dimanche 18 mai 2014

باهم نوشته تراب حق شناس را مرور کنیم !اردیبهشت ۱۳۵۴ بود که دیگر از بغداد پایگاه مان را به دمشق منتقل کرده بودیم که از رادیو ایران خبر کشته شدن مجاهدی به نام مجید شریف واقفی را به دست همرزمانش شنیدیم. یکی از کسانی که دستگیر شده بود

باهم نوشته تراب حق شناس را مرور کنیم !

اردیبهشت ۱۳۵۴ بود که دیگر از بغداد پایگاه مان را به دمشق منتقل کرده بودیم که از رادیو ایران خبر کشته شدن مجاهدی به نام مجید شریف واقفی را به دست همرزمانش شنیدیم. یکی از کسانی که دستگیر شده بود

اداء دین به مجاهد شهید مجید شریف واقفی


توجه، باز شدن در یك پنجره جدید. 
آخ، ما که خواستیم زمین را برای مهربانی مهیا کنیم/ خود نتوانستیم مهربان باشیم. (برتولت برشت)
اردیبهشت ۱۳۵۴ بود که دیگر از بغداد پایگاه مان را به دمشق منتقل کرده بودیم که از رادیو ایران خبر کشته شدن مجاهدی به نام مجید شریف واقفی را به دست همرزمانش شنیدیم. یکی از کسانی که دستگیر شده بود
و اعتر​اف می کرد که این حادثه رخ داده مجاهد شهید محسن خاموشی بود. وقتی از او علت این قتل را پرسیدند گفت: «سنگ انداختن در راه سازمان». خبر و نوع حادثه برای ما بسیار حیرت انگیز بود.
حتی مسئول ارگان خارج از کشور یعنی رفیق علیرضا سپاسی که چند ماهی از آمدنش به خارج نمی گذشت هم برای اولین بار بود که این خبر را می شنید. علتی که در روزهای بعد برای این اقدام به ما فعالین سازمان گفته می شد این بود که واقفی و صمدیه لباف و دو نفر دیگر می کوشیده اند با گردآوری افرادی در حول و حوش خودشان و مصادره «انبار اسلحه سازمان» به تخریب سازمان بپردازند. اصطلاح تخریب سازمان برای ما خط قرمزی بود که هیچ کس حق عبور از آن را نداشت. منطقی که ما برای حل مشکلات درونی و غیر آن داشتیم در چارچوب شرایط مبارزه مخفی و بسیار خشنی که رژیم به مخالفان انقلابی خود تحمیل کرده بود اجازه هیچ کنجکاوی بیشتری نمی داد. اتهام تخریب سازمان که مرکزیت علیه افرادی که به «اعدام» محکوم کرده بود به حدی در نظر ما سنگین بود که اگر هم اقدام سازمان را نمی توانستیم هضم کنیم حداکثر سکوت می کردیم به انتظار اینکه در آینده ابعاد موضوع روشن شود. همین جا باید نکته بسیار مهمی را تاکید کنم که عضویت در یک سازمان انقلابی برای ما حکم «خانه خاله» را نداشت که اگر از یک چیزی خوشمان نیامد از آن قهر کنیم. کار در یک سازمان  انقلابی هر چند با فراز و نشیب های خطیر همراه باشد یادآور شعر حافظ است که «عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد». مواجه شدن با اشکالات و انحرافات در سازمان فقط به معنی این بود که باید بمانی و در اصلاح کارها بکوشی.
با گذشت زمان برخی اسناد درونی مانند مقاله «پرچم مبارزه ایدئولوژیک را بر افراشته تر سازیم» و نیز کتاب «بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران» به دستمان رسید. در مقدمه بیانیه شرحی از مشکلات و موانعی که بر سر راه اعلام مواضع قرار داشته آمده بود. وقتی اخبار پراکنده چه از درون سازمان و چه در مطبوعات گروه های دیگر سیاسی و نیز روزنامه های رژیم منتشر شد، به تدریج فهمیدیم که آنچه رخ داده بیش از آن خطیر بوده که بتوان به آسانی هضم و توجیه کرد. اما ما تا سال ۵۶ با فضای بازی در درون سازمان روبرو نبودیم تا بتوان به انتقاد از عمل کردهای سازمان پرداخت و سؤال هایی را که مدت ها در ذهن افراد رسوب کرده بود بروز داد و در نشریه داخلی نوشت و به بحث گذاشت. این است که در حالتی از جهل و سکوت رضایت آمیز دست و پا می زدیم. واقعیت این است که این تنها مسئله ای نبود که با ما دست به گریبان بود. ما علاوه بر ضربات فزاینده رژیم که ما را به نابودی کامل تهدید می کرد، با ضرورت بازبینی همه جانبه فعالیت های تئوریک و عملی سازمان روبرو بودیم. دستاوردهای سازمان به ویژه در زدودن اندیشه مذهبی از ایدئولوژی سازمان و نیز تجربه و نقد مشی مسلحانه و حفظ سازمان را نمی توانستیم دست کم بگیریم، همه این ها موجب افتخار ما بود و هست.
تنها در سال ۵۷ است که کادرها و پایه سازمان به طور نسبی به نقد برخوردها و اقداماتی می رسند که به تصفیه فیزیکی چند نفر از اعضای سازمان به دلایل مختلف انجامیده بود. در پایان سال ۵۶ است که مشی مسلحانه چریکی هم پس از نقد و ارزیابی های که به نظر کافی می رسید از دستور کار سازمان خارج می شود تا بالاخره در بهار و تابستان سال ۵۷ در نشستی از شورای مسئولین متشکل از چند نفر نمایندگان رفقای داخل با رهبری (از جمله رفیق محمد تقی شهرام) حیات سازمان از ۵۲ به بعد مورد نقد قرار می گیرد، رهبری استعفا می کند و سازمان حیات و فعالیت تازه ای را در چارچوب ۳ تشکل یعنی پیکار، آرمان و نبرد آغاز می کند. رفیق ناصر پایدار با بیانی کامل تر طی نامه ای می نویسد: «بر اساس آنچه خود شاهد بوده ام. تمامی نکاتی که در اجلاس پاریس یا همان نشست مشترک ۵ نماینده اعزامی داخل و شهرام و دیگران مطرح شد همگی با طول و تفصیل لازم در ماههای پیش از آن در جمع های داخل بحث شده بود. پویه انتقادی شروع شده در اواخر ۵۶ و سپس ۵۷ در برگیرنده کل مسائل مربوط به ۵۲ به بعد بود و فقط در دو مورد نقد مشی چریکی و انتقاد از اعدام ها خلاصه نمی شد. روایت مبارزه ایدئولوژیک و انتقاد و انتقاد از خود درون تشکیلات، برخورد به فدائیان، دیکتاتوری مرکزیت و تأثیر هولناک آن بر همه وجوه هستی سازمان، تصفیه های تشکیلاتی پیشین، حتی ازدواجها و .. همگی در جمعها مطرح شد. کسانی که راهی خارج شدند قرار بود نمایندگان پروسه انتقادی در همه این قلمروها باشند و با انعکاس دستاورد کل آن دوره برای تعیین تکلیف وضع سازمان وارد گفتگو شوند. این افراد به عنوان شورای مسؤلین هم عازم خارج نشدند. این اصطلاح را بعدها خودشان پیش کشیدند.»
ردپای موضوعی را که به نام شهید شریف واقفی مربوط می شود می توان در اسناد سازمان بررسی کرد بی آنکه بتوانم بگویم که خواننده علاقمند، به حقیقت ماجرا دست خواهد یافت. اسناد مورد نظر عبارتند از:
جزوه پرچم مبارزه ایدئولوژیک…
http://peykarandeesh.org/PeykarArchive/Mojahedin-ML/pdf/parchame-mobarezeh.pdf
مقدمه بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک…
http://peykar.org/PeykarArchive/Mojahedin-ML/pdf/Bayaniyeh-1354-2.pdf
سخنان شهرام در نوار گفتگو با حمید اشرف در رابطه با همین موضوع
http://peykar.org/PeykarArchive/Mojahedin-ML/mojahed_fadaii.html
یادداشت های زندان شهرام در این باره
http://peykarandeesh.org/free/566-daftarzendantaghi2.html
«به داستان زندگی من گوش کنید» نوشته لیلا زمردیان (همسر شریف واقفی)
 http://peykarandeesh.org/PeykarArchive/Mojahedin-ML/pdf/be-dastane-zendegiye-man-leyla-zomorodian.pdf
شاید بتوانم برداشت کنونی خودم را به اختصار به نحو زیر بیان کنم. رفیق شهرام با توجه به روند آموزش و تحولات سازمان از ابتدا تا سال ۵۴ به این نتیجه می رسید که سازمان مثل یک شخصیت حقیقی با توجه به تحولات تاریخی و اجتماعی ایران به یک سازمان مارکسیستی تحول یافته است و مارکسیسم توانسته حقانیت خود را برای رهبری مبارزه امروز جامعه به اثبات رساند، از این رو دیگر ایدئولوژی پیشین سازمان نمی تواند توجیه کننده مبارزه خرده بورژوازی و اقشار متوسط جامعه که به ویژه ایدئولوژی مذهبی دارند باشد. عناصری از سازمان چه به دلیل مخالفت تشکیلاتی با اعلام مواضع و چه به دلیل عدم قبول مارکسیسم و حفظ ایدئولوژی پیشین از سازمان کنار گذاشته شدند و نام سازمان همان که بود باقی ماند. برای رسیدن به این هدف شرایط تاریخی، مشی چریکی مسلحانه و روحیه و برداشت رفقای مرکزیت تاثیر قطعی داشته است.
شریف واقفی در ابتدای امر در یک چارچوب تشکیلاتی و از این لحاظ که امکانات سازمان از دست می رود با اعلام تغییر مواضع سازمان مخالف بوده، ولی سپس با کشمکشی که با مرکزیت سازمان پیدا می کند به اعتقادات مذهبی پیشین هم روی می آورد. مرکزیت حفظ ایدئولوژی پیشین را در درون سازمان امری ارتجاعی ارزیابی می کرد بی آنکه آن را در سطح جامعه به عنوان توجیه کننده مبارزه اقشار غیر پرولتری نادرست بداند. به همین دلیل بود که پس از اعلام تغییر ایدئولوژی، سازمان با گروه های مذهبی ارتباط داشت که برخی از آن ها رفقای سابق خود ما بودند (رک: نشریه فریاد خلق خاموش شدنی نیست در آرشیو پیکار).
http://peykar.org/PeykarArchive/Mojahedin/Faryade-khalgh-khamosh-shodani-nist.pdfمرکزیت برای اجرای استراتژی خود که به لحاظ تئوریک موجه می نمود دست به اقداماتی زد که در توجیه آن ها حتی برای اعضای سازمان درماند. ادعای «تخریب سازمان، مصادره انبار اسلحه (که مبالغه آمیز است)» و بهانه کردن برخی  نقاط ضعف و پریشان خاطری که خود شریف واقفی در تحلیل از خود (آنطور که رایج بود) نوشته بود؛ این ها و توجیهات ناصادقانه مرکزیت نمی توانست کاری کند که این اقدامات را اعضا و دوستداران سازمان قورت دهند. در چند سطر زیر برداشت خود رفیق شهرام را که جزء یادداشت های زندان جمهوری اسلامی آمده می آوریم، شهرام در دفتر دوم خاطرات زندان مى نويسد: «بارى، اما البته اين موضوع هيچ اين اشتباه غير قابل اجتناب ما ــ غير قابل اجتناب از نظر اولا شيوه هاى عمل در خط مشى چريكى و ثانيا از نظر موقعيت ويژه انتقالى سازمان ما و از خيلى نظرات ديگر كه شرحش در اينجا امكان پذير نيست ــ را نبايد بپوشاند كه ما بايست اين واقعيت ديالكتيكى را درك مى كرديم كه به هر حال شكسته شدن هسته اين التقاط – التقاط ايدئولوژيكى سازمان ما ــ تكه و پوسته اى هم، هرچند جزئى و با مدد و كوشش و رهبرى مجدانه ما ضعيف و بسيار مغلوب، در آن طرف ايجاد خواهد كرد. و درست همين زمينهء مادى هر چند جزئى است كه به شريف اجازه داد افرادى مانند صمديه و چند نفر ديگر را در خفا در درون تشكيلات دورهم جمع نمايد. اگر چنين درك و تحليلى از مسئله مى داشتيم به سرعت متوجه مى شديم كه چگونه اين شيوه برخورد حاد ما با نقض قوانين انضباطى يك سازمان مسلح انقلابى، چقدر امكان دارد كه به معناى با تفنگ به جنگ انديشهء مخالف رفتن و يا پيروزى بر مخالفين فكرى از طريق تفنگ تعبير گردد. تعبيرى كه بالاخره به دليل ضعف نيروى طبقاتى ما و متقابلا قدرت عظيم و وسيع طبقاتى حريف در جامعه، در نزد بسيارى از نيروها جا افتاد و از شريف یک قدّيس و كسى كه بر سر عقيده و فكرش تا پاى جان ايستادگى كرده و به اصطلاح پرچم توحيد و اسلام را تسليم نكرده به وجود آورد. البته اين كه مى گويم در جامعه چنين تعبيرى از مسئله شده اين طور نيست كه حتى هيچيك از نيروهاى مذهبى هم به اين حقيقت واقف نباشند – مثلاً خود مجاهدين و يا كسى كه عصر همين ديروز با او صحبت مى كردم، و از مبارزين زندان كشيده سال هاى ۱۳۵۰ به بعد بوده كه حالا بازجو و هم مسؤول زندان ساواكى ها است. خير؛ منتهى آنها مى بايد و بقول معروف حقشان هم هست كه از اين واقعه استفاده تبليغاتى كنند، چرا كه ديگر شريف زنده نيست تا بتوان نادرستى ادعاها و نسبت هاى كاذبى را كه هركدام از آنها براى پيشبرد تبليغات ضد كمونيستى- ضد ماركسيستى خود به او نسبت مى دهند اثبات كرد».
