samedi 1 novembre 2014

در هفت ریحانه جباری؛ شعله پاکروان: نوبت من است تا آنچه گفتی و شنیده نشد، آنچه گفتی و خود را به ندانستن و نفهمیدن زدند را دوباره بگویم


در هفت ریحانه جباری؛ شعله پاکروان: نوبت من است تا آنچه گفتی و شنیده نشد، آنچه گفتی و خود را به ندانستن و نفهمیدن زدند را دوباره بگویم


در  روز هفتم  اعدام شدن ریحانه جباری شعله پاکروان در صفحه فیس بوکی خود خطاب به ریحانه نوشت: «نوبت من است تا آنچه گفتی و شنیده نشد، آنچه گفتی و خود را به ندانستن و نفهمیدن زدند، آنچه گفتی و پایه ریاکاری و دروغ مدافعین مرتضی سربندی را لرزاندی، آنچه برتو رفت را دوباره بگویم.»
متن اصلی نوشته شعله پاکروان مادر ریحانه جباری:
«هفت روز قبل در چنین روزی بود که پشت در زندان رجایی شهر، ایستاده بودیم و میلرزیدیم. داخل زندان نیز، ریحانمان آخرین سکانس زندگی خود را میافرید. در مقابل دوربینی که پای چوبه دار از او اعتراف می طلبید. اعتراف به چیزی که بیش از هفت سال برایش رنج به ارمغان آورد. ریجانه گفت که به کتف راست مرتضی سربندی تنها یک ضربه، با چاقویی که در صحنه بوده وارد کرده و این عمل را برای دفاع از خود در مقابل خطر تجاوز جنسی از سوی سربندی انجام داده است.
تنها ۳ نفر از خانواده سربندی آنجا بودند. جلال و دو زن. یکی مسن که مادر سربندی بوده و دیگری میانسال، همسر او. اما در برگه ای قانونی و امضا شده، نام تک تک فرزندان سربندی نیز به عنوان حضار برده شده. زهی دروغ، زهی بیشرمی.
ریحانه ام با سری افراشته به بلندای عذابی که دختران این سرزمین در مقابل متجاوز تحمل کرده اند بالای دار رفت. شیر مادر حلالش باد. رنج پدر حلالش باد. آفتاب و مهتاب حلالش باد. اشکهایم حلالش باد. لرزش تنم حلالش باد. التماسهایم به فرزندان سربندی، حلالش باد. ترسهایم حلالش باد. شب نخوابی هایم حلالش باد …جلالش باد.
آه ریحانم! چه دیدی و چه شنیدی؟ هر چه بود، همچنان وقار و متانت خود را حفظ کردی. تو با شکوه بالای دار رفتی و طبق صورتجلسه، یکساعت بر دار ماندی و سپس تو را پایین آوردند.
آه عشق جاودانم! پس از آن بود که دوباره قلم به مزدانی دون و نابکار شروع کردند به نشخوار آنچه تو پای دار و در مقابل دوربین تکذیب کرده بودی، نوشتن و لجن پراکنی.
آه زیبای خفته ام! نوبت من است تا آنچه گفتی و شنیده نشد، آنچه گفتی و خود را به ندانستن و نفهمیدن زدند، آنچه گفتی و پایه ریاکاری و دروغ مدافعین مرتضی سربندی را لرزاندی، آنچه برتو رفت را دوباره بگویم. دلنوشته های تو را منتشر کنم. هرچند تکراری است و پیش از من، دیگران فریادش زده اند.
مرا ببخش که در ماههای گذشته آنها را بازنشر ندادم. مرا ببخش که از تو بازجویی کردم. مراببخش که ماهها باورت نکردم. ببخش. چرا که هنوز به راز شکوه تو پی نبرده بودم. شکوه ایستادگیت، شکوه بیان حقیقت حتی به قیمت جان. شکوه سپردن خود به دست باد. شکوه فریاد در سکوت. شکوه جاودانگیت.»

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire