lundi 7 mars 2016

فرقه دموکرات و حکومت یک‌ساله آن در آذربایجان؛ افسانه اولتیماتوم آمریکا به شوروی تورج اتابکی پژوهشکده بین‌المللی تاریخ اجتماعی

فرقه دموکرات و حکومت یک‌ساله آن در آذربایجان؛ افسانه اولتیماتوم آمریکا به شوروی

هفتاد سال از فروپاشی حکومت یکساله فرقه دموکرات آذربایجان می‌گذرد، اما هنوز طرحی جامع و همه‌سونگر 
از فرجام کارش در دست نیست. کارنامه و زمانه فرقه دموکرات آذربایجان موضوعی تحقیقی است مفصل که پیشتر به آن پرداختم. آنچه در این مختصر خواهد آمد، نه کارنامه و زمانه فرقه که تنها فرجام کارش است، آن‌ هم تنها در پیوند با افسانه‌ای که سال‌ها سایه‌اش را بر چرایی فروپاشی حکومت یک ساله دموکرات‌ها در آذربایجان افکنده است: افسانه اولتیماتوم آمریکا به شوروی.
کسانی این‌جا و آن‌جا آورده‌اند که «اولتیماتوم» آمریکا سبب فراخواندن سپاهیان شوروی از ایران شد. و چون در پی این فراخوان، حکومت دموکرات‌های آذربایجان به‌گونه‌ای تک افتاد و بی‌پشتوانه شد، پس نتیجه می‌گیرند که از جمله عوامل سبب‌ساز فروپاشی «حکومت ملی آذربایجان»، یکی هم همین «اولتیماتوم» کذایی بود.
در میان آثاری که درباره تاریخ معاصرمان به زبان فارسی چاپ شده، نخست مصطفی فاتح بود که در پنجاه سال نفت ایران، از «اولتیماتوم» آمریکا به شوروی سخن گفت: «در تاریخ ۲۱ مارس ۱۹۴۶، مستر ترومن، رئیس‌جمهور آمریکا اولتیماتومی به استالین فرستاد. در این اولتیماتوم و اتمام حجت، پس از یادآوری پیمان منعقده بین ایران و انگلیس، ترومن گفته بود.... وقتی که جنگ به پایان رسید، ارتش آمریکا از ایران خارج شد و ارتش انگلیس هم در سر موعد مقرر ایران را تخلیه کرد. مردم و دولت آمریکا متوقع بودند که روس‌ها هم همین کار را بکنند و چون نکرده‌اند، دولت آمریکا تقاضا دارد که ارتش شوروی طبق پیمان سه‌گانه، تا یک هفته دیگر شروع به تخلیه ایران بنماید و تا شش هفته دیگر تمام ارتش خود را از ایران خارج نماید و اگر چنین نکند به ارتش آمریکا دستور داده خواهد شد تا که به ایران مراجعت نماید.»
Image copyright.
Image captionتانک متعلق به ارتش شوروی در یکی از خیابان‎های تبریز در دوره اشغال
سال‌ها بعد، فریدون کشاورز نیز در گفتگویی که بعدها با نام «من متهم می‌کنم کمیته مرکزی حزب توده» را چاپ شد، در پاسخ به این پرسش که «سراسیمگی و هرج و مرجی را که در فرقه دموکرات آذربایجان در روزهای آخر بروز کرد، چگونه توجیه می‌کنید؟» گفت: «دلایل این موضوع یکی دو تا نیست و گمان می‌کنم قسمتی از هر یک از این دلایل حقیقت داشته باشند. نباید فراموش کرد: روزولت که روابط دوستانه‌ای با اتحاد شوروی و استالین داشت تازه فوت کرده بود و ترومن به جای او رئیس‌جمهور آمریکا شد و اولتیماتوم مشهور خود را برای تخلیه ایران از ارتش شوروی داده بود. ترومن بمب اتمی که اتحاد شوروی فاقد آن بود، به رخ مردم جهان و شوروی می‌کشید.»
انور خامه‌ای نیز پیرامون «اولتیماتوم» کذایی، بی‌اشاره به مرجعی، چنین می‌آورد: «در ۲۱ مارس، ترومن، ‌رئیس‌ جمهور آمریکا، اولتیماتوم معروف خود را باری دولت شوروی فرستاد و تهدید کرد که اگر شوروی ایران را تخلیه نکند، آمریکا نیز نیروهای خود را وارد ایران خواهد کرد.
از متون فارسی می‌گذریم و نمونه‌ای از آثاری که به زبان خارجی نوشته شده به دست می‌دهیم. کتاب حبیب لاجوردی با نام «اتحادیه‌های کارگری و یکه‌سالاری در ایران» نیز درباره «بحران آذربایجان» در یادداشت‌های پایان کتاب،‌در میان عواملی که سبب فراخواندن سپاهیان شوروی از ایران شد، از اولتیماتومی نام می‌برد که گویا ترومن به استالین داده بود.
نمونه‌ها بسیارند، اما نخست دفتر اولتیماتوم را باز کنیم.
به دنبال اشغال ایران در سوم شهریور ۱۳۲۰، پیمان اتحادی به تاریخ نهم بهمن ماه همان سال بین دولت‌های ایران، انگلیس و شوروی امضا شد که در بند پنجم آن چنین آمده بود: «پس از آن که کلیه مخاصمه ما بین دول متحد با دولت آلمان و شرکای آن به موجب یک یا چند قرارداد متارکه جنگ متوقف شد، دول متحده در مدتی که زیاده از شش ماه نباشد قوای خود را از خاک ایران بیرون خواهند برد. و اگر پیمان صلح مابین آنها بسته شد ولو این که قبل از شش ماه بعد از متارکه باشد، بلافاصله قوای خود را بیرون خواهند برد. مقصود از شرکای دولت آلمان، هر دولت دیگری است که اکنون یا در آینده با یکی از دول متحده بنای مخاصمه گذاشته یا بگذارد.»
در پی این پیمان، اعلامیه دیگری در پایان کنفرانس سران سه دولت آمریکا، ‌شوروی و انگلیس (روزولت، استالین و چرچیل) که به تاریخ ۱۰-۷ آذرماه ۱۳۲۲ در تهران برپا شده بود، پیرامون پایبندی به استقلال ایران انتشار یافت. در پایان این اعلامیه نیز اشاره رفته بود که: «دولت‌های ایالات متحده آمریکا، اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی و بریتانیای کبیر، متفقاً با دولت ایران در تمایل شدیدشان برای حفظ استقلال، حاکمیت و تمامیت ارضی ایران هماهنگ هستند و بر روی شرکت ایران همراه با همه ملت‌های صلح دوست دیگر در برقراری صلح، امنیت و سعادت بین‌المللی بعد از جنگ بر طبق اصول منشور آتلانتیک که بوسیله چهار دولت امضا شده، حساب می‌کنند.»