 http://peykarandeesh.org/free/566-daftarzendantaghi2.html
اکنون برمی گردیم به آنچه از زندگی و مبارزه شهید شریف واقفی می دانیم: اطلاعات جزعی در باره زندگی اش تا پیوستن به سازمان در این نوشتار اهمیتی ندارد. در نیمه دوم دهه ۴۰ به سازمان مجاهدین می پیوندد. من اسم او را نمی دانستم و یادم هست که در سال ۴۸ یک قرار سازمانی در محل کارش با او اجرا کردم و چهره اش را به یاد دارم. در سال ۵۰ به دنبال ضربه اول شهریور به سازمان او توانست با زیرکی، ماموران ساواک را قال بگذارد. دو مامور به اتاق کارش وارد می شوند و از او سراغ مهندس شریف واقفی را می گیرند. با سرعت انتقال حیرت انگیزی بدون آنکه آرامش خود را از دست بدهد می گوید: «الان اینجا بودند. اجازه بدهید ایشان را صدا کنم» از اتاق خارج می شود و به سرعت فرار می کند. او هرگز دستگیر نشد. مراحل کار سازمانی در آن شرایط دشوار را پشت سر می گذارد و از آن به بعد در کنار احمد و رضا رضایی، بهرام آرام، تقی شهرام، جواد ربیعی، جمال شریفزاده شیرازی و رفقای متعدد دیگر مسئولیت های خطیر آن روزها را در حد مسئول یکی از سه شاخه تشکیلات به عهده دارد. یکی از جلوه های فعالیت او انتشار «نشریه امنیتی نظامی» ست که چندین شماره از آن در بخش آرشیو پیکار آمده است. جلوه دیگر از خدمات او به سازمان دستکاری تکنیکی در رادیو ترانزیستورهای عادی بود که سازمان می توانست با این وسیله معمولی پیام بیسیم های گشتی های ساواک را شنود کند و از پیش بداند که کدام ناحیه و کوچه و خیابان در محاصره یا زیر نظارت ساواک قرار دارد تا حتی الامکان در دام نیفتند. در چارچوب روابط و همکاری با سازمان چریک های فدایی خلق این وسیله در اختیار رفقا قرار گرفته و مورد استفاده آن ها نیز بود. متاسفانه در حمله ای که به یکی از پایگاه های رفقای فدایی صورت گرفت این وسیله شنود که در خانه بوده به دست ساواک می افتد و از آن زمان ساواک موج های بیسیم خود را به کلی عوض کرد. در مورد این حادثه پوران بازرگان که خود در بخش شنود کار می کرده گزارشی نوشته که در زیر می خوانید:
 «حالا جريان راديو و واقعهء روز ششم ارديبهشت ۱۳۵۳ را كه خودم از بى سيم ساواك شنيدم براى شما بازگو مى كنم. خوشبختانه پس از ۳۱ سال همه چيز در ذهنم نقش بسته است. در اين روز از ارديبهشت ۵۳ من كه به بى سيم ساواك گوش مى دادم ناگهان متوجه شدم كه مسألهء حادى در پيش است و ساواك مشغول عملياتى ست. عمليات در خيابان ويلا بود نزديك همان ايستگاه ويلا در  خيابان شاهرضاى قديم، بين ميدان فوزيه و ميدان ۲۴ اسفند. اكيپ ها به مركز مى گفتند كه همه چيز درست و مرتب است و سوژه هم خيلى طبيعى راه مى رود (سوژه را ساواك به فردى مى گفت كه با خود سرقرار مى برد تا فرد لورفته را شناسايى كند). در اينجا سوژه دخترى بود كه سر قرار مى آوردند براى شناسايى رفيقش. در حينى كه اكيپ ها منتظر بودند كه فرد مزبور بيايد، ناگهان به مركز خبر دادند كه يك مرد وارد محوطه شد و مى پرسيدند كه او را دستگير كنيم يا نه. مركز جواب داد كه قرار است زنى سر قرار بيايد، با آن مرد كارى نداشته باشيد. براى من لحظات به كندى مى گذشت. بالاخره اكيپ به مركز گفت زنى وارد محوطهء قرار شده و سوژه هم خيلى طبيعى راه مى رود. مركز گفت فرد را تعقيب كنيد. از قرار، فرد تعقيب شده متوجه وضع غير عادى مى شود. اكيپ ها تا ميدان فوزيه فرد اول را تعقيب مى كنند. در همين زمان، يك زن ديگر با زن اول تماس مى گيرد. اكيپ اين امر را به مركز اطلاع مى دهد. مركز در جواب گفت فرد اول را بگيريد و دومى را تعقيب كنيد (البته قصد آنها رسيدن به خانه اى بود كه در كوچهء شترداران [خيابان رى] قرار داشت. در ميدان فوزيه، فرد [زن] اول را كه گويا، آنطور كه بعداً فهميديم، شيرين معاضد بوده مى گيرند و فرد [زن] دومى را كه مرضيهء احمدى اسكويى بوده تا نزديكى ميدان ژاله تعقيب مى كنند. در همين وقت، اكيپ مى گويد: دومى به نظر مى رسد مسلح است، چه كنيم؟ (مى دانيد كه ساواكى ها بيش از مبارزين مسلح از جان خود مى ترسيدند.) مركز دستور داد به رگبار ببنديد. در اينجا پروندهء دومى هم كه مرضيهء اسكويى باشد بسته مى شود. تا اينجا من خودم شخصاً از بى سيم شنيدم. بعداً از رفقاى خودمان شنيدم كه آن مردى كه وارد محوطه شده بوده حميد اشرف بوده است. بارى، موج بى سيم ساواك از آن روز به بعد قطع شد…»
http://peykarandeesh.org/pouranbazargan/567-bisimesavak.html
اکنون پس از سال ها به اختصار به عنوان یکی از کسانی که در گوشه ای از سازمان  فعالیت داشته و تبعات اقدامی را که غیر قابل توجیه است و با تمام وجود لمس کرده، باید بگویم که مجاهد شهید مجید شریف واقفی هیچ دست کمی از دیگر کادرهای سازمان نداشته. پیرامون بی مصرف شدن تدریجی برداشت های مذهبی در آموزش های سازمان در اشاره به خاطره ای از مجید شریف واقفی در بهار سال ۱۳۵۲ پوران بازرگان می گوید:
«درست است که مذهب قدم به قدم جایش را به اندیشه های نویی می داد ولی مذهب هم به راحتی ترک نمی شد. من تابستان ۵۲ مخفی بودم با شریف واقفی، وحید افراخته که بعد لیلا زمردیان [هم] پیش ما آمد. یک خانه تیمی داشتیم. من دو سه ماه بود که مخفی شده بودم. از این خانه به آن خانه بالاخره یک جا مستقر شدیم با شریف واقفی. قبل از اینکه مخفی شوم در همان حال و هوایی بودم که سازمان لو نرفته بود، قبل از سال ۵۰ که قرآن و نهج البلاغه نسبتا زیاد می خوانیدم ولی در خانه تیمی دیدم انگار اثری از قرآن و نهج البلاغه نیست. شهرام سه روز بعد از من که در ۱۱ اردیبهشت ۵۲ مخفی شدم از زندان ساری با موفقیت فرار کرد و حضورش هنوز تاثیری نداشت. اینکه گفتم مربوط به تیر ماه ۵۲ است که رضا ۱۰ روز بود ضربه خورده بود (شهادت رضا رضایی در ۲۵ خرداد ۱۳۵۲ رخ داد). من از شریف واقفی پرسیدم مثل اینکه خیلی چیزها می خوانیم ولی قرآن و نهج البلاغه نمی خوانیم؟ او گفت برای اینکه دیگر به ما پاسخ نمی دهد. نیازی به آن نداریم. این دقیقا حرف او بود و برای من سنگین آمد. گفت مسائلمان را حل نمی کند! ولی در عین حال همه نماز می خواندیم، خودش هم می خواند. البته یک نماز سر و کله شکسته، یعنی منظورم این است که قدم به قدم می دیدند آیه های قرآن چیزی را برایشان حل نمی کند».
 http://peykarandeesh.org/PouranBazargan/mp3/pouran-darbareye-Sharif-vaghefi.mp3
 به نظر من اگر رهبری سازمان گرایش اصیل درون تشکیلات را از ابتدای امر به سوی منافع کارگران و ستمدیگان جامعه که خود به بهترین نحوی بیان کرده در نظر می گرفت، اقدام انشعاب طلبانه شریف واقفی را تا حد تخریب سازمان خطیر جلوه نمی داد و کار به  جایی که کشید نمی رسید. با توجه به شرایط آن زمان این شتابزدگی کم اهمیت جلوه گر شده و آثار مخربی که نقض غرض بوده رخ داده است. من این نکته اخیر را در مصاحبه ای تحت عنوان «از گذشته تا آینده» آورده ام.
http://peykarandeesh.org/articles/745-mosahebetorab.html?showall=1
به جاست برای تکمیل موضوع، نظر رفیق ناصر پایدار را به نقل از نامه وی همین جا بیاورم:
«من نیز کاملاً معتقدم که مشکل شریف واقعی و علت بروز تصادمات میان وی و شهرام به هیچ وجه تعلقات مذهبی وی نبود اما عبارت «هیچ وابستگی ایدئولوژیک مذهبی نداشت» را در باره اش تا حدودی اغراق آمیز و نادقیق می بینم. آنچه زنده یاد پوران در باره اش نقل کرده است هم عین واقعیت است ولی همین حرفهای شریف را هم نمی توان دلیل رهائی او از وابستگی مذهبی و آمادگی کاملش برای بستن طومار اعتقادات اسلامی گرفت. اسلام برای شریف دیگر یک ایدئولوژی پاسخگوی مسائل مبارزه نبود، اما به عنوان مذهب کماکان اعتبار و جایگاه مهمی داشت. مذهبی که به زعم وی سد راه مبارزه نمی شد!! شریف تا زمان شروع درگیری ها به خاطر چرخش در همین حالت برزخی و بینابینی، آمادگی قبول «مارکسیسم» را نیز آن طور که دیگران داشتند، نداشت. چنین می پنداشت که سازمان می تواند پوشش دینی خود را حفظ کند و به مبارزه اش نیز ادامه دهد. اعلام مارکسیست شدنش کمک ویژه ای به پیشبرد کارها نمی کند و بازتاب مذهبی بودنش نیز اختلالی در جهتگیری ها و فعالیت هایش ایجاد نمی نماید.  پس چه بهتر که بدون علنی کردن ماجرا راه خود را ادامه دهد و در همین راستا امکانات و حمایت های اجتماعی پاره ای اقشار را هم از دست ندهد. شریف به انتهای پروسه انفصال از باورهای دینی نرسیده بود و وضعیتی سرگردان را تجربه می کرد. راستش محتوا و برد تغییر ایدئولوژی آن روز ما نیز این باورها را در وجود افرادی مانند شریف واقفی دامن می زد و تقویت می کرد. ما یک هستی طبقاتی بورژوائی را با هستی طبقاتی و اجتماعی پرولتاریائی و کمونیستی جایگزین  نمی کردیم، مذهبی را کنار می نهادیم و «مذهبی» دیگر را بر می داشتیم، فردای اعلام مارکسیست شدن تشکیلات هیچ تفاوت عجیب و غریبی با دوره قبل ما نداشت. از نمایندگان سیاسی بورژوازی به فعالان آگاه جنبش سوسیالیستی طبقه کارگر طی طریق نمی نمودیم. چریک بودیم و چریک می ماندیم، از خلق و کارگر و آرمان رهائی خلق حرف می زدیم و حالا هم تقریباً همان حرف ها را تکرار می نمودیم. به کارخانه می رفتیم و همراه کارگران کار می کردیم، بعدها نیز همان شیوه را ادامه می دادیم. محتوای تغییر ایدئولوژی سازمان ما چنین بود، درجه گسست شریف از مذهب نیز به طور محسوس و چشمگیر ضعیف تر از خیلی ها، تعلقات اسلامی وی سخت جان تر و آمادگی او برای قبول مارکسیسم اندک تر بود. اصرار شریف بر اجتناب از اعلام بیرونی تغییر ایدئولوژی سازمان از اینجا ناشی می شد. خلاصه کنم، شریف واقفی تا زمان شروع تصادمات، وابستگی های دینی را نه در حد مانعی ناشکستنی بر سر راه مارکسیست شدن اما در سطح متعارف یک لیبرال چپ مبارز مسلمان با خود همراه داشت. این حالت با توجه به موقعیت تشکیلاتی روز و نقشی که شریف برای خود قائل بود وی را دچار تناقضی فاحش می ساخت. او پیش تر عضو مرکزیت بود و هر نوع تغییر و تحول پایه ای در سازمان را می خواست با فاز روز باورها و شناخت خود در انطباق بیند، در حالی که وضع به گونه دیگری پیش می رفت. رفتار انسانی و رفیقانه دیگران می توانست وی را از این حالت خارج سازد و او نیز مثل سایرین مارکسیست شود اما آنچه شهرام انجام داد نه گشایشگر راه رفع تناقضات و سردرگمی هایش که کاملاً بالعکس هل دادن وی به سمت بیشترین مقاومت ها و سنگرگیری ها در برهوت اعتقادات دینی بود. برخوردهای عمیقاً فرصت طلبانه، تحقیرآمیز و نارفیقانه شهرام، شریف را به وادی مقابله و تدارک مقاومت کشاند و سرانجامی بسیار تلخ و زیانبار را بر سازمان و بر کمونیسم و چپ تحمیل کرد. غرض از همه این حرفها آنست که ایستادگی شریف در مقابل خط غالب سازمان به طور واقعی در مجرد مخالفت وی با اعلام بیرونی مواضع سازمان خلاصه نمی شد و به نظرم صرف این میزان اختلاف نمی توانست بانی و باعث چنان رویدادی شود. این را نیز فراموش نکنیم که شریف تنها نبود. صمدیه و شاهسوندی بر روی وی تأثیر جدی داشتند. برخوردهای بسیار نادرست درون تشکیلات با افراد از جمله با اینان مقاومت زیادی را در وجود این دو نفر دامن زده بود و این ها نیز در تشدید وخامت وضعیت برزخی شریف رل مؤثر بازی می کردند.»
این نکته را باید افزود که اقدام تشکیلاتی شریف واقفی برای تدارک انشعاب و حفظ ایدئولوژی پیشین سازمان به تدریج رنگ ایدئولوژیک به خود گرفت و آنچه در ابتدا ممانعت از اعلام مواضع بود، چنانکه در بالا گفتم با توجیه حفظ ایدئولوژی پیشین سازمان همراه شد. گفتن ندارد که پناه گرفتن او پشت ایدئولوژی پیشین به هیچ رو به آنچه پس از روی کار آمدن خمینی مطرح شد که گویا شریف واقفی می خواسته اسلام خمینی را دنبال کند ربطی ندارد.
در کار مبارزه مرگ و زندگی که نسل ما با آن درگیر بود اشتباهات و خطاها را همه باید در چارچوب مبارزه دشواری که جریان داشته دید و بررسی کرد. سوء استفاده های نیروهای ضد کمونیست و به ویژه عمال ریز و درشت جمهوری اسلامی از این وقایع به رغم هیاهوی فراوان تاثیر تعیین کننده ندارد.
یاد شریف واقفی، صمدیه لباف و هر کس دیگری که در پیچ و خم این مبارزه خونین ستم دیده است فراموش نشدنی ست. آنچه نباید هرگز فراموش کرد این است که همه فراز و نشیب ها در جریان مبارزه ای جان برکف و در راه استقرار آزادی و عدالت صورت گرفته و سرشار از فداکاری های درخشان بوده است. کسانی که به قصد توجیه افکار فرصت طلبانه خود خطاهای ما را که جدا از منطق جنگ ما با رژیم نبوده بزرگ می کنند و برای لجن مال کردن یکی از پاک ترین جریان های تاریخ معاصر سوء استفاده می کنند، چه آنان که بر مسند حکومت نشسته اند یا بی مایه هایی که خوش نشین سایت های اینترنتی هستند و به وراجی مشغول، برایشان جز روسیاهی باقی نخواهد ماند.
وقوع این خطاها در آن مسیری که از همه چیز پاک تر می خواستیم بر من آنقدر سخت گذشته که هرگاه به یادش می افتادم تنها این جمله را زیر لب با افسوس تکرار می کردم: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد.» از کتاب بوف کور اثر صادق هدایت. با وجود این حتی در شرایطی که انگشت اتهام به «قتل و جنایت»، رایگان بر سر ما فرو می ریخته یک لحظه تردید نکردم که حماسه ها و تراژدی های که مبارزه پر شور طبقاتی را سرشار کرده اند چرخ دنده های موتور تاریخ اند و همگی تحت هر شرایطی که رخ داده باشند به دریای عظیم مبارزه ستمدیدگان، نفرین شدگان زمین و پرولترها خواهند پیوست. دریایی  که در تلاطم زاینده خود آزادی و کمونیسم را به ارمغان خواهد آورد و آفتاب و زنبق را بین همه کسانی که به نحوی در راه آزادی- برابری کوشیده اند قسمت خواهد کرد.
اسفند ۱۳۹۲ – مارس ۲۰۱۴
************************************************************************************************************************
باهم نوشته تراب حق شناس را مرور کنیم:
۱٫دراولین سطر از نوشته تراب با بی دقتی وخطای فاحشی روبرو می شویم که تا زمان نوشتن این سطور تصحیح نشده است. او می نویسد:” اردیبهشت ۱۳۵۴ بود که دیگر از بغداد پایگاه مان را به دمشق منتقل کرده بودیم که از رادیو ایران خبر کشته شدن مجاهدی به نام مجید شریف واقفی را به دست همرزمانش شنیدیم . یکی از کسانی که دستگیر شده بود و اعتراف می کرد… مجاهد شهید محسن خاموشی بود”
تاریخ مصاحبه ای  که تراب حق شناس ادعا می کند از “رادیو ایران” وبعد از انتقال به دمشق شنیده ، نه دراردیبهشت ماه ، بلکه در ۲۰ مرداد ۱۳۵۴  است. ذکر هم زمانی دو حادثه باهم یعنی انتقال تشکیلات از بغداد به دمشق و شنیدن خبر کشته شدن مجید شریف واقفی از رادیو ایران، علی القاعده بایستی امکان خطارا کاهش دهد. چون چنان انتقالی بسیار مهم است، یک بار اتفاق افتاده  ونبایستی تاریخ آنرا فراموش کرد.کشته شدن مجاهدی به دست همرزمانش نیز حادثه تکان دهنده و منحصر به فردی است که  از کنار آن هم نمی توان مانند خواندن اخبار صفحه حوادث سرسری  گذشت و تاریخ اش را فراموش کرد. به خصوص که عضو آن سازمان هم باشی.
پس چرا تراب این تاریخ ها را درست ذکر نمی کند؟ فاصله میان این دو تاریخ بیش از سه ماه می باشد . سه ماهی که سرنوشت سازمان را تغییر داد.
می شود گمانه زنی نمود که تراب حق شناس آن گونه که می نویسد، ماجرا را نه از طریق رادیوی رژیم و مصاحبه محسن خاموشی ،بلکه از طریق کانال های تشکیلاتی و قبل ازعلنی شدن ماجرا شنیده باشد. دراین صورت تکلیف درآمیختن دو تاریخ یکی تاریخ ترور شریف ( ۱۶ اردیبهشت) ومصاحبه خاموشی در تلویزیون رژیم(۲۰ مرداد) چه می شود؟
بازهم می شود گمانی زنی کرد که چون تراب حق شناس قبل از اعلام این مساله از جانب رژیم از آن با خبر بوده، حالیه به خاطر کم کردن بار مسئولیت فردی خویش، آن دو تاریخ رادر هم آمیخته است . این ها البته گمانی زنی است ،ولی  توضیح درباره آن  بر عهده  تراب حق شناس است.
به تاریخ های زیر توجه کنید تا در ملایم ترین حالت “بی دقتیمفرط” نویسنده را از همان سطر اول متوجه شوید:
  • ۱۶ اردیبهشت ۵۴  حوالی ساعت ۳ بعداز ظهر، مجید شریف واقفی با وحید افراخته و بهرام آرام قرار داشت. مجید در این ملاقات می خواست به نمایندگی از ما اعلام موجودیت کند و خود را نماینده جریان اصیل مجاهدین خلق ایران بداند. یک ساعت پیشتر من با او در حوالی چهارراه مولوی قرار داشتم. اوقرار بود سر قرار همسرش لیلا زمردیان(آذر) برود وهمراه بااوبه قرار بهرام آرام ووحید افراخته برود.
بر سرقرار، شریف واقفی  توسط تیری که حسین سیاه کلاه از روبرو و وحید افراخته از پشت ، به سراو شلیک می کنند،کشته می شود. عاملین ترور هنگام تجمع مردم خود را ساواکی معرفی کرده وباتهدید اسلحه از مردم می خواهند که متفرق شوند. جسد مجید  در پتوی از قبل آماده شده ای پیچیده می شود ودر بیابان های اطراف جاده مسگرآباد، توسط حسین سیاه کلاه و محسن خاموشی با چندین کیلو ماده آتشزا(کلرات پتاسیم) و چندین لیتر بنزین به آتش کشیده می شود تا اثری از جنایت باقی نماند.
پیش از این،مجید شریف واقفی یکی از سه عضومرکزیت و مسئول شاخه کارگری سازمان بود.
  • ساعت ۸ شبِ همان روزی که مجید کشته وسوزانده  شد ، طرح مشابهی برای  مرتضی صمدیه لباف به اجرا در می آید.در این جا نیز افراخته عامل اصلی است. او در حین صحبت دوتیر یکی به صورت و دیگری به شکم مرتضی شلیک می کند . اما بر خلاف مورد مجید، در این جاباعکس العمل وتیراندازی متقابل مرتضی، طرح ترور وسوزاندن او تحت عنوان “خائن شماره ۲″ شکست می خورد.
مرتضی درمیان دو تیغه برنده  “نارفیقان” قاتل و ساواک  به بیمارستان مراجعه و سعی می کند باعادی سازی و طرح دعوا و چاقو کشی درمان شود. ساواک متوجه شده و همان شب مرتضی زخمی و تیر خورده در چنگال ساواک است. در حالی که رد بسیاری از خانه های پایگاهی “نارفیقان ” رادارد. چرا که آنها با اطمینان از کشته شدن او خانه ها را تخلیه نکرده بودند. این اطلاعات تا سه ماه و نیم بعد یعنی تا دستگیری افراخته لو نمی رود.
  • ۱۰ روز بعد،من که “خائن شماره ۳ ” بودم در فرار از دست “نارفیقان” بعد از چهار سال زندگی مخفی  بدام ساواک افتادم(۲۶ اردیبهشت۵۴). “نارفیقان” از دستگیری من هم بی خبرند با این همه کلیه رد هایشان سالم ماند.
وحید افراخته ، بعد از این ترور و احراز شایستگی به جای مجید به عضویت کمیته مرکزی درآمد.
·         ششم مرداد ۵۴ ، افراخته همراه محسن خاموشی توسط گشتی های کمیته مشترک دستگیر شدند. شب هنگام هردو را به کمیته آوردند. در این موقع من و مرتضی در یک سلول بودیم (سلول ۲۰ بند سه،کمیته مشترک ضد خرابکاری). بعد از چند ساعت که صدای فریاد و شکنجه های آنها به گوش رسید هردو شکستند. افراخته از شکست زبونانه فراتر رفت، ” بازجو” شد. (۵) .

 اولین اعتراف افراخته، در مورد صمدیه وشرکت او در ترور سرتیپ زندی پوررئیس کمیته مشترک ضدخرابکاری بود. افراخته بعد ها از این که فاصله میان قرارش با بهرام آرام کوتاه بوده و او نتوانسته باعث دستگیری وی شود افسوس می خورد.
شکنجه های صمدیه لباف و من از همان زمانآغازشد ومن اورا دیگرجزبا زنجیربردست وپای در فاصله میان دو بازجویی و شکنجه ندیدم. مقاومت صمدیه ووفاداری اوحتی نسبت به اسرار” نارفیقان” چنان بود که تهرانی (بهمن نادری)بازجوی معروف که قبل از دستگیری افراخته ، بازجوی صمدیه و من بود،موقع راه رفتن صمدیه وبرخواستن صدای زنجیرهای دست و پای او با لحنی احترام آمیز به من می گفت : نگاه کن! اولیس دارد راه می رود.
  • مهرماه ۱۳۵۴ : “بیانیه اعلام مواضع ایدئولوژیک سازمان مجاهدین خلق ایران ” به قلم پرچمدار (تقی شهرام) منتشر  شد. در این بیانیه مجید خائن شماره ۱،مرتضی صمدیه لباف خائن شماره ۲و من خائن شماره ۳هستم.
درمقدمه” بیانیه اعلام مواضع …” پرچمدار می نویسد:”با اعدام خائن شماره یک ، او به سزای خیانت هایش رسید. در حالی که خائن شماره ۲ توانست از مهلکه جان سالم بدر ببرد ، اما به چنگ پلیس افتاد….”
بیانیه در قسمت پاورقی ها می افزاید: “… خائن شماره ۲ مرتضی صمدیه لباف نام دارد که توانست در حین اجرای حکم اعدام ، از دست ما بگریزد . اما به چنگ پلیس افتاد . وی به احتمال بسیار زیاد از طرف دشمن نیز به دلیل شرکت در یکی دو واقعه نظامی از جمله شرکت در واقعه قتل اتفاقی کشته شدن مامور ژاندارمری … که قصد بازرسی اورادر مسجد هاشمی داشته (این وقایع لو رفته است) محکوم به اعدام خواهد شد.” پایان نقل مطلب
به این ترتیب افراخته در کمیته مشترک و پرچمدار در” بیانیه اعلام مواضع…” به لو دادن صمدیه می پردازند. پرچمدار البته به دروغ مدعی می نویسد که(این  واقعه لو رفته است)  حال آن که تا قبل از آن ساواک نه از نقش صمدیه در ماجرای مسجد هاشمی خبر داشت ونه از شرکت او”در یکی دو واقعه نظامی”(منجمله ترورسرتیپ زندی پور رئیس کمیته مشترک ضد خرابکاری)
 پرچمدار درچاپ نخستِ” بیانیه اعلام مواضع…” افراخته  را “دژتسخیر ناپذیر” و صمدیه لباف را ” در حا ل همکاری همه جانبه” با رژیم معرفی می کند. در چاپ های بعدی این قسمت ها حذف وبه جای آن افزوده شد  ” در چاپ های گذشته بیانیه  بنابراطلاعات اولیه و شواهد و قرائنی که دردست بود گفته شده بود که مرتضی صمدیه لباف با پلیس همکاری فعال داشته است . اخبار و اطلاعات بعدی که بدست ما رسیده نشان می دهد که گفته فوق درست نبوده است ، بدین جهت در این چاپ آن را تصحیح کردیم “
 در نشر اینترنتی ۱۳۸۴ در سایت اندیشه و پیکار هم نشانی از آن مطالب اولیه نیست. حال آن که تراب حق شناس قطعا نسخه اولیه را که در همان زمان خارج شد، دارد. ملاحظه می فرمائید! بدون هیچ توضیح  و پوزشی  ،ظاهرا به کمک یک پاک کن، صورت مساله را پاک کرده اند. به این می گویند : راه حل انقلابی! و صادقانه!
  • باقی قضایا تا اعدام صمدیه در۴بهمن ۱۳۵۴  جز داستان تلخ بی انگیزه گی و فروپاشی تمام عیار “دژهای تسخیر ناپدیر” و “ببر های” تکامل یافته یعنی همان  پرورش یافته گان مکتب پرچمدار نیست. والبته در کنارآن انحطاط سیستماتیک، مقاومت کسانی که پیش از این به عنوان خائنین شماره دار ویا دگم های مذهبی طرد شده بودند.
درادامه ضربات،در تیرماه ۱۳۵۵  ونیز زمستان همان سال طرح “تعطیلی موقت سازمان” و تخلیه تمام خانه های پایگاهی باجرا درآمد. تا پرچمدار کبیر طبق معمول  با قدرت !! و قاطعیت!! تمام عقب نشینی کند و میدان نبرد را به سوی پاریس ترک نماید. چرا که “دوران رکود” بود و او به عنوان کادر استراتژیک جنبش برای مرحله بعدی باید حفظ  می شد. کدام مرحله معلوم نبود. یکی دو سال بعد هم توسط رفقایش از سازمان “اخراج” گردد.(۶)
یعنی کل ماجرای تکامل ایدئولوژیک وتحولات نوین گرچه هیاهوی بسیار بود اما نه برای هیچ  بلکه برای نابودی سازمان مجاهدین خلق ایران و کشته و مجروح و شکنجه شدن صدها نفر، با نتایجِ اجتماعی – سیاسی و تاریخی  فاجعه بار.
نوشته تراب حق شناس به هیچ کدام از موارد فوق کمترین اشاره ای نمی کند. پس ناقص و ناروشن است.
ماجرای گروه الکترونیک سازمان
تراب حق شناس  درباره شریف واقفی می نویسد:” یکی ازجلوه های فعالیت او انتشار “نشریه امنیتی – نظامی ” ست …..جلوه دیگر از خدمات او دستکاری تکنیکی در رادیو ترانزیستوری عادی بود که سازمان می توانست با این وسیله معمولی پیام بی سیم های گشتی ساواک را شنود کند … درچارچوب روابط و همکاری با سازمان چریک های فدایی خلق ایران این وسیله در اختیار رفقا قرار گرفته و مورد استفاده آن ها نیز بود . متاسفانه در حمله  ای که به یکی از پایگاه های رفقای فدائی صورت گرفت  این وسیله شنود به دست ساواک افتاد و از آن زمان ساواک موج های بیسیم خود را به کلی عوض کرد.”
حق شناس در این مورد نیز ، هم نادقیق و هم ناقص سخن می گوید . اوتنها نیمه ای از حقیقت را می گوید.
 ”بیانیه اعلام مواضع…” درباره مجید می نویسد :” نام خائن شماره یک ؛ مجید شریف واقفی فارغ التحصیل رشته برق دانشگاه صنعتی بود. …  اواز همان ابتدا با نوعی انزواطلبی فردگرایانه از فعالیت های جمعی کناره می گرفت و به همین دلیل … پیشرفت های زیادی در زمینه کارهای درسی  داشت …  اما درکارهای تشکیلاتی چندان پیشرفتی نمی نمود…”
مجید معتقد بود که ما باید در مبارزه با ساواکِ تادندان مسلح به امکانات تکنیکی مسلح شویم . تکیه کلامی داشت که خود بارها از وی شنیدم: ” تکنیک در دست نیروهای انقلابی کاربردی دوچندان و مضاعف دارد”
با چنین نگرشی بود که بسیارزودتراز پرچمدار و دردوران رهبری رضا رضائی ، تحت نظر او “گروه الکترونیک” سازمان شکل گرفت. این گروه شامل مجید ، زنده یاد عبدالرضا منیری جاوید و من بود. توضیح دستاوردها وسرنوشت “گروه الکترونیک” از حوصله این نوشته خارج است  فقط اشاره می کنم که به کمک ابتکارات تکنیکی “گروه الکترونیک ” که همگی هم ساخت خود ما بود مابرساواک و سیستم پلیسی او پیشی گرفته بودیم .
بیش از هزار آدرس از ساواکی ها و شکنجه گران لیست کردیم . علاوه برمکالمات گشتی های کمیته ، مکالمات تیم های تعقیب و مراقبت و نیز مکالمات اعضای کابینه و حتی بخشی از مکالمات دربار  ومهمتر از همه گزارشات روزانه مناطق شش گانه ساواک تهران  به ساواک مرکز را که بصورت تلفن گرام ارسال میشد شنود می کردیم.
بسیاری از گزارش هایی که به خارج از کشور ارسال می شد توسط گروه ما ارسال می شد و شخصا مسئولیت مخدوش کردن اطلاعات دقیق وپاک کردن رد هایی را که ممکن است ساواک متوجه شود بر عهده داشتم. سپس مطالب را میکرو فیلم  می کردیم وبرای خارج از کشور می فرستادیم تا دررادیو میهن پرستان خوانده شود.
ما حتی خود را برای وضعیت بعد از لو رفتن احتمالی دستگاههای شنود و تغییر سیستم مخابراتی ساواک پیشاپیش آماده کرده بودیم.
 وضعیت در حدی بود که به نظر می رسد مرحله “تثبیت مبارزه در شهر” را پشت سر گذاشته ایم.
تراب حق شناس از لو رفتن یک نمونه از دستگاههای شنود توسط رفقای فدایی می گویدکه درست است. اما ما دستگاه های دیگری داشتیم که هنوز لو نرفته بود و ساواک را شنود می کردیم.
بعد از ضربه به  فدایی ها مجید مطرح می کند که نمونه های  پیشرفته دستگاه شنود را به فدایی ها بدهیم. پرچمدار مخالفت می کند و می گوید ، آن را که دادیم لو دادند . این راهم لو می دهند. بعد از این جلسه، مجید با طنز تلخی به خود من گفت: ” ببین !ما که خرده بورژوا هستیم حاضریم این دستگاه را به رفقای فدایی بدهیم ولی پرچمدار که نماینده پرولتاریاست حاضر نیست به سایر رفقای پرولترش کمک کند!!” او با ذکراین مطلب استدلال کرد که مساله “پرچمدار” ایدئولوژی نیست بلکه قدرت طلبی و رهبری طلبی است.
تعجب من از این است که تراب حق شناس به عنوان یکی ازاعضای موثر سازمان در خارج کشور یا خودش مستقیما اطلاع دارد ویا از کسانی چون پوران بازرگان ودیگران باید شنیده باشد. او نقل قولی از پوران بازرگان دائر بر شل و ول نماز خواندن مجید را با جزئیات و تفصیل نقل می کند ، اما ماجرای ندادن دستگاه های پیشرفته شنود به فدایی ها را یا بیاد نمی آورد! ویا فراموش می کند!
