجويی آن را بر کاغذ آوردم تا همين چند لحظه‌ پيش... مثل بختکی موذی و سمچ ذهنم را ترک نکرده‌ است" (ص ٨٣) و تقصير آن را به‌ گردن ديگران انداختن، دست به‌ نوشتن اين مثلا خاطرات زده‌ است؟ اگر چنين است بگذاريم آسوده‌ باشد و به‌ گردن بگيريم، تا او در اين هنگامه‌ پيری از اين رنج رهايی يابد.
اما شواهد ديگری وجود دارد که‌ اين پشيمانی از گذشته‌ تنها موردی نيست که‌ ذهن ايشان را مشغول کرده‌ است، بلکه‌ گرايشی است سياسی (شايد هم روانی- در زمينه‌ خودپسندی و مطرح بودن) که‌ او را وا مي‌دارد که‌ گرايشات چپ (از نوع فداييان اکثريت) گذشته‌ را رها کرده‌، اول به‌ مصدقي‌ها و ملی چي‌‌های رنگارنگ روی آورد و سپس درمرگ عليرضا پهلوی "شب خوابش نبرد و به‌ مادر داغديده‌اش" نامه‌ بنويسد و برايش " آرزوی شکيبايی " کند و اضافه‌ بنمايد که‌ "دلم هرگز به‌ من دروغ نگفته‌ است. منطق و استدلال و احتياج چرا؟ پس آنچه‌ دلم، تا با بازماندگان رنجديده‌ی عليرضا پهلوی در ميان نگذارد راضی نمي‌شود" (نگا،‌ سايت از دور برآتش، نامه‌ علامه‌ زاده‌ به‌ ملکه‌ ) آيا اين ادامه‌ همان جمله‌ دادگاه‌ در باره فرح پهلوی نيست؟ آيا هيچگاه‌ برای مادران داغديده‌ اعداميان زندان‌های جمهوری اسلامی نامه‌ای نوشته است؟
در نهايت کتاب پر است از چهره‌های خوب و مهربان ساواکي‌ها و افسران شهربانی و... دلتنگی برای سربازجوی (گمشده‌ او، سروان آيرملو) شلاق زن اوين. و چهره‌های بد زندانی سياسی.
آقای علامه‌زاده‌ برای قرارگرفتن در کنار آيرملوها و امثال ميرفطوس‌ شدن (که‌ حق فردی او ست) لازم نبود هم زنداني‌های سابقش را زير ضرب بگيرد. آن‌هايی که‌ امروز برای او کف مي‌زنند، از بغض عمر است، فردا پرونده‌ اش را به‌ رخش خواهند کشيد. به‌ گفته‌ حميد اشرف: اگر در اين سو هستيد، سردار خلقيد، اگر به‌ آنسو رفتيد، آبدارچی از اين دست فراوان دارند.
طيفور ٤/٤/١٢
* * *
23 فروردین 1391  
Balatarin 




نظر شما
نام:   فرزین خوشچین
ای-میل:  
00:56 23 فروردین 1391
سماکار گرامی!
تنها تقسیم شدن رفقای قدیمی به دو جناح و مقابله با یکدیگر، و یا «اجبار» در گرایش به اولترا چپ و اولترا راست نیست، که باید مورد بحث قرار گیرد. پیش و بیش از این بحثها و جبهه گیریها، می باید به ریشۀ گرایش چپ ایران به چنان تاکتیکهایی پرداخته شود، که حاصلش جدایی و تفرقۀ گستردۀ چپ کشورمان می باشد.
من فکر می کنم باید بطور جدی و بدون ترحم و لاپوشانی به همۀ ارکان ایدئولوژیک حزب توده و جنبش فدایی پرداخته شود. متاسفانه گروندگان به جناح راست و طیف توده ایسم دچار واکنشی «پاولوفیستی» شده و به جای نقد انحراف چپ گذشته، چاره را در گردش به راست دیده اند. همینگونه واکنش صرفا احساسی را نیز نزد گروندگان به اولترا چپ می توان مشاهده کرد. افسوس، که نه این و نه آن جناح حاضر نیست به نقد ایدئولوژیک مبانی عقیدتی خود و طرف مقابل بپردازد و افزون بر این، هیچ فضای سالم و دوستانه ای برای گردهمایی و سمینار رفیقانه دیده نمی شود-در حالیکه رسیدن به چپ متحد و موثری، که سازندۀ آیندۀ دمکراسی کشورمان باشد، لاجرم در گذر از مباحث ژرف و گستردۀ ایدئولوژیک امکانپذیر است، نه در صرفا برخوردهای تنش آفرین.