با شکست آلمان نازی در ۱۷ اردیبهشت ۱۳۲۴ / ۷ مه ۱۹۴۵ و تسلیم ژاپن در ۱۱ شهریور ۱۳۲۴ / ۲ سپتامبر ۱۹۴۵، دومین جنگ جهانی به سود متفقین پایان یافت و زمان اجرای تعهداتی که اینان در هنگامه جنگ به گردن گرفته، فرا رسید. با توجه به تاریخ تسلیم ژاپن و بنابر پیمان سه‌جانبه ۹ بهمن ۱۳۲۴، دولت ایران، تاریخ ۱۱ اسفند ۱۳۲۴ / ۲ مارس ۱۹۴۶ را زمان تخلیه ایران از سوی سپاهیان بیگانه اعلام کرد. انگلیس و آمریکا، تا سر آمدن این تاریخ به‌تدریج نیروهای خود را از ایران فراخواندند. آن که هنوز بر جای مانده بود، ارتش شوروی بود که نشانه‌ای از خروجش نیز به چشم نمی‌آمد.
کارزاری که در آن زمان برای واداشتن شوروی به فراخواندن سپاهیانش از ایران برپا شد، ابعادی چنان گسترده یافت که نه‌تنها تاثیر خود را سال‌ها بر سیاست داخلی ایران به جا گذاشت و جنبش کمونیستی ایران را در موضع تدافعی وانهاد، بل در گستره روابط بین‌المللی نیز رد پیوند با مواردی دیگر، شالوده نبردی را ریخت که با نام جنگ سرد برای سال‌ها جاری بود. در این کارزار، همگان پیوندی تنگاتنگ بین حضور سپاهیان شوروی و پایداری حکومت دموکرات‌ها در آذربایجان می‌دیدند. «حکومت ملی آذربایجان» نیز که به تاریخ ۲۱ آذر ۱۳۲۴ به رهبری جعفر پیشه‌وری، صدر فرقه دموکرات آذربایجان، برپا شده بود، هر چند در نخستین اعلامیه‌اش از «حفظ استقلال و تمامیت ارضی ایران» می‌گفت و خود را «تنها متکی به اراده خلق آذربایجان» می‌دانست، اما هیچگاه حرفی پیرامون ضرورت تخلیه آذربایجان از نیروهای شوروی به میان نیاورد.
در تهران دولت حکیمی تلاش می‌کرد تا مساله خروج سپاهیان شوروی را در پهنه جهانی و شورای امنیت سازمان ملل مطرح کند، اما ناتوان از حل مساله، به تاریخ ۷ بهمن ماه ۱۳۲۴ استعفا داد و قوام‌السلطنه جانشین او شد. قوام‌السلطنه راه گفتگوی مستقیم با دولت شوروی را برگزید و در ۳۰ بهمن همان سال راهی مسکو شد. اما هنوز هفته‌ای از اقامت او در شوروی نگذشته بود که خبرگزاری شوروی اعلام کرد: «روز ۲۵ فوریه ۱۹۴۶ (۶ اسفند ۱۳۲۴) ضمن مصاحبه با آقای قوام‌السطنه، نخست‌وزیر ایران، تصمیم دولت شوروی به ایشان ابلاغ گردید، دائر بر این‌که از روز دوم مارس ۱۹۴۶ (۱۱ اسفند ۱۳۲۴) تخلیه قسمتی از نیروهای شوروی از نواحی ایران چون مشهد، شاهرود و سمنان واقع در خاور ایران که در آن‌جا آرامشی نسبی برقرار است، آغاز می‌شود، اما نیروهای شوروی در سایر نواحی ایران تا روشن شدن اوضاع باقی خواهند ماند.»
صدور چنین بیانیه‌ای از سوی دولت شوروی، نگرانی نیروهای ملی را در ایران برانگیخت. دکتر محمد مصدق در نطقی که به تاریخ یکشنبه ۱۲ اسفند ۱۳۲۴ در مجلس چهاردهم ایراد کرد، «تخلیه ایران را یک مساله حل شده و مقطوع» دانست که دولت ایران نباید پیرامون آن به هیچ‌وجه به گفت‌وگو و مباحثه بنشیند و از «اجرای این تعهد قطعی در همسایه دوست و متفق بگذرد». او سپس در مورد سفر قوام‌السلطنه به مسکو گفت: «گمان می‌کنم آقایان با من هم عقیده هستند که رئیس دولت و همراهان او برای حل مسائل دیگری به مسکو باید رفته باشند (منظور مصدق، مساله امتیاز نفت شمال بود که شوروی در گرفتن آن اصرار می‌ورزید) و اگر در مذاکرات خود سخنی از تخلیه به میان آمده باشد، تکلیفی جز تاکید در اجرای این تعهد نداشته و اختیاری در مذاکره راجع به تمدید مدت یا تبعیض برخلاف پیمان مصوب مجلس شورای ملی ندارند.»
با سر آمدن تاریخ اعلام شده برای خروج سپاهیان بیگانه (۱۱ اسفند ۱۳۲۴ / ۲ مارس ۱۹۴۶) و ناپایبندی دولت شوروی به این تاریخ، دامنه بحران ایران گسترده‌تر شد. تلاش برای واداشتن دولت شوروی به فراخواندن سپاهیانش از ایران بالا گرفت. دولت قوام از یک‌سو کوشش می‌کرد تا نیروهای سیاسی طرفدار شوروی را به جانبداری از دولت برانگیزد. در این راستا باید از تلاش‌های او برای نزدیکی با حزب توده و فرقه دموکرات آذربایجان نام برد. اما از سوی دیگر، برای لب توجه افکار عمومی در پهنه جهان و درگیر کردن دولت‌های بزرگ، از طرح مساله آذربایجان و حضور سپاهیان شوروی در ایران در مجامعی چون سازمان ملل نیز سرباز نمی‌زد. به تاریخ ۲۸ اسفند ۱۳۲۵ / ۱۹ مارس ۱۹۴۶، دولت قوام از نماینده خود در سازمان ملل خواست تا با طرح شکایت ایران در شورای امنیت درباره دخالت سپاهیان شوروی در امور داخلی ایران، از دولت شوروی بخواهد تا هر چه زودتر نیروهایش را از ایران خارج کند. پیش از این یک بار دیگر در زمان نخست‌وزیری حکیمی نیز چنین گامی برداشته شده بود و تقی‌زاده، نماینده ایران از شورای امنیت سازمان ملل خواسته بود تا به مساله حضور نیروهای شوروی در ایران رسیدگی کند. آن زمان اعضای شورای امنیت حل مساله را به طرف‌های درگیر یعنی ایران و شوروی واگذاشته بودند. اما این بار دادخواست ایران به دلیل سرآمدن تاریخ اعلام شده برای خروج سپاهیان بیگانه، موجه‌تر می‌نمود.
در پی شکایت ایران، گرومیکو نماینده آن زمان شوروی در سازمان ملل، به تاریخ ۵ فروردین ۱۳۲۵ / ۲۵ مارس ۱۹۴۶، در شورای امنیت از «سازشی» سخن گفت که با دولت ایران برای حل مسائل موجود انجام گرفته بود. اشاره گرومیکو به مقدمات توافقنامه‌ای بود که بعدها به قرارداد قوام – سادچیکف شهرت یافت. سادچیکف، سفیر جدید شوروی در ایران بود که در ۴ فروردین ۱۳۲۵ / ۲۴ مارس ۱۹۴۶ با پیش‌نویس پیشنهادهای دولت شوروی که سپس به گونه قرارداد درآمد، به ایران آمد. مساله آذربایجان، «مساله داخلی ایران» شناخته شده بود که باید «به‌ترتیب مسالمت‌آمیزی برای اجرای اصلاحات بر طبق قوانین موجوده و با روح خیرخواهی نسبت به اهالی آذربایجان» حل و فصل می‌شد. پیرامون مساله نفت شمال، طرح ایجاد شرکت مختلطی آمده بود که باید برای تصویب تقدیم مجلس پانزدهم می‌شد و سر آخر، برای خروج سپاهیان شوروی از ایران، شش هفته‌ای از تاریخ ۴ فروردین ۱۳۲۵ / ۲۴ مارس ۱۹۴۶، تعیین شده بود.
اما در پهنه روابط بین دولت‌های بزرگ ــ پس از سرآمدن تاریخ تخلیه ایران از نیروهای بیگانه–ــ آنچه از اسناد منتشر شده برمی‌آید، یکی یادداشت دولت انگلیس است به دولت شوروی به تاریخ ۱۳ اسفند ۱۳۲۴ / ۴ مارس ۱۹۴۶ که در آن از دولت شوروی خواسته شده شده تا دلایل درنگ خود برای فراخواندن سپاهیانش را توضیح دهد، و دیگری یادداشت برنز، وزیر امور خارجه وقت آمریکا است برای مولوتف، همتای روسی خود، آن هم به تاریخ ۱۴ اسفند ۱۳۲۴ / ۵ مارس ۱۹۴۶.
جان کلام برنز را که در این یادداشت آمده، به دست می‌دهیم: «از آنجا که مهلت اعلام شده برای خروج تمامی سپاهیان بیگانه از ایران به پایان رسیده و از آنجا که تنها اتحاد جماهیر شوروی است که بی‌اعتنا به اعتراض دولت ایران، هنوز سپاهیان خود را در آن کشور نگاه داشته است، دولت ایالات متحده آمریکا ضمن ابراز نگرانی، اعلام می‌کند که نمی‌تواند در برابر این وضع بی‌اعتنا باقی بماند. روابط بین دو کشور ما – ایالات متحده آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی – در طول جنگ علیه دشمنی مشترک، به گونه‌ای دوستانه گسترش یافت. از آن پس ما همیار یکدیگر در سازمان ملل بوده‌ایم. اینک دولت ما به طوری جدی امیدوار است که اتحاد جماهیر شوروی، به خاطر گسترش اعتماد بین‌المللی که لازمه پیشرفت صلح‌آمیز همه ملل جهان است، هر چه زودتر سپاهیان خود را از خاک ایران فرابخواند.» می‌بینیم در این یادداشت سخنی از «اولتیماتوم» ــ- نه اتمی و نه غیراتمی–ــ در میان نیست. هر چه هست فراخوانی است به پایبندی در تعهدات بین‌المللی.
سپاهیان شوروی در تاریخ ۹ اردیبهشت ۱۳۲۵ / ۹ مه ۱۹۴۶ (هفت ماهی پیش از فروپاشی حکومت دموکرات‌ها در آذربایجان) به‌طور کامل ایران را ترک کردند و دفتر «بحران تخلیه ایران» بسته شد. اما شش سالی پس از آن، ترومن در کنفرانس مطبوعاتی که به تاریخ ۴ اردیبهشت ۱۳۳۱ / ۲۴ آوریل ۱۹۵۲ بر پا کرده بود، برای نخستین بار از اولتیماتومی یاد کرد که گویا پیرامون خروج سپاهیان شوروی از ایران تسلیم استالین کرده بود: «در سال ۱۹۴۵ به رهبر دولت اتحاد جماهیر شوروی اولتیماتوم دادم که از ایران خارج شود.» چنین اشاره‌ای صریح از سوی ترومن، پرسش‌های گوناگون خبرنگاران حاضر را پیش کشید که کوتاه شده‌اش را می‌آوریم:
«سوال – اشاره شما به اولتیماتوم، آیا تنها اشاره‌ای گذراست به آنچه که در سال ۱۹۴۵ روی داد؟
جواب – نه، من به واقع اولتیماتوم دادم.
س – آیا این اولتیماتوم، جایی هم منتشر شده است؟
ج‌ - نه، اما در بایگانی‌مان، رونوشتی از آن وجود دارد.
س‌- مضمون این اولتیماتوم چه بود؟
ج – به استالین پیام دادم که اگر از ایران خارج نشود، ما سپاهیانمان را به آنجا خواهیم فرستاد.
س – شما به اولتیماتومی اشاره می‌کنید که در آن از گسیل سربازان آمریکایی سخن رفته بود، آیا چنین است؟
ج – بله، پیام دادم که اگر آنها از آنجا خارج نشوند، ما گام‌های ضرور را برخواهیم داشت.
س- در فرهنگ سیاسی، «اولتیماتوم»، واژه تعریف شده و بسیار دقیقی است که توجه همگان را جلب می‌کند، آیا در «اولتیماتوم» شما تاریخی نیز تعیین شده بود؟
ج – بله، ما تاریخی را نیز برای خروج آنها معین کرده بودیم.»
طرفه این که، در همان صفحه روزنامه که این مصاحبه آمده، چند جمله‌ای نیز به شکل معرتضه از ویراستار روزنامه می‌بینیم: «تقریبا دو ساعتی پس از کنفرانس مطبوعاتی، سخنگوی کاخ سفید،‌ واژه اولتیماتوم را که رئیس‌جمهور بکار برده بود، چنین معنا کرد: رئیس‌جمهور واژه اولتیماتوم را نه در شکل تخصصی آن، بل به گونه عامیانه‌اش به کار گرفته است.» و افزون بر این: «منظور ایشان، بیشتر تاکید بر رهبری‌ای بود که دولت ایالات متحده آمریکا در سازمان ملل و به‌ویژه شورای امنیت آن و نیز در تلاش‌های دیپلماتیک بهار سال ۱۹۴۶، اعمال کرده بود. نقشی که چون عاملی مهم منجر به خروج نیروهای شوروی از ایران شد.»
پیشتر گفتیم که در اسناد روابط خارجی آمریکا پیرامون بحران تخلیه ایران، تنها یک یادداشت از دولت آمریکا به دولت شوروی در دست است. یادداشتی به تاریخ ۲۴ اسفند ۱۳۲۴ / ۵ مارس ۱۹۴۶ که فشرده‌اش را به دست دادیم. اما ترومن در پی کنفرانس مطبوعاتی یاد شده، یک بار دیگر در جلد دوم خاطراتش با نام «سال‌‌های آزمایش و امید، پس از اشاره به یادداشت بالا، از پیامی دیگر، «صریح و بی‌پرده» نام می‌برد که گویا (در تاریخی که ذکر نمی‌کند) به امضای برنز برای استالین فرستاده بود: «هیچ پاسخ رسمی‌ای از سوی شوروی به یادداشت‌مان (یادداشت نخست، منظور اوست) داده نشد... اما منابع اطلاعاتی ما، پیاپی از حضور سپاهیان شوروی در ایران خبر می‌دادند. هنگامی که ارتش ایران راهی مناطقی شد که گویا سپاهیان روس آنجا را تخلیه کرده بودند، به یکباره خود را در برابر راه‌بندان‌های ارتش روسیه دید. خبر رسید که سه ستون از ارتش روسیه در حال پیشروی است. یکی به سوی تهران و دیگری به سوی مرز ایران و ترکیه (ترومن، مقصد سپاه را ذکر نمی‌کند). دیگر جایی برای تردید باقی نمانده بود که روسیه ساز خود را می‌زند و اعتنایی به آمریکا و سازمان ملل ندارد... من در این مورد با وزیر امور خارجه‌مان برنز و نیز دریادار لهی گفت‌وگو کردم. به برنز گفتم که پیامی صریح و بی‌پرده برای استالین بفرستد. در ۲۴ مارس، ‌مسکو اعلام کرد که بی‌درنگ تمامی سپاهیانش را از ایران فراخواهد خواند.»
دفتر «اولتیماتوم» با چاپ خاطرات ترومن، ‌ورق تازه‌ای خورد، از آن به بعد او تا وقتی که می‌گفت و می‌نوشت، هر از چند گاهی این قصه را از سر می‌گرفت. گاه حتی شاخ و برگ‌های فراوان نیز به آن می‌داد. از جمله در نوشته‌ای به تاریخ ۱۳ اوت ۱۹۵۷، در نیویورک تایمز: «از تجربه‌ای که خود من با روس‌ها داشتم، این را آموختم که آنها خود را مکلف به حضور در هر آن جایی می‌بینند که ما در برابر آن موضعی روشن نگرفته باشیم. برای مثال، کمی پس از پایان جنگ جهانی دوم، استالین و مولوتف، گستاخانه از اجرای تعهدشان پیرامون تخلیه ایران سرباز زدند و بر نگهداری سپاهیانشان در آذربایجان پای فشردند. تلاش‌هایی رسمی و دیپلماتیک و نیز کوشش‌هایی در سازمان ملل برای واداشتن روس‌ها به تخلیه ایران به کار رفت. اما اتحاد جماهیر شوروی همچنان بر اشغال ایران اصرار می‌ورزید. تا این‌که من شخصا پیشقدم شدم و فرمان من به فرماندهان ارتش آمریکا برای آماده‌باش نیروهای زمینی، ‌دریایی و هوایی به اطلاع استالین رسانده شد. آنگاه استالین کاری کرد که من انتظارش را داشتم. یعنی سپاهیان را از ایران خارج کرد.»
دو سال بعد هنگامی که ترومن در جلسه گفت و شنودی با دانشجویان دانشگاه کلمبیا حاضر شد، نیروهای زمینی و هوایی‌اش را دیگر از اجرای «اولتیماتوم» معاف کرد و تنها به نیروی دریایی آمریکا بسنده کرد. او در این گفت و شنود که سالی بعد با نام «ترومن سخن می‌گوید» چاپ شد، از «اولتیماتوم» خود چنین یاد کرد: «هنگامی که استالین در تاریخ توافق شده از تخلیه ایران سرباز زد، برایش پیام فرستادم که آماده‌ام تا ناوگان آمریکا را به خلیج فارس ببرم. او بی‌درنگ سپاهیانش را از ایران خارج کرد.» چاپ این کتاب، بحث پیرامون اولتیماتوم را دوباره دامن زد. روزنامه نیویورک تایمز از ترومن خواست تا توضیح بیشتری در این زمینه بدهد و پاسخ او این که:‌«برای استالین پیامی فرستادم که اگر ایران را تخلیه نکند،‌ من سپاهیان آمریکا را وارد صحنه خواهم کرد ... این پیام را برای آوریل هریمن (سفیر آمریکا در شوروی زمان ماموریت‌اش پایان یافته بود) فرستادم تا شخصا تسلیم استالین کند.»
خبرنگاران با آوریل هریمن تماس گرفتند و از او خواستند تا درباره سخنان ترومن نظر دهد. پاسخ آوریل هریمن چنین بود: «نه تنها چنین پیامی را به یاد نمی‌آورم،‌بلکه در تاریخ یاد شده – مارس ۱۹۶۴ – در مسکو نبودم و از راه آسیای دور به آمریکا بازمی‌گشتم.»
سخن کاردار وقت آمریکا در شوروی نیز شنیدنی است. هنگامی که از جورج کانن (کاردار سفارت آمریکا در مسکو تا آوریل ـ مه ۱۹۶۴) خواسته شد تا پیرامون «اولتیماتوم» ادعایی ترومن نظرش را اعلام کند، او یکسره منکر وجود هرگونه اولتیماتومی شد.»
سرآخر، مسوولان بایگانی دولتی آمریکا، کلافه از جنجال هر چند سربرآورده «اولتیماتوم»، در یکی از مجلات اسناد روابط خارجی آمریکا، آشکارا اعلام کردند که: «هیچ سندی که نشان‌دهنده تسلیم اولتیماتومی به اتحاد جماهیر شوروی باشد در بایگانی دولتی و نیز در اسناد وزارت دفاع به دست نیامده، افزون بر این، از کارمندان بلندپایه‌ای که در سال ۱۹۶۴، مسوولیتی در دولت وقت ایالات متحده داشتند نیز کسی نتوانسته است فرستادن چنین اولتیماتومی را تایید کند.»
و این چنین بود که دفتر «اولتیماتوم» برای همگانی که در گفتار و نوشتارشان بر داده‌های مستند تاریخی تکیه دارند، برای همیشه بسته شد. اما دو پرسشی که پیش آمد این بود که: ۱- چرا ترومن در اصل به طرح چنین افسانه‌ای پرداخت؟ و بعد، ۲- اگر اولتیماتومی در کار نبود، پس چه عاملی سبب دگرگونی سیاست شوروی و واداشتن آن دولت به فراخواندن سپاهیانش از ایران شد؟
نخست به انگیزه ترومن در طرح افسانه بپردازیم:
همانگونه که پیشتر آمد، برای نخستین بار در ۴ اردیبهشت ۱۳۳۱ / ۲۴ آوریل ۱۹۵۲ و در جریان یک کنفرانس مطبوعاتی بود که ترومن از «اولتیماتوم» خود به استالین یاد کرد. گفتنی است، در آن روزها کاخ سفید آمریکا،‌ بودجه دفاعی‌اش را برای تصویب، تسلیم کنگره کرده بود و ترومن و یارانش سخت درگیر واداشتن کنگره به قبول آن بودجه بودند و در پی یافتن هر فرصتی و بهانه‌ای برای برپا کردن کارزاری تبلیغاتی.
در پایان کنفرانس مطبوعاتی یاد شده، ترومن اشاره‌ای دارد در خورد تامل. آن جا که می‌گوید: «در آن زمان (اشاره او به سال ۱۹۶۴ است)، ما نیروی زمینی و دریایی مجهز و متحرکی در اختیار داشتیم و این همان چیزی است که اکنون برای داشتنش تلاش می‌کنیم.» بیان ترومن صریح است و روشن. جان پیامش خطاب به کنگره این است که آمریکا،‌ در ۱۹۶۴، از چنان توان رزمی برخوردار بوده که توانسته اولتیماتومی را تسلیم شوروی کند. پس بیایید و بودجه دفاعی تقدیمی ما را تصویب کنید تا باز هم فرصتی داشته باشیم برای تجربه روزهای خوش گذشته. همین و بس. ترومن در کارزاری تبلیغاتی حدیثی را سر داد که دیگر نه خود قادر به پس گرفتنش بود و نه دیگر اهل سیاست در آن دیار. پس همگان باروش کردند. در قیل و قال‌هاست که یاوه‌ها توان بدل شدن به داده‌ها را می‌یابند.
اما در زمینه پاسخ به پرسش دومین ــ این که کدام عامل بود که سبب دگرگونی سیاست شوروی در برابر آذربایجان و فراخواندن سپاهیانش از ایران شد–ــ پژوهشگران و اهل سیاست را به چهار گروه می‌توان بخش کرد:
کسانی بر این باورند که «اولتیماتوم» به کنار، اما این عامل چیزی جز توان رزمی آمریکا در آن زمان نمی‌توانسته باشد. توانی رزمی که به هر رو برای شوروی، هراس درگیری احتمالی با آمریکا را می‌آفرید. دیگرانی هم این عامل را در چیرگی گرایش واقع‌گرا بر پندارگرایان در حکومت وقت شوروی می‌یابند.
به باور گروه سوم این کاردانی و زیرکی اهل سیاست ایران در آن زمان بود که سبب فراخواندن سپاهیان شوروی از ایران شد.
و سر آخر هستند کسانی که دگرگونی سیاست شوروی را در چهارچوب سیاست عمومی پس از جنگ آن دولت بررسی می‌کنند. قول هر یک را نقادانه به دست می‌دهیم: نخست به نقد گرایشی می‌نشینیم که به توان رزمی آن زمان آمریکا باور دارد. ببینیم این «توان رزمی» در آن روزها از چه دست بود. از نیروهای دریایی آمریکا آغاز می‌کنیم: در ماه مارس ۱۹۶۴ و در پی بحران ترکیه دولت آمریکا رزمناو خود را به نام میسوری به آب‌های مدیترانه روانه کرد. اما فاصله بین خلیج فارس تا دریای مدیترانه، آنقدر هست که رزمنار میسوری یا هر رزمناو دیگری را ناتوان از مداخله در حوزه خلیج‌فارس کند. در آن زمان، آمریکا هیچ رزمناوی در خلیج‌فارس نداشت. تنها به سال ۱۹۴۸ بود که نخستین کشتی‌های جنگی آمریکا در خلیج‌فارس دیده شدند.
درباره نیروی زمینی آمریکا نیز گفتنی است که در فاصله ۳۰ ژوئن ۱۹۴۵ تا ۳۰ ژوئن ۱۹۴۶ (تیر ۱۳۲۴ تا تیر ۱۳۲۵) شماره نفرات نیروی زمینی آمریکا از هشت میلیون به رقمی کمتر از دو میلیون کاهش یافت. چنین کاهشی بی‌تردید توان نیروی زمینی آمریکا را برای واکنش سریع تقلیل داد. اما در زمینه توان اتمی آمریکا در آن زمان نیز،‌ داده‌هایی که داریم، هیچکدام گواهی بر «توان رزمی» چشمگیر نمی‌دهند. در نخستین ماه‌های سال ۱۹۴۶، دولت آمریکا تنها صاحب ۱۲ بمب اتمی بود که بیشترشان هم هنوز آماده انفجار نبودند. یک سالی طول کشید تا ارتش آمریکا توانست به بخش تسلیحات اتمی خود سروسامانی بدهد و گروه متخصصان نظامی را جایگزین فیزیکدان‌های غیرنظامی کند که با پایان جنگ، پراکنده شده بودند.
حال پای حرف گروه دوم از پژوهشگران و اهل سیاست می‌نشینیم. آنانی که نخست حکومت آن زمان شوروی را به دو جناح واقع‌گرا و پندارگرا بخش می‌کنند و سپس چیرگی واقع‌گرایان برای پندارگرایان را عامل دگرگونی سیاست شوروی در برابر فراخواندن سپاهیان از ایران می‌دانند. از آثار نویسندگان ایرانی دو نمونه به دست می‌دهیم.
انور خامه‌ای در همان خاطرات یاد شده چنین می‌آورد: «در آن دوران سیاست دولت شوروی در ایران از دو منشاء مختلف آب می‌خورد. یکی از وزارت خارجه و دستگاه مرکزی دولت شوروی در مسکو و دیگری از حزب کمونیست و دولت آذربایجان شوروی در باکو. در مورد مسائل مهم از نظر سیاست جهانی، تصمیم‌گیرنده اصلی وزارت خارجه شوروی و مقامات مسکو بودند. اما در تمام مسائل دیگر من‌جمله روش و تشکیلات احزاب و سازمان‌های وابسته به شوروی مانند حزب توده، فرقه دموکرات، شورای متحده و ... دستگاه باکو و شخص میرجعفر باقراوف تصمیم‌ گیرنده اصلی بودند.» در پی این پیش درآمد، انور خامه‌ای به گونه‌ای ضمنی به طرح این باور می‌رسد که در بحران تخلیه ایران این وزارت خارجه و دستگاه مرکزی دولت شوروی در مسکو بود که سر آخر توانست تسمه از گرده بلند پروازی‌های باقراوف بکشد و او را متقاعد کند که رویای برپایی «آذربایجان بزرگ و متحد» را – هر چند موقت – از سر بیرون کند،‌ واقع‌بین باشد و تن به تخلیه سپاهیان شوروی از ایران دهد.
از رهبران پیشین فرقه دموکرات آذربایجان، ‌نصرت‌الله جهانشاهلوی افشار نیز بیش و کم چنین اندیشه‌ای را پیش می‌کشد: «دستگاه حزب و دولت یک‌جا در دست استالین، برای و باقراوف بود و دیگران خواه ناخواه از این گروه پیروی می‌کردند. باقراوف همه نظرات خود را سرراست یا ناسرراست بدست برای و استالین تحمیل می‌کرد. از سوی دیگر چون استالین از اشغال اروپای شرقی و برپاداشتن دولت‌های دست نشانده پوشالی سرمست شده بود، در ایران هم همان سودا را در سر می‌پروراند. میرجعفر باقراوف از این هوس استالین سود فراوان برد.