در “پیام سازمان مجاهدین خلق ایران به دانشجویان مبار خارج از کشور” به تاریخ دیماه۱۳۵۶  که رنگ وبوی نثر پرچمدار را دارد، از دستاوردهای  تحول انقلابی!! و  تکاملی !! که در سازمان مجاهدین به فاصله یکسال بعد از ترور مجید خبر می دهد:
“… نقشه های پیش گیرانه از طرف رهبری(بخوانید پرچمدار) سازمان تنظیم شد. در هسته این طرح تخلیه تمام خانه های پایگاهی ، انبارهاو قطع و تغییر تمام ردهای ثابت … قرار داشت. .. در چنین شرائطی ، لحظاتی در سازمان رسیدبود که حتی یک نفر ازرفقای ما دارای یک اطاق کوچک پایگاهی نبود و درتمام سازمان و برای همه افراد حتی یک رد ثابت وجود نداشت. در چنین وضعیتی رفقا می بایست برای هر شبی که می خواهند به صبح برسانند چاره ای بیاندیشندو راه ویژه ای انتخاب کنند.بسیاری از رفقا برای تمام کردن شب به شهرهای نزدیک و مسافرت های نیمه راهی می رفتند. در حین سفر می خوابیدند و نیمه شب مجددا راه بازگشت را درپیش می گرفتند.در این میان صدها هزار تومان وسائل خانه ، ابزار ووسائل تکنیکی و چاپ و سرمایه غیر قابل انتقال سازمان اجبارا از بین رفت . و تمام برنامه هاو اقدامات در دستور سازمان تا فراهم آمدن پایگاه های جدید و حل مساله امنیت کادرها و سازمان دهی متناسب متوقف شد…….گشتی های پلیس دیگر بطور اتفاقی عمل نمی کردند. عمده آنهادر گروه هایی سازمان یافته بودند که هریک بطور مشخص با استفاده از وسائل گوناگون ، عکس، فیلم و عناصر شناسنده بدنبال یک یا دو فرد مشخص می گشتند.هرگروه از آنها اطلاعات زیادی راجع به مشخصات ظاهری و همین طور مناطق تردد و یاحتی شیوه راه رفتن افراد موردنظر دردست داشت. رفیق بهرام آرام ، عضو قدیمی و برجسته مرکزیت سازمان  ما به همین ترتیب به شهادت رسید.” تاکیدات و خط کشی زیر مطالب از من است.
تراب حق شناس در باره همین مقطع زمانی  می نویسد:”… در حالتی از جهل و سکوت رضایت آمیز دست و پامی زدیم …. ضربات فزاینده رژیم  ما را به نابودی کامل تهدید می کرد… دستاوردهای سازمان به ویژه در زدودن اندیشه مذهبی از ایدئولوژی سازمان و نیز تجربه و نقد مشی مسلحانه و حفظ سازمان را نمی توانستیم دست کم بگیریم. همه این ها موجب افتخار بود و هست.”
او  از کدام  دستاورد وزدودن اندیشه مذهبی ازکدام سازمان  می گوید؟ آیا منظور او از “دستاوردها” براه افتادن موج “جریان وار” و نه تک نمود از وادادگی ، بی انگیزه گی، فرار دسته جمعی اعضای مرکزیت ، معرفی کردن خود به پلیس و در موارد متعدد  خیانت و همکاری با پلیس است؟ آیا چنین دستاوردهایی موجب افتخار بود و هنوز هم هست؟
بنابه نوشته بیانیه اعلام مواضع …”در طول دو سال مبارزه ایدئولوژیک   قریب پنجاه درصد از کادرها مورد تصفیه قرار گرفته و بسیاری از کادرها از مواضع مسئول تا کسب صلاحیت های لازم کنار گذاشته شدند.”. آیا این همان دستاوردی است که تراب حق شناس بدان می بالد و افتخار می کند؟
تراب حق شناس می نویسد:” منطقی که ما برای حل مشکلات درونی داشتیم … در شرایط مبارزه مخفی و بسیار خشنی که رژیم به مخالفان انقلابی خود تحمیل کرده بود اجازه هیچ کنجکاوی بیشتری نمی داد.اتهام تخریب سازمان که مرکزیت علیه افرادی که به اعدام محکوم کرده بود به حدی در نظر ما سنگین بود که اگرهم اقدام سازمان را نمی توانستیم هضم کنیم حداکثر سکوت می کردیم”…..او می افزاید:”عضویت در یک سازمان انقلابی برای ما حکم “خانه خاله” را نداشت که اگر از یک چیزی خوشمان نیامد از آن قهر کنیم “
به 
 هر “سازمان” “حزب” و تشکیلات سیاسی و مبارزاتی، فی نفسه نه مقدس است و نه هدف،  “وسیله”  تحقق اندیشه و آرمان ودربیان مارکسیستی آن وسیله تحقق خواسته های طبقه ای معین ویا بخش معینی از جامعه است. .وقتی حزب وسازمان از محتوای واقعی و تعریف شده خود تهی و از ازاهداف اولیه اش منحرف شود ، نبود آن به از بودنش است. انتقال بین الملل اول از اروپا به امریکا با پیشنهاد مارکس و انگلس، به منظور جلوگیری از رخنه آنارشیستها به رهبری باکونین یکی از نمونه هاست.
تراب حق شناس می نویسد:” … کسانی  به قصد توجیه افکار فرصت طلبانه خود خطاهای مارا که جدا از منطق جنگ ما با رژیم نبوده بزرگ می کنند و برای لجن مال کردن یکی از پاک ترین جریان های تاریخ معاصر سوء استفاده می کنند….”
می پرسم:
 ۱٫”منطقِ جنگ با رژیم”چگونه اجازه می داد که برادر ورفیق سازمانی را که چه بسا بیشتر و پیشتر از شما درگیر نبرد با همان رژیم بود به صرف عدم پذیرش ایدئولوژی ای که شما بدان رسیده اید (به مکانیسم رسیدن وعمق ادراک از مارکسیسم  فعلا کار نداشته باشیم ) خائن به خلق و مستحق اعدام و سوزاندن بدانید؟ وآیا  برملاکردن چنان اتفاقاتی “لجن مال کردن” سازمان است؟
۲٫ سازمانی  که والاترین کادرهای خودرابدون حضور متهم ،بدون هیچ محکمه ای وبدون دادن حق دفاع از خود ، مخفیانه می کشد و می سوزاند چگونه می تواند “یکی از پاک ترین جریان های تاریخ معاصر”نامیده شود؟ عضویت در چنان سازمانی چه  افتخاری دارد که تراب حق شناس  هنوز هم بدان می بالد؟
۳٫ شما که درتمام دوران مبارزه مسلحانه در خارج کشوربسر بردید و  به هیچ وجه در معرض شرایط مبارزه مخفی و بسیار خشنی که رژیم برما تحمیل کرد نبودید تا قادر به پرس وجو در باره اعدام کادر مرکزی نباشید.
۴٫دیگر آن که سنی از شما رفته بود، حنیف و سعید و بدیع زاده گان و بسیاری ازرهبران اولیه سازمان را دیده وبا روش و منش آنان آشنا بودید. آیا وقتی که عبدی (عبدالرضا نیک بین) ویا افراد دیگربه هردلیل موجه و غیر موجهی حاضر به ادامه راه نبودند  آنهم در شرایطی که هنوز سازمان اعلام موجودیت نکرده و باصطلاح در نطفه بود  ومیزان ضربه پذیری آن بسیار بالابود، آنها دست به اعدام زدند یا به عکس در مراسم جشن عروسی او هم شرکت کردند؟ اگر یک هوادار تازه پیوسته به سازمان این را نمی دانست شما که می دانستید.
۴٫مقصود شما از ” پاک ترین جریان های تاریخ معاصر ” کدام جریان است؟ اگر مقصود جریان پرچمدار است در این صورت چه احتیاجی به “اداء دین به شریف واقفی ” دارید”؟ وچرا هنوزخاطره آن همچون خوره روح و وجدان شمارا در انزوا می خورد؟
 از حق نباید گذشت که ، تراب حق شناس برای اداء دین به شریف واقفی  یک گام به پیش می نهد ولی از آنجا که ادامه  طبیعی گام های بعدی برای او مشکل آفرین  است  در حالتی برزخی دو گام به عقب می نشیند.ریشه   تناقضات نوشته او در این جاست.