نام:   hatef
ای-میل:  
22:15 23 فروردین 1391
سما کار و بطحایی عزیز
آنچه نوشته اید ذره ای از دریای بیکران روی کرد های "چپی های سابق" رانشان می دهد. این روش انگار دیگر به رویه ای تبدیل شده است تا "راست کیشان "با لجن مالی گذشته خود ،رفقای خود ، جواز حضور در سفره رنگین "الترناتیو" های جدید را به دست آورند.علامه زاده یک استثنا نیست !!!

dimanche 1 avril 2012

در ستايش بتکده ها!
 
          چرا سکولاريسم به معنی راه ندادن دينکاران همهء اديان و شرايع آنها در ساحت و ساختار حکومت است؟ به اين خاطر که دينکاران متشرع فقط دين خود، خدای خود و شريعت خود را قبول دارند و می کوشند با زورگوئی و سرکوب همه را به آئين خود در آورند و برای اين کار تشنهء رسيدن به قدرت و حاکميت هستند. برای هر دسته از آنها، تنها خدای آنها وجود دارد و لاغير، حکم حکم خدای آنهاست و اعتقاد به هر خدائی جز خدای آنان شرک است و مستوجب عقوبت. سکولاريسم اما بر بنياد پذيرش همهء خدايان، همه اديان و همهء آئين ها نهاده شده و همه را از تعرض نسبت با يکديگر مانع می شود.
برای درک روشن تر اين مضمون، بگداريد اين هفته از شما دعوت کنم تا با هم لحظه ای به آن ساختمان سادهء مکعبی شکلی که در شهر مکه قرار دارد بيانديشيم، پيش از آن روزی که دروازه هایش باز شود و مسلمانان آمده از مدينه النبی، بعنوان فاتحان، وارد مکه شوند.
تا آن روز اطاق وارهء موسوم به کعبه (يا مکعب شکل) بتخانهء قبايل عرب محسوب می شد. هر قبيله «اله» (يا خدا) ئی داشت که در قالب بتی تجسم يافته و آن بت در بتکدهء مرکزی موسوم به کعبه نگهداری می شد. هر کس، يا هر قبيله ای، می توانست خدای خويش را خود انتخاب کند و بر او نيايش برد و از آدابی که دينکاران آن خدا برايش معين می کردند تبعيت نمايد. بدين سان، بتکدهء کعبه نماد تنوع مذهبی، همزيستی مذهبی و تساهل مذهبی بود. کسی بر سر اينکه کدام خدا از ديگران برتر است دعوا نمی کرد. هر ساله مردمان قبايل مختلف به مکه می آمدند تا مراسم «حج» بجای آورند، هرکس به نيت نيايش خدای خود می آمد، اما همه مراسم حج را با هماهنگی انجام می دادند. به دور بتکده طواف می کردند، شب ها در حلقه هائی گرد می آمدند و سرود می خواندند، شاعران سروده هاشان را در مراسمی همچون «شب های شعر» می خواندند و شنودگان بهترين ها را بر می گزيدند تا برای يک سال به ديوار کعبه آويخته شوند. به اين شعر های برگزيده «معلقه» و «معلقات» می گفتند. مکه شهر مسالمت  و همريستی بود، وادی ايمن بود، پا که در آن می گذاشتی جنگ را می بوسيدی و کنار می گذاشتی.
تا اينکه سال دهم هجری مسلمانان فرا رسيد. آنها يک سال پيشتر به نيت فتح مکه آمده و در بيرون آن شهر با بزرگان مکه پيمان صلح بسته و برای تسليم شهر به آنان مهلتی يک ساله داده بودند. آنک آن مهلت بسر آمده بود، بزرگان مکه دروازه ها را گشوده بودند، و مسلمانان با شعار «لا اله الا الله» و «الله اکبر» وارد شهر می شدند. در گذشته «الله» هم نام يکی از بت های ساکن کعبه بود اما اکنون مسلمانان با دادن شعار در مورد «وحدانيت» او مکه را تصرف می کردند.
پيامبر اسلام، که ده سال پيش از شهر مکه گريخته و به «يثرب» ـ به اصطلاح ـ هجرت کرده بود، اکنون پيروزمندانه به زادگاه خود باز می گشت. او يک راست به سراغ کعبه رفت، درش را گشود و به شکستن بت ها پرداخت. شيعه و سنی در شرح اين «بت شکنی» روايات گوناگونی دارند و شيعيان، علی ابن ابيطالب را در اين کار شريک و معاون پيامبر می دانند.
باری، آنچه انديشهء مرکزی اين جريان محسوب می شد در نزد مسلمانان «توحيد» نام داشت. «توحيد» در زبان جامعه شناسی به «تکخدائی» ترجمه می شود تا بار مذهبی خود را از دست بدهد و به پديده ای در خورد تحقيق و تفحص علمی تبديل شود. از اين منظر که بنگريم، صحنهء خيالی شکستن بت ها بدست ابراهيم و جانشين کردن «يهوه» بجای آنها، که در روايت اسلامی به شکستن بت ها بدست پيامبر اسلام و جانشين کردن «الله» بجای آنها تحول يافته، بهترين نماد نمايشی پايان دوران «چند خدائی» و آغاز انديشهء «تکخدائی» است. اما اين داستان به اعراب و اقوام سامی منحصر نمی شود. دو هزار سال پيش از آنها زرتشت پارسی نيز سامانهء چند خدائی آريائی را (که دارای «اهورا» های سه گانه و «ايزدان» پر شماره بود) بهم ريخته، از ميان اهوراها فقط «مزدا» را برکشيده و ديگر اهوراها و ايزدان را بعنوان همکاران و معاونان و دستوربران او تعيين کرده بود؛ و همينجا بگويم که البته، در يزدانشناخت زرتشت، هيچ اله و الهه ای حذف نشد و فقط نقش های آنها عوض گشته و همکاری و هماهنگی در بين شان بجای خود باقی ماند، حال آنکه يهوه و الله تحمل هيچ تنابندهء صاحب احتياری را در محضر خود نداشتند.
          در نگرش علمی، وقتی که ما با حادثهء مشابهی در ادوار مختلف تاريخ و مکان های گوناگون جغرافيا روبرو می شويم، بر ما مسلم می شود که روندی اجتماعی و قانونمند در کار است که، در مورد بحث امروز ما مثلاً، در لحظهء معينی از عمر تاريخی يک جامعه، انديشهء محوری مسلط بر آن را از «چند خدائی» به «تکخدائی» بر می گرداند. يعنی، غلطيدن جوامع از دوران چند خدائی (که هنوز هم در بسياری از جوامع بر نيافتاده است) به دوران تکخدائی بايد نشان تحولی اجتماعی باشد که طی آن جوامع بشری، در عالم تصورات جهان شناختی خود، از چندخدائی به تکخدائی روی می آورند؛ همانگونه که از دوران شکار به دوران کشاورزی و پس از آن به دوران صنعتی رسيده اند.
          در واقع، از ديدگاه جامعه شناسی، اينکه چرا انسان ـ از حدود پنج هزاره ای پيش به اينسو ، اما به تفاريق زمانی و مکانی ـ رو به انديشهء «تکخدائی» نهاده و کوشيده است تا تصور «ملکوت خدای واحده» را جانشين تصور «خداکده» ای کند که در آن عناصر طبيعت، يا ريشه های خونی افراد قبيله، بصورت خدايان گوناگون ظاهر می شوند، مبحث دلکشی است که حکايت از حدوث وقايع تاريخی خاصی می کند که ماهيتشان را تنها به مدد تخيل تربيت شده و شوق به انکشاف رازهای طبيعت و تاريخ می توان حدس زد.