چنانکه چندین بار از خود میر جعفر باقراوف شنیدم که او رهبری جمهوری کوچک آذربایجان در شوروی را در خور شأن خود نمی‌دانست و می‌تواست جمهوری بزرگی در درون شوروی به نام آذربایجان باشد. از این رو همواره از آذربایجان واحد دم می‌زد. در این میان شخصی مانند مولوتوف،‌معاون نخست‌وزیر (استالین) و وزیر خارجه شوروی بود که هم مارکسیستی مومن و هم به قوانین و مقررات بین‌المللی و حیثیت شوروی در جهان سخت پایبند بود. از این رو درباره آذربایجان، ایران و مساله نفت همواره میان او و برای و باقراوف کشمکش بود.» جهانشاهلو با دادن چنین تصویری از ساخت و بافت حکومت وقت شوروی، نتیجه می‌گیرد که: «با تلاش پیگیر مولوتوف، استالین راضی شد که باقراوف را وادار به تخلیه آذربایجان کند.»
بحث پیرامون وجود گرایش‌های گونه‌گون در درون حزب و دولت وقت شوروی نیازمند مطالعه‌ای است مستقل، که در این مختصر نمی‌گنجد، اما آنچه در این جا گفتنی است این است که مساله خروج سپاهیان شوروی از ایران، چنان پیوند تنگاتنگی با درخواست امتیاز نفت شمال ایران از سوی دولت شوروی داشت که اشاره به آن و چشم بستن بر این، راه به خطا می‌برد. برای دولت شوروی، اصل، گرفتن امتیاز نفت شمال بود و باقی همه فرع. در طرح درخواست امتیاز هم نه باقراوف و یارانش،‌که دولت شوروی پیشقدم شد. وقتی هم که قوام‌السلطنه به مسکو رفت،‌نه با باقراوف و بریا، که با مولوتوف و بلندپایگان وزارت امور خارجه شوروی (وزارت خانه‌ای که مولوتوف در راسش بود) به گفت‌وگو نشست. بعدها هم، آن که مذاکرات را در ایران پی گرفت، ‌نه از یاران باقراوف، که از کارمندان وزارت امور خارجه، سادچیکف بود. بنابراین،‌ گرچه در پندارگرایی باقراوف و یارانش جای تردید نیست،‌اما جدا کردن کارنامه این دو جناح در برابر آذربایجان و فرا خواندن سپاهیان شوروی از ایران، نیازمند داشتن برهان بیشتری است.
اما گروه سوم، بین کسانی که دانایی و هوشیاری اهل سیاست ایران را ــ در آن زمان ــ پیش می‌کشند، بی آنکه چنته‌شان چندان پرگواه باشد می‌گویند قوام‌السطنه بود که با پیش گرفتن سیاستی پرفریب، شوروی را به فراخواندن سپاهیانش از ایران واداشت. جان کلامشان را به دست می‌دهیم: قوام‌السطنه به جای آن که با طرف‌های دست دوم یا سوم به گفت‌وگو بنشیند، یکراست به مسکو می‌رود و با روس‌ها مذاکره می‌کند. وعده سرخرمن می‌دهد که اگر در پی گرفتن امتیاز نفت شمال ایران هستید، باید سپاهیان خود را از ایران فرابخوانید، چرا که تا وقتی ایران در اشغال شماست،‌ خبری از انتخابات مجلس پانزدهم نیست و تا وقتی مجلس نباشد، امتیازی در کار نیست. مجلس است که می‌تواند با تصویب امتیازنامه‌ای آن را از قوه به فعل درآورد. پس: از شما حرکت، ‌از ما برکت.
در زیرکی و کاردانی قوام‌آلسطنه کمتر جای تردید است. اما به سختی می‌توان چنین خوش‌باوری و ساده‌انگاری را از سوی شوروی‌ها باور داشت، که نقد را رها کنند و تنها دل در گرو نسیه بسپارند و سیاست خود را بر بنیاد قول و قرارهایی بنا کنند که هیچ ضمانتی بر اجرایش در دست نیست.
در آخر به بررسی نگرشی می‌پردازیم که بستر ارزیابی‌اش از تحولات سیاست خارجی شوروی، همانا سیاست عمومی پس از جنگ این دولت است. بنابراین اندیشه، با پایان جنگ جهانی دوم، از سه قلمرو جغرافیایی غرب، شرق و جنوب که در همسایگی شوروی قرار داشت، آنچه برای این دولت اهمیت داشت و بر سر آن به هیچ گذشتی و سازشی تن نمی‌داد، قلمرو غرب بود. با پایان جنگ، در اروپای شرقی و در همساگی شوروی،‌ دولت‌هایی پدید آمدند که عمدتا به دلیل حضور و نفوذ سپاهیان شوروی و نه تحولات اجتماعی،‌ خود را وابسته به «اردوگاه سوسیالیسم» می‌خواندند. قلمرو جغرافیایی که از بلغارستان تا شرق آلمان را دربرمی‌گرفت.
شوروی حاضر بود و شد که سپاهیانش را از شمال چین و منچوری فرابخواند ولی هیچ گونه گذشتی را در برابر لهستان و آلمان نپذیرفت. در برابر ایران هم شوروی از همین سیاست عمومی پس از جنگ خود پیروی کرد. یعنی تا آن‌جا پیش رفت که حساسیت دنیای غرب را برنیانگیزد. و هنگامی که «بحران تخلیه ایران» رفت تا ابعاد گسترده‌تری بگیرد، شوروی به سود همه آنچه در غرب داشت، از این جا پا پس کشید.
اگر سه نگرش نخستین در توضیح عامل دگرگونی سیاست شوروی، بیش و کم ناتوان می‌نماید، اما باور چهارم، اگر نه پاسخ، دستکم چهارچوب در خوری را برای مطالعه پیش می‌کشد.
____________________________________________________________________________
هفتاد سال پیش در چنین روزهایی فرقه تازه تاسیس دمکرات بر آذربایجان ایران حکومت می کرد. فرقه دمکرات چگونه پدید آمد و چرا دولت تحت رهبری آن دوام نیاورد؟ این موضوع در این برنامه پرگار به بحث گذاشته شده و از جمله تورج اتابکی نویسنده این مقاله، در این برنامه حضور دارد. فهرست کامل منابعی که آقای اتابکی در این مقاله از آن استفاده کرده در صفحه پرگار در دسترس است.

وشن‌آباد سرجنگل؛ روستایی در استان سیستان و بلوچستان که بسیاری از مردان آن اعدام شده اند

احمد آباد

خانه بزرگمرد تاریخ ایران زمین دکتر محمد مصدق
منزل  و آرامگاه دکتر مصدق در احمدآباد
 وطنم، وطنم، وطنم، ایران با تصاویر احمد آباد ــ ویدئو


jeudi 28 janvier 2016

وداع با دوست؛ عباس محمدرحیمی به خاک سرد سپرده شد

به روز واقعه تابوت ما ز سرو کنید    که می رویم به داغ بلندبالایی


پیکر مبارز دلاور و صمیمی عباس محمدرحیمی در میان غم و اندوه بسیار با حضور 

نزدیکان و دوستان وی به امانت خاک سپرده شد. در این مراسم علاوه بر «مادر صونا» ،

 سپهر تنها فرزند عباس و دیگر اعضای خانواده محمدرحیمی، جمعی از فعالان سیاسی 

با گرایش های فکری مختلف از کشورهای اروپایی حضور داشتند. 

mercredi 27 janvier 2016


Noam Chomsky Interview: "Enormous Sense of Hopelessness and Anger" Reflected in Appeal of Trump And Sanders
Written by , Posted in Newsmakers
Image attributed to Philip van Ootegem
Noam Chomsky
Noam Chomsky is a renowned intellectual, an eminent theoretical linguist, cognitive scientist, philosopher, author, political activist and a major figure in analytic philosophy. He has spent most of his career at the Massachusetts Institute of Technology (MIT), where his current title is Institute Professor Emeritus. Chomsky is the author of over 100 books on politics and linguistics. Politically speaking, he describes himself as a libertarian socialist.
In 1949, Chomsky married Carol Schatz, and they were married until her death from cancer in 2008. They had three children together, Aviva, Diane and Harry. In 2014, he married Valeria Wasserman.
“There’s an enormous sense of hopelessness and anger, and it shows up in pretty dramatic ways. You’ve probably seen the revelation a couple of months ago that among less educated, white, middle-aged males, mortality is actually increasing. That is unheard of in rich, developed societies outside of real catastrophes.”
At the age of 87, Chomsky remains as active as ever in his work as a world-renowned political dissident and pioneering linguist.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): How have you been, Professor Chomsky?
Noam Chomsky: Busy (laughs).
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): We last spoke about a year ago, and there have been a few presidential debates since then.
Noam Chomsky: I never watch them (laughs). I read the transcripts later.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): Well, tell me who the final two candidates will be when the dust settles.
Noam Chomsky: I assume that Hillary Clinton will win the Democratic nomination just because of the nature of our electoral system, which is basically now “bought” elections overwhelmingly, and the major funders will probably succeed at putting her across. What Bernie Sanders has achieved is pretty remarkable, but I doubt very much, in our existing system, he can make it beyond the primaries. So I think a fair guess is that Clinton will be nominated.
On the other side, it is probably going to be either Donald Trump or Ted Cruz. In my opinion, Cruz is scarier than Trump. Trump is a kind of wildcard, but Cruz is really dangerous, if he means anything he’s saying.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): You have a personal friendship with Bernie Sanders?
Noam Chomsky: That’s kind of an exaggeration. When he was mayor of Burlington about 30 years ago, he didinvite me up for a couple of days to give some talks at town hall, and I also spent time with him. We talked, and I kind of followed him around in his daily duties talking to firemen, people in old age homes, just discussing with people about their personal problems. I was struck by the fact that Sanders was able to engage very easily with people over quite a broad spectrum of attitudes, thoughts and class lines. I thought he was very effective.
Sanders calls himself a Socialist, but I think what that means is New Deal Democrat basically. A New Deal Democrat in today’s political spectrum is way off to the left. President Eisenhower, who said that anyone who doesn’t accept New Deal measures is out of the political system, would be regarded as a dangerous leftist today. Everything has moved so far to the right. I don’t agree with Sanders on everything, not surprisingly, but I think he’s a respectable New Deal Democrat whose proposals would help the country considerably.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): I think some Americans may be sort of repelled when hearing the word “Socialist.”
Noam Chomsky: I don’t know what the term “Socialist” is even supposed to mean anymore, but whatever it is, it’s nothing like traditional socialism. The Sanders phenomenon and the Trump phenomenon both reflect something quite significant about the country and about the world. In the United States and in Europe, in different ways you see the same tendencies developing. It’s largely a result of the neoliberal programs of the past generation, that were neither new nor liberal, which have had fairly similar effects wherever they’ve been applied. They’ve been quite harmful to the majority of the population and have led to stagnation in income, wages, decline of benefits, deterioration of the social structure and even the infrastructure, resulting inenormous wealth concentrated in very few hands and mostly in the hands of sectors who are essentially predatory.
Take the financial sector, for example, which has harmed the economy. That’s a large part of it. This has also been accompanied by the decline in the actual functioning of democracy. That is, governments are less and less responsive to the concerns of the population they’re supposedly representing. There’s plenty of work on this which demonstrates it. One of it is that the center is kind of collapsing. In Europe, the traditional mainstream parties of social Democrat and conservative are declining, and what you’re seeing is an increase in engagement in participation at both edges of the political spectrum.
Something similar is happening here. This is a somewhat unusual country. People are very atomized and isolated. There’s very little in the way of any kind of organization. If you compare it with the 1940s, which I’m old enough to remember, objectively the situation was much worse then. But psychologically, it was much better. My family were mostly working class living on a pittance, but they were hopeful. It was a sense that “We’re going to get out of this together. There’s a lot we can do. There’s a sympathetic administration.” There was quite a range of active, political organizations. There were things happening that made people say, “Look. It’s bad now, but it’ll get better.” It’s quite different today.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): A sense of hopelessness?
Noam Chomsky: There’s an enormous sense of hopelessness and anger, and it shows up in pretty dramatic ways. You’ve probably seen the revelation a couple of months ago that among less educated, white, middle-aged males, mortality is actually increasing. That is unheard of in rich, developed societies outside of real catastrophes.
It’s a reflection of depression, anger and hopelessness. It shows up in the appeal of Donald Trump from one perspective and Bernie Sanders from another. In Europe, it shows up in Podemos in Spain as a left-wing populist party along with quite right wing ultra nationalists, sometimes neo-fascist on the other side.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): Believing that our country was founded on Christian principles seem to give Republicans, in particular, some hope for the future. But they have consternation that the government is not totally immersed in religious ethics. What are your comments about mixing religion and politics?
Noam Chomsky: First of all, the country was founded as a secular country. There’s rhetoric about religion, but the basic founding of the Constitution separated a religion from the state sharply. Thus the First Amendment. That meant that there was no established religion, no Anglican Church like England or no Catholic Church like in Spain and so on. That left the field open for a wide variety of religious groupings to flourish on their own, mostly Protestant groups of all kinds. Their popularity was enormous.
Even though it’s a secular country in its legal and foundational structure, it’s a very religious country in terms of religious beliefs and commitments. It’s one of the most fundamentalist countries in the world. It’s very hard to find any country where over a third of the population thinks that the world was created a couple of thousand years ago, or where the majority of the population is expecting the Second Coming, and about half of them expect it in their own lifetime. Things like that are just unknown in other countries except maybe Saudi Arabia or something. I’m not even sure there.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): And you mentioned earlier that everything has moved so far to the right. Religion has played a bigger part since that happened?
Noam Chomsky: As the Republican Party drifted way off the spectrum to the right in its actual policy commitments to corporate sectors, in order to get votes they’ve had to mobilize these sectors so that a large part of the base of the Republican Party is evangelical Christians, many of whom are extreme. In fact, if you look over the recent years, we’ve had three presidents who were born again Christians. Jimmy Carter was one, but it didn’t mean much in his administration.
Ronald Reagan and George W. Bush were born again Christians, and there were policy consequences. Reagan brought in extremists at times, even evangelicals, to talk to the National Security Council about the day of Armageddon not being too far off. When George W. Bush went to war in Iraq, he told us it was because he was following the commands of his Lord. He tried to get France to join in by invoking weird notions from the strange evangelical interpretations of the Bible about Gog and Magog. The President of France wondered how anyone could think that way. It’s very strong in the country.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): Recent stories have indicated that Christianity faces a sharp decline in America. Could that be true?
Noam Chomsky: You could probably find polls saying that the number of people who are secular is increasing. That’s possible. On the other hand, religious commitment here is quite beyond what you find in Europe or in comparable developed countries, and it always has been.
Through American history, there have been repeated periods of revivalism, the revival of religious fanatics, or whatever you want to call it … religious excitement, enthusiasm. One of them was in the 1950s. That’s when you got the “One Nation Under God” and all of that. But it’s pretty constant throughout American history. Now it’s politically much more significant because of the way it has affected the Republican base.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): President Obama receives much criticism and even hatred from his detractors almost on a daily basis. How do you feel about his executive orders regarding stricter gun control laws?
Noam Chomsky: Well, that’s a real pathology in the United States which goes way back. It happens to be kind of peaking in the last few years again, but deep roots go back to the early part of our history. About half of the history of the country, there were two major problems that required guns. One was eliminating the indigenous population. They had to be eliminated or exterminated. They fought back which meant you needed guns.