متلاشی کردن سازمانی مبارز، حتی سازمانی با پایگاه طبقاتی خرده بورژوایی در شرائط سلطه امپریالیزم و سرمایه داری وابسته، نامی جز فرصت طلبی و اپورتونیسم ندارد. هم چنان که نابود کردن چنان نیروئی  در راستای جاه طلبی و رهبری طلبی فردی، هیچ ربطی به “مبارزه پرشور طبقاتی ” ندارد. این دعاوی دهان پرکن و تو خالی را بگذارید برای همان نویسنده مقاله پرچم وبیانیه اعلام مواضع اش.
تراب حق شناس می نویسد:” …ضربات فزاینده رژیم  مارا به نابودی کامل تهدید می کرد…” 
تراب حق شناس! اگر هیچ کس نداند شما باید بدانید که زمینه ساز وفراهم کننده بستر “ضرباتی که شمارا به نابودی کامل تهدید  کرد” و درواقع نابود هم کرد. پرچمداری بود که هنوز هم او را “رفیق”  می نامید.
  رفقایی همچون شکرالله پاک نژاد در زندان و حمید اشرف در” گفت و گوها” بارها براین نکته تاکید داشتند. تا نظر شما چه باشد!
 باهمکاری کامل افراخته و محمد توکلی خواه وشکست تمام عیا ربسیاری از تکامل یافته گان  یک سال  بعد بهرام آرام، قدیمی ترین عضو کمیته مرکزی و فرمانده نظامی سازمان نیز کشته شد .(۲۵ آبان ۱۳۵۵)
 درآخرین نامه ای که از او به جای مانده  و در روزنامه های آن زمان کلیشه آن منتشر شد عمق بحران های  روحی ودرون تشکیلاتی  نشان داده می شود.بهرام آرام  در یادداشت مورخ ۱۵ بهمن ۵۴ خود می‌نویسد:
«مطالبی در مورد جمع‌بندی مسئله انحراف شریف‌واقفی و اعدام انقلابی او …فقط گاهاً در این مورد به فکر فرومی‌روم که آیا طرح گرایشات نامطلوب خودم در جلسات گروهی انتقاد از خود، چنین سرنوشتی را برای شخص من در برنخواهد داشت؟”
 فرمانده اصلی عملیات نظامی سازمان(طی سال های ۵۰ تا ۵۵) کسی که  در بسیاری مقاطع حساس و سرنوشت‌ساز حضور داشت، دچار چنان بحران درونی است که می‌ترسد طرح گرایش‌های نامطلوب‌(اش) در جلسات گروهی انتقاد از خود، سرنوشتی مشابه شریف‌واقفی را برای او رقم زند.
وقتی در قدیمی‌ترین و فعال‌ترین عضو رهبری چنان دل‌نگرانی و ترسی وجود داشته باشد تکلیف اعضا وهواداران بسیار روشن است.
در این ایام همزاد تاریخی «استبداد و دیکتاتوری»، یعنی «ترس» هم به درون سازمان رخنه کرده است.
بعد تر، دو عضو مرکزیت با برجای‌گذاشتن یک نامه کوتاه حاکی از اختلاف‌ نظر با تقی شهرام و ترس از ترورشدن خود و همچنین پس از تحویل‌دادن سلاح‌ها و نارنجک‌ها و مهمات انفرادی خود، پا به فرار می‌گذارند و مدتی بعد سر از خارج کشور در می‌آورند.(محسن طریقت و محمد قاسم عبدالله زاده)
همین کار توسط حسین سیاه کلاه دیگرعضو مرکزیت و قاتل شریف واقفی و محمد یقینی تکرار می شود.
 از نظر ما خائنین شماره دار آن روز،هر عضو وحتی کادر رهبری مجاهدین و از جمله تقی شهرام می توانست و این حق را داشت که براساس انتخاب آزاد خود تغییر ایدئولوژی و  تغییر مشی سیاسی ودرنتیجه تغییر تشکیلات بدهد.
اما این که با شدید  ترین نوع قهر و خشونت  یک تشکیلات سیاسی شناخته شده را که حتی بر اساس تعالیم مارکسیستی نماینده طبقه اجتماعی مشخصی است  غصب کرده ،رهبری ونیروهای وفاداربه آن را کشته و سوزانده و آواره کوی و بیابان و گرفتار ساواک کنند و آنوقت  کسیسی و نه سال بعد از آن فاجعه برآن حرکت نام “دستاوردی که موجب افتخارما بود و هست”  بنهند.چیزی بیش از تراژدی است ، کمدی است.
…………………………………………………………………………………………..
  پی نوشت ها:
 ۱). نفرتی که به فاصله کوتاهی دامن کل سازمان تا مرحله کشته شدن بهرام آرام و انزوای مفرط و سرانجام چهار سال بعد گریبان خود شهرام را  هم گرفت .
(۲). نحوه ترور زنده‌یاد محمد یقینی، به نقل از قاسم عابدینی:یک روز از روزهای پائیز ۱۳۵۵، به بهانه جعل پاسپورت اورا به خانه تکنیکی (واقع در خارج محدوده ) می برند. کاظم(حسین سیاهکلاه) با شلیک یک گلوله در مغز او را به شهادت می رساند. بنا به همان روایت جسد او با ناپالم آتش زده ودربیابان های اطراف جاده خاوران دفن می کنند.
عابدینی اعتراف می‌کند: «کاظم می‌گفت: او گویا از ماجرا بو برده بود. دوبار وارد اتاق شدم و بالای سرش رفتم، ولی او سرش را بلند کرد، تا بالاخره سومین‌بار که رفتم، کار او را تمام کردم.»
سیاه‌کلاه سپس با کمک محمدقاسم عبدالله‌زاده، جسد را به بیرون شهر برده و روی آن «ناپالم» ریخته و آتش می‌زند..
درباره شهادت محمد یقینی گفته شده که وقتی از خارج کشور تلفنی با تقی شهرام صحبت می‌شود و می‌پرسند که: «کار حسین به کجا کشید؟» (حسین نام تشکیلاتی محمد یقینی بود) شهرام در جواب می‌گوید: «در ایران سازماندهی شد!» وقتی می‌گویند: اطلاعات زیادی داشت، او می‌گوید: «جایی سازماندهی‌اش کردیم که اطلاعاتش درز نکند.”
۳٫ کلمه “صد ها” به هیچ وجه اغراق نیست اگر تنها بدانیم که اعترافات وحید افراخته یکی از تکامل یافته گان مکتب تقی شهرام و یکی از عاملین اصلی ترور مجید ، در کمیته مشترک ضد خرابکاری بیش از دو هزار صفحه می شد.
(۴). بیانیه اعلام مواضع…” در طول دو سال مبارزه ایدئولوژیک   قریب پنجاه درصد از کادرها مورد تصفیه قرار گرفته و بسیاری از کادرها از مواضع مسئول تا کسب صلاحیت های لازم کنار گذاشته شدند.”
(۵).توضیح این مطلب و مستندات آن به مقالات متعدد نیاز دارد.
(۶) ” پس از شکستن مقاومت ها و کارشکنی های رهبری… و پس از دریافت این واقعیت که رهبری به طور کامل راه خویش را از راه جریان سالم توده ای جدا نموده است، با تائید قاطع اکثریت، عناصر اصلی این جریان (یعنی رهبری سابق) از سازمان اخراج گردیدند”.”تحلیلی بر تغییر و تحولات درونی سازمان مجاهدین خلق ایران”،نوشته  سازمان پیکاردرراه آزادی طبقه کارگر.چاپ اول فروردین ۱۳۵۸٫ نشر اینترنتی اندیشه و پیکار اردیبهشت ۱۳۸۶
************************************************************************************************************************
لیلا زمردیان، همسر مجید شریف واقفی
جزوه امنیتی» یکی از نشریات داخلی سازمان مجاهدین خلق ایران در هر دو دورهء آن بود. این جزوات که سطر سطر آن حاصل خون انقلابیون آن دوران بود، گویای مبارزه سازمان و بر خورد آن به مشکلات و اشتباهات عملیاتی ست و نشان دهندهء جو دورانی ست که در آن این مبارزات جاری بوده است.
شماره گذاری روی جزوه ها (جمعاً ۱۷ جزوه) ربطی به تاریخ انتشار آنها ندارد. این شماره ها صرفاً مصرف داخلی در آرشیو این اسناد داشته اند. 

Aucun commentaire:

Enregistrer un commentaire