          «قائل شدن بوجود خدايان» نوعی علم ابتدائی انسان اوليه برای تبيين جهان و تغييرات آن بوده است و او، با نسبت دادن خصوصيات خويش به عناصر طبيعت، به آنها جان و هويت می بخشيده تا حرکاتشان را درک و هضم کرده، آنها را بصورتی معنی دار ببيند. آنگاه، وقتی عناصر طبيعت بصورت خدايان قاهر ـ اما واجد صفاتی انسانی ـ در آمدند آنگاه می توان با آنها به گفتگو، مذاکره و معامله نشست. با قربانی کردن آنچه برای ما عزيز است ـ حتی فرزند و همسر ـ آنها را خشنود ساخت، در نذر و نياز را گشود، دعاهای مختلفی را که دل اين قدرتمندان را نرم کنند آفريد و مشاغلی را بوجود آورد که برای آن تحصيل و تخصص ضرورت می يابد. و آنگاه اين «متخصصان فن دلبری از خدايان» در شولای جادوگران قبايل و رمال ها و دعانويسان و آخوندها و دينکاران بکار رفع مشکلات مردم می پردازند.
          در عين حال، اگر تحول از چند خدائی به تک خدائی تحولی بينشی ـ و به يک تعبير ابتدائی، «علمی» ـ بود در آن صورت ضرورت نيز داشت که، طی روند مزبور، در همهء نظرگاه ها و باور های مردمان نسبت به امور مربوط به خدايان تغييری بنيادين رخ دهد. حال آنکه عيج کجا چنين نشده و «خدای واحده» تنها بصورت يک موجود قوی پنجه و قادر متعالی ظاهر گشته که در زمانه ای پيشتر همهء عالم و آدم (و حتی نيمخدايان و ايزدان و فرشتگان) را آفريده و همگان همواره مقهور ارادهء او بوده اند. اما مشخصات اين تک خدا چندان با مشخصات خدايان سابق تفاوتی نداشته است. او نيز خلق و خوی انسانی دارد. گاه بر زمين و آسمان و زنده و بی روح خشم می گيرد و گاه با آنها بر سر مهر می آيد. گاه شهری را خراب می کند و گاه به خم و راست شدن و عبادت و نذر و نيازی خشنود می شود. ابراهيم را می گويد تا اسماعيلش را قربانی کند و در لحظهء آخر از بهشت گوسفند می فرستد، به جايزهء اينکه ابراهيم تجلی تسليم محض در برابر ارادهء او بوده است. بدينسان، تکخدا هم انسانی است که در مقياس های بزرگ تر و قدرتمند تر از او ظاهر شده و بردگی و بندگی مردمان را دوست دارد، عاشق تعبد است، آدميان را خار و ذليل می خواهد و سرکشان را گردن می زند.
          حال می توان پرسيد که آيا اين تصادفی است که، در هميشهء تاريخ، دوران تکخدائی در پی پيدا شدن تحولی در ساختار سياسی جوامع آغاز شده است؟ آيا نه اينکه پيدايش زندگی شهرنشينی، توسعه يافتن جوامع، انباشتگی ثروت، توانائی استخدام عده ای که از کار توليدی معاف می شوند تا در خدمت اجرای اوامر شهرياران قرار گيرند نبوده که ـ از يک سو ـ راه را بر ايجاد سازمان های متمرکز و هميشه سرکوبگر دولتی گشوده و، از سوی ديگر، تصوير و تصور اين ساختار را بر آسمان ها منعکس ساخته است؟
          به اين نکتهء شگرف توجه کنيم که، در سرآغاز برآيش تمدن بشری، وجود خدايان متعدد نشان عدم تمرکز قدرت و گوناگونی مردمان نيز بوده است. هر دهکده خدای محافظی، هر خانه ايزد مراقبی، و هر فرد آدمی فرشتهء نگهبانی از آن خود داشته است، هرکس در پرستش هر خدائی که می خواسته آزاد بوده، و تصور عالم هستی در ذهن انسان نيز تصوری متکثر و رنگارنگ بوده است.
به ياد آوريم که يونانيان تصور «پانتئون» (خداکده) ی خود را در سنگريخته ها و سنگ تراشيده های خود متجسم کرده و، در تصوير آينه واری از آن، در زندگی اجتماعی خويش نيز به نوعی دموکراسی اشرافی رسيده بودند. يعنی، ساختار سياسی جامعه شان ساختار خداکده شان را نيز شکل می داد.