The other was that the United States was running the most hideous slave labor camps in human history in the South, which is a large part of the basis of their economy. It was not done just for the wealth of the plantation owners, the manufacturing system was based for a long time on textile production that was largely cotton based. The banks were developing credit for cotton. Cotton was the main commodity of the early part of the Industrial Revolution. Same in England. A large part of their economic wealth and power developed from the slave labor camps. Well, you know, running slave labor camps means you’ve got to be afraid of the slaves. Maybe they’ll erupt.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): So they needed guns to protect themselves from the slaves. Thomas Jefferson had some radical views on slavery.
Noam Chomsky: Thomas Jefferson had a mixed attitude toward slavery. He thought it was wrong. In fact, he thought it was a terrible crime. But he kept slaves. The way he described it once was saying, “We have the wolf by the ear, and we can neither hold him, nor safely let him go.” In other words, we want to hold onto it because we shouldn’t punish the wolf, and we can’t let it go because it’ll destroy us. Jefferson thought that if you don’t keep the slaves in the slave labor camps, there’d be a race war, and they’d wipe us out. All of this required guns, of course.
In fact, in the South, guns were part of the culture for other reasons, not just for fear of the slaves, but in order to show that you were not a slave. Like if you wanted to stand up to another white man and say, “Look. You’re not going to push me around.” You had to have a gun. All of that shows up today while keeping your gun ostentatiously on your hip when you enter a coffee shop or walk around a university with it, all those crazy things. The effect is very clear.
The United States is pretty much like other industrial counties, but deaths from guns are way out of sight. If you look at what are called massacres, meaning the killing of four or more people, I think the majority is families where a kid picks up a gun and shoots somebody. It’s just a plague.
With the president, it seems that gun sales have increased considerably during the Obama years. That’s probably straight racism of which there’s plenty. We pretend it’s not there, but that’s a pretense, and it shows up all over the place. The visceral hatred of Obama by Republicans is just shocking. You can dislike a president without thinking he’s the antichrist or that he was born in Kenya or something like that. They even make words like Obamacare. It’s an interesting term if you think about it. Medicare was signed into law in 1965 by President Lyndon B. Johnson, but does anybody call it Johnsoncare? No. But even supporters of Obama call it Obamacare.
For decades, most of the population has been in favor of some kind of healthcare. But still probably the majority of the population is opposed to what they want because it’s Obamacare. These are deep facts about the country and its history which cannot simply be obliterated in words by saying, “Yeah. We’re a post racial society.” No. I’m sorry. We’re not.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): ISIS attacked Paris last November and just recently claimed 10 lives in Istanbul, Turkey, in a major tourist area. What should be done to combat ISIS?
Noam Chomsky: The first thing we have to do is understand what it is and where it’s coming from. Scott Atran, for example, has done extensive work investigating the appeal of ISIS, studying ISIS members, former members and the communities in which they draw support. It’s a very important phenomenon. It’s a monstrosity. There’s no doubt about that. But where does that monstrosity come from? If you look back, it comes largely from the United States invasion of Iraq which destroyed the country, killed hundreds of thousands of people, created a couple of million refugees and incited a sectarian conflict. There was none before in Iraq. There were disagreements between two protestant sects or something, but the country was integrated. Shiites and Sunni families lived in the same neighborhoods.
One of the consequences of the invasion was to instigate a sectarian conflict which was tearing the country and region apart. And one of the out-groups of it was Al-Qaeda in Iraq. Out of that came ISIS. That was one factor. The other factor in the development of ISIS is Saudi Arabia which is an extremist, fundamentalist, Islamic state, the most extreme in the world and far more than Iran. Furthermore, it’s a missionary state. They have plenty of resources because of the oil, so they put huge resources into trying to expand their extremist Wahhabi and Salafi doctrine by direct funding of Jihadist groups not excluding ISIS, but also by funding koranic schools. Madrassa is an Islamic religious school and where the Taliban comes from.
Journalist Patrick Cockburn calls the rise of the Islamic state as one of the most dangerous developments of the modern era. That’s another factor. ISIS is an extremist offshoot of the Wahhabi version of Islam practiced in Saudi Arabia, our ally. The Sunni populations in Syria and Iraq where ISIS is based may hate ISIS, but they also see it as a protector. In these horrible sectarian conflicts that have been instigated, they see it as a kind of protector and a source of stability. That’s the same way lots of people in Afghanistan think that the Taliban were protecting themselves from the extremists Mujahideen, mujahid elements that the United States has been supporting.
If you look elsewhere, say in France or other countries where the Jihadists are coming from, they are coming from seriously oppressed neighborhoods where people are humiliated and degraded. There’s a racist contempt for them. They live without hope, without any chance of entering the society they come from in countries which have been devastated by French atrocities for well over a century, Algerians and other parts of West Africa.
They’re very bitter, young people who want something in life. They want something. They want some cause. They want something that will give them dignity. That’s where the Jihadists are coming from. Most of them come from backgrounds with very little Islamic background. They don’t know the Koran or anything at all. They’re just looking for something in their lives, and that’s drawing them to it.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): So in a sense, you’re saying that we need to really examine the psychology behind these terrorist groups?
Noam Chomsky: The first thing we have to do in combatting ISIS is understanding what all this is about. Not just screaming imprecations, but asking what it’s about. Undoubtedly they commit horrible atrocities, but we’re not exactly immune to that. Belgium is now one of the countries suffering from the offshoots of Islamic terrorism. What’s its record? The potentially richest colony in Africa which could have led Africa to enormous development is a Congo that was run by the Belgians. They were just slaughtering people, maybe 10 million people, because they weren’t bringing in enough rubber.
In 1960, Congo was liberated. It had a very promising young nationalist leader, probably the most promising one in Africa who campaigned for independence from Belgium, named Patrice Lumumba. He could have led Congo on with its enormous resources to help the development of Africa. So what happened? The Belgians murdered him. The CIA was under orders to murder him, but the Belgians got there first. They didn’t just murder him. After he was murdered, his body was hacked to pieces and dissolved in sulfuric acid. There’s plenty of stuff like that, so I could go on and on. But we have to understand those things. We do not like to look at them, but we need to understand them.
If we do understand them, we’ll begin to treat ISIS at its roots. We’ll ask where it’s coming from, and we will deal with those problems. It is a monstrosity. We should undoubtedly support anyone who’s defending themselves against ISIS crimes like the Kurds and Syria definitely. Take Turkey where the ISIS crimes take place today. It has been allowing jihadists to flow into ISIS territories right across its borders. It has been allowing funding for ISIS. It has been openly supporting Jihadi groups different from ISIS like the al-Nusra Front. Well, okay. That’s not part of ancient history. That’s today. We have to look at those things.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): But the answer is not US military intervention?
Noam Chomsky: There are plenty of ways to combat ISIS seriously, but not by Ted Cruz’s carpet bombing. In fact, hit any of these things with a sledgehammer and you’ll make it worse. There’s a long record that shows that when you attack radical insurgencies or even individual terrorists with violence, you usually end up with something much worse. That’s the Ted Cruz reaction.
If you want to be serious about it, you’ll follow the proposals of people like Scott Atran and William Polk who understand the actual circumstances and who pay attention to the nature of their roots and who come up with pretty sound proposals. Polk worked many years at the highest level of US government planning as well as being a very good Middle East specialist. The proposals are sensible. They’re not dramatic. They’re not like carpet bombing which kind of sounds good until you think about what the consequences would be.
Just take a look at the records of the last 15 years. The last 15 years is what’s called the “Global War on Terror.” The method that has been used in the “Global War On Terror” is violence. That’s what we’re good at. Violence. So we invade. We kill people with drones. We have all kinds of ways of killing people. What has been the effect? Take a look. Fifteen years ago terrorist groups were concentrated in a small tribal area in Afghanistan. That was it. Where are the now? All over the world.
The worst terrorist crimes are going on in West Africa with Boko Haram, a lot of which is an offshoot of the bombing in Syria. They’re in West Africa, South Asia, Southeast Asia. They carry out attacks in Turkey, in Paris and so on. We’ve succeeded in spreading it from a little corner of tribal Afghanistan to most of the world. It’s a great achievement for the use of violence. Can we draw some lessons from that? Yeah. We can.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): I recently interviewed Steven Pinker and asked him if you two had a love/hate relationship because of your disagreements (laughs).
Noam Chomsky: There are things I disagree with him on, and some things I agree with. It’s okay. We’re perfectly friendly.
Melissa Parker (Smashing Interviews Magazine): And the debates between you two are fascinating. Your energy is remarkable, Professor Chomsky. Any plans to slow down from that very busy schedule?
Noam Chomsky: Well, I’d love to do lots of things, but there’s just too much going on in the world. I don’t know. As long as I’m upright, I guess I’ll keep going.
© 2016 Smashing Interviews Magazine. All rights reserved. This material may not be published, broadcast, rewritten or redistributed without the express written consent of the publisher.