ايرانيان نيز تا پايان عصر کورش هخامنشی چنين بودند. جامعه «دين رسمی» و «خدای واحد» نداشت و بالاترين صفتی که ادامهء زندگی رنگارنگ اجتماعی شان را ممکن می ساخت «تساهل» بود و پذيرش اين واقعيت که هر کس می تواند عقيده ای، خدائی و آئينی داشته باشد و در عين حال همگان با هم بصورتی مسالمت آميز زندگی کنند.
          در واقع، اين به هيچ روی تصادفی نيست که هر کجا استبداد و حکومت سرکوب پيش آمده مذهب دوران نيز رو به تکحدائی گذارده است و هر کجا که تساهل و نوعی اوليه از دموکراسی برقرار بوده مذهب دوران به چند خدائی تمايل يافته است.
          اما آيا «چند خدائی» واقعاً از جوامع متمدن رخت بر بسته است؟  آيا در فراسوی عالم حکومت و سياست و زورمداری هنوز می توان بوجود بلامنازع «تکخدائی» معتقد بود؟ آيا اينکه مسلمانان هنوز هم، هزار و پانصد سالی پس از شکستن بت های کعبه و اعلام اينکه ديگر هيچ «اله» ی جز «الله» وجود ندارد، روزی گاه ده ها مرتبه فرياد «الله اکبر» بر می دارند، دارای چه معنائی است؟ اگر تنها الله هست و نه جز آن، پس اين الله در ميان چه چيزهای ديگری «اکبر» (بزرگ ترين) است؟ آيا نه اينکه اين شعار خود نشانهء وجود «اله» های ديگر هم هست که تکخدائی توحيدی اسلامی نتوانسته آنها را ـ همچون بت های کعبه ـ بشکند و براندازد؟
          می خواهم بگويم که، بنظر من، حرکت از چند خدائی به تکخدائی امری سياسی و ناظر بر تحولات ساختار سياسی جامعه است و الا جوامع بشری، طبعاً و همواره، چند خدائی هستند. هم اکنون، زير آسمان ايران خود مان يهوديان خدای خود را دارند، عيسويان خدای خويش را و بهائيان و مسلمانان و زرتشتيان و ديگران نيز هر يک خدای خويشتن را. اين خدايان هيچ يک شباهتی بهم ندارند، خواست هاشان از مؤمنان شان يکی نيست و آداب و عباداتشان با هم فرق دارد و، در نتيجه، اينکه ادعا می شود خدای موسی و عيسی و محمد و زرتشت يکی است بيشتر به خوش خيالی می ماند و تنها برای فرو خوردن و محو «ديگران» مطرح می شود.
اما در سطح سياسی که حرکت می کنيم می بينيم که انديشهء تک رهبری در باور به تکخدائی متجلی است، خدای مسلمانان امامی ايران «الله» است که نامش را روی پرچم نوشته اند و نماينده اش هم ولی فقيه است که، به نام خدای واحدهء خويش، مسجد اهل تسنن و قبرستان بهائيان را ويران می کند، و آرامگاه کورش را به آب می بندد و، به يک تعبير، در سطح سياست ورزی، همچنان مشغول بت شکنی است.
          در گذشته های دور هم، جنگ اقوام و ملل، در صورت نمادين خود، جنگ خدايانشان هم بوده است. بابلی ها خدايان ملل مقهور خود را به نزد خود آورده و در زير نظارت خدای خويش قرار داده بودند و کورش هخامنشی از آن رو در نزد اقوام و ملل عصر خود محبوب و سرفراز شد که خدايان زندانی را نجات داده و آزادی بخشيده و آنها را، همراه با قوم از بردگی درآمده شان، رهسپار ديارشان کرد. او بود که دستور داد هيچ قومی نمی تواند خدای خود را بر خدايان اقوام ديگر برتری دهد، و از دل همين انديشه نيز بود که نخستين منشور حقوق بشر را اعلام داشت.
از اين منظر که به سير تاريخ بنگريم، در می يابيم که هر منشور ناظر بر حقوقی که به انسان منتشر (و نه انسان خاص) تعلق داشته باشد منشور پذيرش چند خدائی و تنوع مذهبی، و در نتيجه، رنگارنگی اجتماعی است. به همين دليل هم هست که هم «خدای يگانه» و هم «سلطان مستبد»، هر دو به يک صورت، از انديشهء حقوق بشر نفرت دارند و آن را نوعی خروج از خط «توحيد» الهی يا سياسی می دانند؛ آنکه برای خدا شريک قائل شود کافر است و آنکه برای مقام معظم رهبری شخص دومی جستجو کند، به جرم اهانت به آن مقام اعلا در گوشهء اوين جای می گيرد. شايد در ميان سياستمداران معاصر ما هيچکس موحدتر از اميرعباس هويدا نبود که می گفت: «در مملکت ما شخص دوم وجود ندارد!» که ترجمهء عربی اش از عبارت «لا اله الا الله» چندان دور نيست.
          و بيهوده نبوده که ايرانيان به پادشاهان خود لقب «خداوندگار» می دادند و نظريه پردازان سياسی و سياستنامه نويسان از آن حقيقت مکشوف «الهی» می گفتند که سلطان را «سايهء خدا» می دانست؛ و گاه آنچنان در اين ميدان می تاختند که خود سلطان را هم به اين شک می انداختند که مبادا خودش خدا باشد. باری، اگر دقت کنيم، در می يابيم که شعار همهء مستبدين تاريخ «لا اله الا الله» است، منتهی الله هر مستبدی نام خاص خود را دارد، تا آنجا که حتی می تواند با نام «پرولتاريا» يا «قوم برتر آريائی» ظاهر شود و همه را به ترک کردن نوع خاصی از «شرک» بخواند.
و اگر به همين واژهء «شرک» دقت کنيم می بينيم که از سرچشمهء شراکت و همکاری و همدستی و شريک و سهيم بودن آب می خورد و نوعی نگرش ناظر بر همزيستی اجتماعی در آن نهفته است و به همين دليل تکخدايان آن را دوست ندارند و گرايش به آن را حرام می کنند و گرونده را حد و گردن می زنند.
          در واقع، می توان نتيجه گرفت که در تاريخ جوامع مختلف، و بسته به اينکه در کجای سير تحول شان هستند، پيامبران برای برانداختن دموکراسی و تساهل مذهبی آمده و جاده صاف کن استبداد و سرکوب بوده اند و توانسته اند مفهوم «تکخدائی» را، همچون يک ارزش والا، چنان در انديشهء مردمان جا بياندازند که می بينم هم امروز هم بسياری از انديشمندان ما به اين مفاخره می کنند که ايرانيان نخستين موحدين عالم بوده اند و انديشهء توحيد از ايران سرچشمه گرفته است.
          اما در اينجا پرسشی پيش می آيد: آيا سير تحولات جوامع بشری، پس از عبور اين جوامع از چند خدائی به تک خدائی، متوقف شده و ديگر مرحلهء نوينی برای آن پيش نمی آيد؟ اگر خرد را پيشهء خود ساخته باشيم بايد به اين پرسش پاسخ منفی دهيم. جهان بر دگرديسی و سياليت و تغيير بنياد نهاده شده است و هيچ امر مستمر و دائمی و بلاتغييری در آن وجود ندارد. پس، توقف در تکخدائی نيز برای هيچ جامعه ای ممکن نبوده است. اگر با عينک اين اصل خردپذير بنگريم می بينيم که، در واقع، هر حرکت نوين اصلاحی يا انقلابی در داخل يک دين توحيدی، نشانی از مبارزه ای عليه تصور مرکزی تکخدائی در آن دين دارد و به همين دليل از جانب دينکارانی که پاسدار آئين تکخدايان هستند، بعنوان خروج از دين و روي کردن به شرک، حد خورده و سرکوب شده اند.
          مزدک و مانی «قرائت» های نوينی از تکخدائی اهورامزدای همه توان و همه جا حاضر را عرضه داشته و تنبيه شده اند. عيسای مريم در برابر يهوه ی خشمگين و ترسناک سربلند کرده و او را سه شقه (پدر، پسر، روح القدس) کرده است، ايرانيان گرونده به تشيع (که پيش از صفويه ی عرب زده، بيشتر قرمطی و اسماعيلی بوده اند تا امامی) خدا را تا حد امامان خود را فرود آورده و نوعی چند خدائی شرک آميز را دامن زده اند (ما علی را خدا نمی دانيم / از خدا هم جدا نمی دانيم).
عارفانی نيز که از دل «توحيد»، معنای «وحدت» ـ و سپس «وحدت وجود» ـ را بيرون می کشيده اند، از معانی خاص مذهبی اين اصطلاح دور شده و آن را بسود تعابير مصلحتی خود کلاً تغيير داده اند. در جائی که «احديت» و «وحدانيت» خدا به هيچ روی فراگيری عام و جادهندگی کلی را ـ که منظور نظر اهل وحدت است ـ افاده نمی کند و بيشتر بر همان مداری می تند که در مفهوم «لا الله الا الله» نهفته است، عارفان بکلی از معنای سنتی توحيد بريده و به دامن وحدت وجود آميخته اند تا خدا را تکه تکه کرده و در همهء مظاهر طبيعت متجلی سازند. مولوی، در دفاع از منصور حلاح که خدا را در جبهء خويش کشف کرده بود (الله فی جبتی)، به روياروئی موسی با درخت آتش گرفتهء وادی طور و اينکه درخت خود را خدا خوانده (گفته: انا الحق) اشاره کرده و می پرسد: «روا باشد انالحق از درختی / چرا نبود روا از نيک بختی؟» و، به همين دليل روشن هم دينکاران کتابش را با انبر بر می دارند که نجس نشوند.
         تفاوت تورات و انجيل در همين الحان تکخدائی در يکی و چند خدائی در ديگری است. لحن خشک و تهديد کنندهء قرآن خبر از وجود خدائی قاصم الحبارين و مکار و منتقم در آسمان ها می دهد که حرکات را به مثقال می کشد و پاداش و جزا می بخشد و تحمل هيچ خدای ديگری را ندارد؛ و در اين آينه نگاه کنيد به ساختار های سياسی جوامع مسلمان.
          چرا هنديان بيش از ما اهل تساهل و رنگارنگی اند؟ برای اينکه قبول کرده اند هرکس می تواند خدای خود را داشته باشد. مگر نه اينکه عارفان ما حديث ساخته اند که راه های بسوی خدا به تعداد آدميان روی زمين است؟ آيا اين همان «شرک» در برابر «توحيد» خدا و وحدت کلمه و آئين نيست؟ چرا موسای مولوی به چوپان می گويد که «هيچ اداب و ترتيبی مجوی / هرچه می خواهد دل تنگت بگو»؟ آيا اين نقب زدنی خردمندانه از فضای تنگ تکخدائی به جهان گسترده و رنگارنگ چند خدائی نيست؟
          قصدم از طرح اين همه «کفرگوئی!» آن است که، در مقياس های جامعه شناسی و علوم سياسی، نوسان بين تکخدائی و چند خدائی، نوسان از حاکميت استبدادی تک صدائی و سرکوبگر تا حکومت چند صدائی و متکثر (و حتی می شود گفت فدرالی) است که عاقبت با تثبيت اعلاميهء حقوق بشر به آنجا می انجامد که پذيرش آزادی عبادت برای همه را، در معنائی يزدان شاختی، به پذيرش همهء خدايان بشری تبديل می کند و بتخانه ای را که بوسيلهء اديان توحيدی ويران شده بود ديگرباره در قالبی گسترده و وسيع باز می سازد.
          اما تحقق اين چند خدائی نوين، اين مساوی انگاشتن همهء اديان، اين آزادی داشتن عقيده و مذهب و خدا، برای هرکس و به زعم هرکس، تا زمانی که يک خدا و يک سازمان دينکاران بر جامعه حکومت کنند ممکن نيست و، به همين دليل، شرط لازم و ضروری برای تحقق پيش بينی های مندرج در اعلاميهء حقوق بشر تنها برقراری سکولاريسم است ـ به معنی جلوگيری از حضور دينکاران انحصارطلب سلطه جو در ساحت حيات سياسی جامعه.
          تنها در سايهء سکولاريسم است که آزادی عقايد و اديان و پرستش خدايان تأمين می شود و، در عين حال، هيچکس از پيروان اين اديان اجازهء دخالت در کار بی دينان و منکران خدا را نيز نخواهد داشت. بقول شاعر: «بهشت آنجاست کـ آزاری نباشد / کسی را با کسی کاری نباشد».